eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
257 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀 🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂 دلم خیلی شور میزد آنقدر که حد و حساب نداشت نفسمو آه مانند بیرون دادم برای بار چندم صداش زدم تا سوالی دیگمو ازش بپرسم رسول: داداش نگاهش رو از پنجره گرفت و بهم داد محمد: رسول نظرت چیه همه ی سوالات رو یهو با هم بپرسی ؟ همینطوری که دنده رو عوض میکردم گفتم رسول: نظرم منفیه آخه جانم گفتمان خیلی قشنگن لبخند پهنی زد محمد : تحت تاثیر قرار گرفتما 🌚 خب این همه قول ازم گرفتی حالا منم می خوام یه قول ازت بگیرم ، منتظر نگاهش کردم محمد: رسول بهم قول بده در هر شرایطی مراقبت خودتو قلبت باشی اگه بیان ببینم بشنوم تو مدتی که نبودم به خودت فشار اوردی من می‌دونم با تو اینبار تو قول بده باشه ؟ باشه ایی زیر لب گفتم . وقت رفتن نیمه جانم بود یه بار دیگه با همه خداحافظی کرد به من که رسید سعی کردم بعضی که تو گلوم بود رو پنهان کنم تا با گریه راهیش نکنم نفسی عمیق کشیدم و جهت قورت دادن بغضم آب دهانم و قورت دادم دوباره بغلش کردم بوی عطرش و مهمون ریه هام کردم دوست نداشتم حرفی بزنم دوست داشتم تا آخر عمرم تو‌ اون حالت بمونم ولی چه کنم که محمدم دیرش میشد از بغلش بیرون اومدم دست هاشو قاب صورتم کرد و بوسه ایی روی موهام و پیشونیم نشوند و سرمو نوازش کرد محمد: یادت نره چه قول هایی بهم دادی ها مراقبت خانواده باش رسول: تو هم اون قول هایی که بهم دادی رو یادت نره اول به خدا دوم به حضرت عباس سپردمت دوباره بوسه ایی روی پیشونی ام نشوند خواست بره که یادم افتاد به چیزی بهش نگفتم رسول: محمد! محمد: جانم ؟ بهش نزدیک شدم و گفتم رسول: یادته حرف هایی که بهت دیروز گفته بودم فراموششون کن برای باهات رفتنم بهت گفتم اما حالا که نیومدم دلم نمی خواد دل شکسته بری خیلی دوست دارم . لبخندی زد این بار من بوسیدمش . نگاهم به هواپیمایی افتاد که در حال حرکت بود محمد رفت روح و قلبم هم با خودش برد نفسی سنگین کشیدم 🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀 🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂 8ماه بعد کلاه کاسکت را از روی سرش برداشت و دستی بر موهایش کشید از روی موتور بلند شد و گل ها را با شیشه از گلاب را که به ترک موتور بسته بود برداشت و به سمت میشه جانش که حالا زیر خروار ها خاک خوابیده بود حرکت کرد از موقعی که رفته بود دیگر کسی خنده بر لبش ندیده بود . هر روز کارش همین بود آمدن بر سر مزار کسی که با اون روح و قلبش هم خاک شد کنار سنگ قبر سفید او نشست دستی بر روی کلمات حکاکی شده سنگ قبر کشید شهید محمد حسنی به دلیل مسائل امنیتی نه توانسته بودند برای او مراسمی بگیرند و حتی مجبور. به تغییر دادن فامیلی او از حسینی به حسنی شدند قطره های اشکش روی گل‌های داخل دستش می ریخت بغض اجازه حرف زدن را از او گرفته بود همیشه به همین روال پیش می رفت که هر بار پیش برادرش می آمد بغض اجازه ی سخن گویی به اون نمی‌داد نفس عمیقی کشید تا به خود مسلط شود و بعد در شیشه گلاب را باز کرد و آن را کج کرد سنگ قبر را خوش بو کرد گل‌های رز را که روی پایش بود برداشت و شروع کرد به پرپر کردنشان با صدایی که بغض در آن بیداد میکرد شروع کرد به حرف زدن با برادر بزرگ ترش +سلام داداشی می‌دونم الان حتما میگی چه عجب تو یه سری به ما زدی ببخشید خیلی شلوغ بودم . البته می‌دونم که داری می بینیم از اون بالا خوش میگذره رفتی و منو تنها گذاشتی .نمیگی اینجا یه نفر هست که داره با نبود تو نابود میشه . چرا موقع رفتنت فکر منو نکردی ، بعد از تو دیگه من هیچ وقت رسول سابق نمیشم دیگه نمیشم اون اون رسولی که همش نمک می ریخت دیگه نمیشم از موقعی که رفتی دیگه کسی استاد رسول صدام نمی کنه چون میدونن که من با کلمه ی استاد رسول تمام داغ های دلم تازه میشه چون میدونن من فقط دوست دارم لفظ استاد رسولو از آقا محمد بشنوم یادته هر موقعی بهم می گفتی استاد رسول یه ماه برام کار سخت در نظر داشتی ؟ دلم خیلی برات تنگ شده دل همه برات تنگ شده می خواستم بعد از تو دوباره زندگی کنم اما نشد میدونستم نمیشه من بدون تو از تمام دنیا بریدم فقط منتظر یه فرصتم که بیام پیشت بیام پیشت و یه دل سیر بغلت کنم بیام پیشت و دوباره بوی عطرتو به ریه هام هدیه بدم قطره های اشکش به سرعت از روی گونه هایش سر می خور دند و روی سنگ قبر می افتادند با بغضی که دیگر نمی توانست بخاطرش خوب صحبت کند ادامه داد : ای کاش میشد یه بار فقط یه بار دیگه صداتو بشنوم ای کاش نمیزاشتم بری ای کاش باهات رفته بودم راستی یادته موقع رفتنی ازم قول گرفتی مراقب خودم باشم ببخشید که زدم زیر قولم آخه تو همزدی زیر قولت قلبم دیگه خیلی برات بی قراری می کنه همین روز هاست که دیگه نزنه . سرش را روی مزار برادرش گذاشت و با صدای بلند هق هق می کرد بعد از گذشت یک ربع بلند شد و روی سنگ قبر را بوسید نفسی گرفت گفت : ببخشید باید برم بیمارستان می‌دونی که دیروز عملیات داشتیم و سعید زخمی شده می خوام برم برای ترخیص کردنش نمی تونم بیشتر از این پیشت بمونم قول میدم فردا بیشتر بیام خیلی دوست دارم مراقب خودت باش 🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂 پ.ن شما رو نمی دونم اما من گریه ام گرفت
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀 🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂 به سمت بیمارستان روانه شدم وقتی رسیدم به سمت اتاقی که سعید بستری بود حرکت کردم دستی به موهام در زدم و وارد شدم سرش تو گوشی باز سعید: سلام علیکم آقا رسول به در تکیه دادم گفتم رسول: و علیک السلام سعد خان تا برگه ی ترخیصتو میگیرم حاضر شو و بدون شنیدن جوابش رفتم و برگه ی ترخیصشو گرفتم از موقعی که محمد رفته بود دیگه فک نکنم تا حالا باکسی شوخی کرده باشم یا لبخند روی لب هام آورده باشم بچه ها با اینکه خیلی موقع ها می خواستن حال و هوامو عوض کنن اما من تا آخر عمرمم عزادارم عزادار برادری که تنهام گذاشته البته تقصیر خودمه نباید میزاشتم می‌رفت با یاد آوری روز هایی که محمد پیشم بود اما الان نه قلبم تیری کشید صورتم از درد جم شد و دستمو به دیوار کنارم گرفتم و نفس های عمیقی کشیدم پرستار: آقا حالتون خوبه ؟ دردش کمتر شده بود و داشت حالم بهتر میشد آروم خوبمی زمزمه کردم و خودمو به اتاق سعید رسوندم کمکش کردم تا راه بره تیر توی پاش خورده بود دیروز عملیات داشتیم عملیات پرونده ی باز اونم بدون محمد آهی کشیدم و داشتیم کم کم از بیمارستان خارج می‌شدیم که یهو صدای از پشت سرم اومد میلاد : رسول برگشتم و با چهره ی حامد روبرو شدم می دونستم الان کله ام رو می کنه دیگه از موقعی که رفتم تو کما نیومده بودم برای چکاب به سمتم اومد و همو بغل کردیم سعید هم که دستشو به دیوار تکیه داده بود و نظاره گر بود از بغلم بیرون اومد میلاد : یه دقیقه فک کردم اشتباه گرفتم این همه مو چیه سفید کردی پسر نگا کن نصف سفیده نصف سیاه تو که اصلا موی سفید نداشتی داداشت کجاست ؟ همین جمله کافی بود تا دوباره فرو بریزم و بغضم سر باز کنه سرمو پایین انداختم وقتی حالمو دید نگران گفت میلاد: چیشده نکنه اتفاقی براش افتاده خوبی رسول؟ تیر های خفیف قلبم یهو زبانه کشید و به حدی درد ناک شد که آخی ناخودآگاه از بین دندون هام خارج شد و روی زمین خم شدم صدا های ناواضح سعید و میلاد رو میشنیدم اما به دنیای سیاهی منتقل شدم . آروم چشم هامو باز کردم بوی الکل تیزی به مشامم خورد به سقف سفید بالای سرم خیره شده بودم میلاد: خوبی؟ نگاهی به سمت چپم دادم انگار سعید بهش همه چیو گفته بود دست رو روی دستم گذاشت میلاد: غم آخرت باشه داداش نمی تونم چیز دیگه ایی بگم خیلی شکسته شدی چرا مواظب خودت نیستی می دونن فشار زیادی روت بوده اما قلبت خیلی ضعیف شده دیگه پیوند قلب لازمی اسمتو توی لیست نوشتم تلخندی زدم 🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀 🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂 میدونستم دیگه این رسول همون استاد رسول محمد نمیشه ساعد دستمو روی سرم گذاشتم و چشم هامو بستم پرت شدم به پنج ماه پیش تو این یه ماه هیچ خبری از محمد نبود از آقای عبدی می پرسیدی جواب سر بالا میداد توی فشار بودم نمی دونستم به عزیز و عطیه خانم چی بگم کلافه دستی به موهام کشیدم تقریباً ساعت حدودا شش بعد از ظهر بود که خبری به گوشم رسید باور نمی کردم باور نمی کردم محمدم رفته باشه شوکه به ایمیلی که برام اومده بود نگاه میکردم .بغض گلوم رو گرفته بود شوکه شده بودم نمی تونستم هیچ کاری بکنم یعنی چی محمد مرده ؟ اونکه به من قول داده بود محمد که ریز قولش نمی‌زد نه حتما اشتباه شده دور میزم گرفته شده بود و همه داشتن به ایمیلی که اومده بود رو وی خوندن نفسم تنگ شد سیاهی مطلق . روز خاک سپاری . حتی انقدر جنازه ی محمدم اربن الربا بود که حتی اندازه ی یه بچه هم داخل طابوتش نبود قلبم بی قراری میکرد رستا توی بغلم بود با بغض نگاهش میکردم از خاطراتم بیرون اومدم اصلا نفهمیدم که گریه کردم . . به سمت میزم حرکت کردم تو این هشت ماه کسی رو بجای محمد هنوز نیاورده بودن و اقا کمال تا حالا با سرمون بود دلم هوای اتاق محمدو کرده بود راه رفته رو برگشتم با تردید در اتاقشو باز کردم من گوشه به گوشه ی این اتاق با محمد خاطره دارم بازم اشک هام راه خودشون رو باز کردن روی صندلیش نشستم و سرمو روی میزش گذاشتم چرا حتی اینا هم بوی محمدو میداد نگاهم رو به دیزاین روی میزش دادم خیلی مرتب و قشنگ بود نگاهم رو به کشو های میزش دادم آروم در کشو‌ اولی رو باز کردم چیزی به جز یه انگشتر عقیق و ساعت چند برگه نبود خم شدم و انگشتر ساعت رو برداشتم دستی روی انگشتر کشیدم از این انگشتر دوتامون داشتیم ست بود نگاهم به ساعت هوشمندش افتاد دستی روی صفحه اش کشیدم اومدم بزارمشون سر جاش که یهو چشمم به کلمه ی روی یکی از برگه ها افتاد 🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀 🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂 دستمو برای بیرون آوردن برگه از کشو دراز کردم و شروع کردم و خوندش «بسم ربــ الحسین سلام نمی‌دونم کی داری این نامه رو می خونی نمی‌دونم الان تو چه حالی هستی نمی دونم تا حالا خبر شهادتمو برات آوردن یا نه ! اما یه چیزی رو خیلی خوب میدونم اینکه الان داداشم داره این نامه رو می خونه اول از همه باید بگم شرمندم شرمنده از اینکه نتونستم موقع ی رفتنم بهت بگم که خبر شهادتم نقشه اس نتونستم بگم که تو مدتی که نیستم غصه نخوری راستش خودتم می‌دونی من از طرف Ml6 شناسایی شده بودم و این خبر هم به گوش د°ا°ع°ش رسیده بود . می‌دونی که س°ر°و°ی°س ها چجوری برای شکار کردن یه نفر با هم متحد میشن ! برای اینکه بتونم کارو انجام بدم مجبور شدم از پوشش شهید شدن استفاده کنم معلوم نیست کارم تا کی طول بکشه ازت قول می خوام که مواظب خودت باشی تو این مدتی که نیستم لطفا برای رستا پدری کن هوای بقیه بچه ها ی سایتو داشته باش می‌دونم مسئولیت های سنگینی رو بهت سپردم سنگ صبورم اما بیشتر به فکر خودت باش من همون رسولی رو که تحویل دادم باید تحویل بگیرم ها ببخشید که چشم انتظارت میزارم اگه جزییات بیشتری از ماموریتم می خوای کشوی پایینه اگر دیگه واقعا برنگشتم بازم پاکت وصیت نامه داخل خونه اس توی کشوی میز کارم ببخش که بهت نگفتم ببخش که دلیل درد هات شدم فقط می تونستم با نوشتن این نامه کمی از عذاب وجدانم رو کم کنم حلالم کن جگر گوشه ام» توی شوک بودم و فقط به نوشته های روی کاغذ نگاه میکردم نمی دونستم باید چیکار کنم محمدم زنده بود کسی که دلیل تمام زندگی من بود زنده بود خدایا چرا تا حالا نیومده بودم تو اتاقش از هیجان قلبم به شدت خودشوبه سینه ام می کوبید صدای هشدار ساعت هوشمندم بلند شد ضربان قلبم بیش از حد رفته بود بالا من که باور نمی کردم محمدم زنده باشه نفس نفس میزدم در با شدت باز شد و داوود وارد شد به سمتم دوید بچه ها از موقعی که محمد رفته بود خیلی حواسشون بهم بود انگار هر روز یه نفر مراقبت ثابت بود داوود: رسول اسپریت کو آخه انگار یه نفر گلومو گرفته بود و راه نفس کشیدن مو مسدود کرده بود تقلا میکردم تا شاید بتونم کمی از هوا ی داخل اتاق رو وارد ریه هام کنم بی حال به جیبم اشاره کردم داوود اسپری رو از جیبم در اورد و چند افسانه اسپری کرد داوود: نفس بکش آفرین به نفس عمیق آروم باش دوباره به رقه ایی که محمد نوشته بود نگاه کردم روی زمین افتاده بود اومدم خم شدم تا برش دارم که داوود فهمید و برش داشت خواست بهم بدش که نگاهش به کلمه ها گیر کرد انگار تازه از شوک بیرون اومده بودم رسول: داوود محمدم زندس محمدم زندس فرماندهمون زندس خدایا شکرت قطره های اشکم بی تاخیر پشت سر هم می ریخت نمی دونستم چیکار کنم روی زمین فرود اومدم و سجده ی شکر رو بجا آوردم داوودم مثل من شوک زده بود درسته محمد برادر کنه اما بقیه ی اعضای گروه هم اندازه ی من دوست داره و این حس بینشون دو طرفه هست 🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀 🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂 موبایل ماهواره ایی اش را از داخل جیب شلوار ۶ جیبش در آورد +الو آقا من کارم تموم شده تکلیف چیه؟ _برگرد خونه حس نابی داشتم خدایا واقعا نمی دونم چجوری تشکر کنم بخاطر برگردوندن برادرم بخاطر بخشیدن دوباره ی همه ی زندگیم انگار دوباره زنده شده بودم دیشب که به عزیز خبر زنده بودنشون دادم توی خونه غوغایی بود من با خبر شهادت محمد دوباره یتیم شدم آخه محمد برام زندگی رو معنا کرد امروز میخواد برگرده می خواد بعد از این همه زمان برگرده راستی اگه بیاد من باید باهاش قهر باشم دیگه مگه نه به من نگفته داره می‌ره ولی دلم طاقت نمیاره بین جدال عقل و قلبم قرار گرفته بودم که متوجه گذر زمان نشدم نگاهمو به ساعت دادم وایی یه ساعت قبل قرار بود با بچه ها بریم دنبالش. به تلفنم نگاه کردم ۲۷ تماس بی پاسخ سریع موبایل سعیدو گرفتم و گوشی رو در گوشم گذاشتم و با شونه ام مانع افتادنش شدم همینطور ی که داشت بوق می خورد مشغول حاضر شدن شدم سعید: الو رسول کجایی تو پسر ؟ ما الان همون دم در فرودگاه‌یم رسول: وای ببخشید سعید من اصلا حواسم به ساعت نبود شما برید دنبالش منم خودمو سریع می رسونم اداره سعید : باشه خداحافظ رسول: فعلا سریع پوشیدم و بعد از خداحافظی با عزیز اینا به سمت ماشین رفتم و به سمت سایت حرکت کردم ذوق و شوقی که داشتم وصف نشدنی بود برای بار هزارم از خدا تشکر کردم دیگه تقریبا رسیده بودم که نگاهم به ماشین ۲۰۶ شی خورد مال فرشید بود اما چرا اینجا پارک کرده بود همه پیاده شدن از ماشین می خواستم برم پیششون چون اونور جای پارک نبود این دست خیابون پارک کردم و از ماشین پیاده شدم نگاهم به محمد خورد دستمو تکون دادم که دید و با لبخند منتظر اومدنم شد ضربان قلبم بالا بود حسش می کردم خواستم به سمتشون بدوم که یهو صدای بوق ماشینی رو شنیدم اما تا به خودم اومدم کف خیابون پهن بودم 🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀 🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂 وقتی اومدن دنبالم رسول نبود کمی دور تر سایت نگه داشت تا راه باقی مونده رو قدم بزنیم تو این مدت دلم برای یه بار دیدنش در میزد اما تنها چیزی که ازش داشتم یه تیکه عکس بود که نگاهم به رسول خورد توی راه بچه ها از تمام اتفاقات افتاده برام حرف زدن از عمل قلب رسول تمام قلبم سوخت با چیز هایی که درباره ی رسول میگفت سعید در حالی که کمی لنگ میزد گفت سعید: بفرما با هم رسیدیم منتظر آمدنش به این دست خیابون شدیم که نگاهم به ماشینی بود که با سرعت به سمت رسول میومد داد زدم محمد : رسول مواظب باش ! اما کار از کار گذشته بود پاهام قفل کرده بود خودمو به سمت جیگر گوشه ام می کشیدم سرش شکسته بود و خون تمام صورتش رو گرفته بود با بعضی پنهانی کنارش زانو زدم دستمو توی موهای فرفریش کشیدم چشماش بسته بود اما با این کارم اروم پلک هاشو باز کرد اولین قطره ی اشکم مستقیم روی صورتش فرود اومد دلتنگش بودم انگار می خواست چیزی بگه تو اون همهمه و صدا ها نمی تونستم بشنوم سرمو کمی نزدیک گوشش بردم رسول:مـ..مـ.حـ.حمد؟ محمد: جانم ؟ جان محمد ! دورت بگردم حالا که من اومدم تو می خوای بری توروخدا بیدار بمون نذار حسرت ت بمونه روی دلم دوباره لب به سخن گشود رسول:مــیـ..شــ..شه بغــ.....لــ..م.کنــی ؟ میترسیدم دست بهش بزنم چه برسی به بغل کردنش محمد : دردت به جونم خودت میدونی نمی تونم بغلت کنم هیچ وقت فکر نمی کردم دیدارمون به اینقدر غمگین باشه بمیرم براش چی کشیده موقعی که من نبودم بلاخره آمبولانس که مردم زنگ زده بودن رسید روی زانو هام نشسته بودن دستش تو دستم بود چشماش بسته فشار آرومی به دستش دادم که چشم هاشو باز کرد تکنسین ها برانکارد رو اوردن و به آمبولانس منتقلش کردن سرم سنگین بود نمی‌دونستم داره چه اتفاقاتی میوفته اما اینو می فهمیدم که رسول چشمش به منه تا بیام تو آمبولانس سریع سوار شدم . وقتی رسیدیم سریع بردنش اتاق عمل از استرس تمام وجودم به رعشه افتاده بود سرمو ما بین دست هام گذاشتم به خودم اومدم بچه ها رو بالای سرم دیدم در حالی که نفس نفس میزدن گفتن داوود : آقا چیشد ؟ 🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀 🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂 کلافه دستی توی موهام کشیدم محمد: نمی‌دونم فقط بردنش اتاق عمل هر کدوم گوشه ایی نشسته بودن داوود با بغضی آشکار گفت داوود: چقدر خوشحال بود شما دارین میان انقدر دلم آشوب بود که فقط خدا می تونست آتیشی که به جونم افتاد رو خاموش کنه محمد: من میرم نماز خونه خبری شد بگید وضو گرفتم و به سمت نماز خونه رفتم خلوت بود گوشه ایی نشستم دیگه با خدا که رودیوایسی نداشتم اشکام راه خودشون رو پیدا کردن خدایا می‌دونم در حقش ظلم کردم میدونم که چقدر از خبر شهادتم شکسته می‌دونم اما میشه تو بهم بخشیش؟ بخدا من مثل رسول طلاقت ندارم خودت که بهتر می‌دونی امیدم فقط به خودته میشه پاره ی تنمو بهم ببخشی ! خودت که بهتر از من می‌دونی چقدر نفسم بنده به نفس هاش می خوای جون منو بگیر اما بلایی سرش نیار . بعد از کلی رازو نیاز با خدا تصمیم گرفتم که به پایین برم شاید خبری شده باشه زانو هام توان نگهداری وزنم رو نداشت اما رسولم مهم تر بود آروم به سمت اتاق عمل رفتم از دور دکتر رو دیدم که داشت حرف میزد به سمتش پا تند کردم و قبل از اینکه بره بهش رسیدم انگار فهمید می خوام چه سوالی ازش بکنم و پیش دستی کرد دکتر : من به این آقایون هم گفتم شانس آوردید ضربه ایی که به سرش خورده کاری نبوده اما متاسفانه دستشو شکسته و یکی از دنده های قفسه ی سینش رفته تو خیلی مراقب باشید و اینکه موقع عمل ایست قلبی کردن اما برگشتن خداروشکر فعلا می برنش ریکاوری حالش خوب شد می‌ره بخش با اجازه من مریض دارم نفسی بیرون دادم در اتاق عمل باز شدو تختی بیرون اومد به سمتش رفتم و دسمتو روی میله ی تخت گذاشتم و متوقفش کردم خیلی تو خواب معصوم میشد رنگش پریده بود چهره اش بیشتر به یه پیرمرد ۶۰ساله می خورد تا یه جوون ۲۵ساله دستمو روی موهای تقریبا سفیدش کشیدم و نفسمو آه مانند بیرون دادم تمام اتفاقاتی که برای افتاده بود تقصیر من بود از بیماری قلب و نفسش گرفته تا موهای سفیدش بوسه ایی روی موهاش زدم که تخت شروع به حرکت کرد . دو سه ساعتی از بیرون اومدن از اتاق عملش می گذشت از روی صندلی بلند شدم و به سمت تختش حرکت کردم و روی صندلی کنارش نشستم و به چهره اش خیره شدم خیلی وقت بود لحظه شماری میکردم برای دیدش نگاهم رو به دست گچیش دادم آروم آروم داشت چشم هاشو باز میکرد زیاد از دور و برش آگاه نبود و منگ بود با لبخند بهش نگاه کردم محمد : سلام علیکم آقای حسینی احساس نمی کنی خیلی خوابیدی بابا مرد حسابی بقیه که می گفتن لحظه شماری میکردی بنده رو ببینی حالا کن اومدم گرفتی خوابیدی خوش خواب 😂 رسول: دا...د..اش دستمو روی دست گچیش کشیدم محمد: جونم؟ رسول: (به دلیل کمبود وقت مجبورم کلمات رو پشت سر من بنویسم اما شما تیکه تیکه بخونید ) خیلی دلم برات تنگ شده بود خیلی بی معرفتی چرا ۸ ماه گذاشتیم تنها رفتی .نمیگی دق می کنم محمد: شرمندتم عزیزم خودت بهتر می‌دونی نمی تونستم به کسی بگم رسول: من هر کسیم؟ ولی قشنگ یع ۸ ماهی از کار اداری در رفتی ها محمد: بعله ولی فک کنم شما باید یه یک ماهی نباید سرکار چون با دست گچید فک نکنم به دردمو بخوری ها علی سایبری سامان هم هستن میزت خالی نمی مونه رسول: نه بیا نگا کن سال...اخخخخ خواست حرکت کنه که فک کنم سینه اش درد گرفت نگران لب زدم محمد: بابا شوخی کردم خوبی ؟ برم دکترو خبر کنم از روی صندلی بلند شدم و به سمت ایستگاه پرستاری رفتم و درخواست دکتر رو کردم بعد از معاینه و این چیز ها با آرام بخشی به خواب رفت . (سه هفته بعد) رسول بعد از یه هفته از بیمارستان مرخص شد و تو این مدت اعتلاجی بود چون با وضع دستش و سینه اش نمی تونست بیاد سرکار امروز تولد رسول بود اما خودش خبر نداشت ترتیبی داده بودم تا تولدشو جشن بگیریم قرار بود بچه ها بیان و قافلگیرش کنند به بهانه ی اینکه یکی از همکاران قدیمیم می خواد بیاد فرستادم تا حاضر شه بیرون رفتم میوه خریدم و خوارکی خریدم اونا قرار بود کیکو بیارن عزیز و عطیه هم رفته بودن خونه مادر عطیه بعد از باز کردن در با صدای بلندی گفتم محمد: رسول حاضر شدی بچه من ابرو‌ دارم ها تروخدا یه چیز خوب بپوشی ها از خونه بیرون اومد گفت رسول: یعنی من ابرو برم ؟ می خوای برم بیرون محمد: منظورم این نبود... ادامه حرفم با زنگ تلفنم قطع شد سعید بود جوری تظاهر کردم که انگار همون دوستمه سعید: الو سلام آقا ما رسیدیم فقط پلاک چندین ؟ محمد: به به سلام اقای مرتضوی عزیز ما پلاک ۳۶ هستیم سعید: منتظر باشید بگین رسول درو باز کنه محمد: خوش اومدین تلفنم قطع کردم و روبه رسول گفتم محمد: اوه اوه اومد در زد درو باز کنی میوه ها رو داخل اشپز خونه گذاشتم در زده شد سریع موبالیمو برداشتم تا از واکنشش فیلم بگیرم رفت درو باز کرد ولی تا درو باز کرد حجم زیادی از برف شادی روی صورتش پایین اومد
و همه با هم آهنگ تولدت مبارک می خوندن . قیافه اش دیدنی بود داخل اومدن بعد از خوردن کیک و ناهار بچه داشتن روی گچ دستش نقاشی می کشیدن می تونستم برق شادی رو تو چشم هاش ببینم از ته دلم خدا رو شکر کردم دیگه تقریبا هوا داشت تاریک میشد ماهم قرار بود بریم خونه ی پدر زنم که چون شام دعوت بودیم در حال جمع کردن خونه بودیم انگار بمب ترکیده بود داشتم اشغال ها رو جمع می کردم که یهو رسول از پشت توی بغلش گرفتم بوسه ایی روی پیشونیم زد رسول: واسه همه چیز ممنون دستمو دو گردنش حلقه کردم و متقابلاً بوسیدمش محمد: منم واسه بودنت تا آخر عمرم به خدا مدیونم خوشحالم که بهت خوش گذشته بعد از جمع کردن خونه حاضر شدیم و به سمت خونه ی مادر عطیه حرکت کردیم و عجب حس نابی بود داشتن برادری مثل رسول به پایان آمد این دفتر 🥀 حکایت همچنان باقیست 🥀 🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🤍بسم الله الرحمن الرحیم 🤍 با صدای حس سردی آب روی صورتش چشمانش رو باز می کند و مانند برق زده ها از می‌نشیند ترش کرده به برادرش می نگرد و با دست آب سردی که صورتش را پوشانده است پاک می کند با قیافه ایی آویزان می گوید رسول: داداش عزیزم قربونت برم از روش های دیگه هم میشه یه انسان رو بیدار کرد ها همش داره از روش آب یخ استفاده میکنی من با این قلبم چند بار دیگه اینکار رو کنه سکته می کنم میوفتم رو دستت ها با پس گردنی که از برادرش می خورد کنی به جلو خم میشود و دستش را پشت گردنش میگذارد دست به کمر روبرویش ایستاده بود و شروع به غر زدن کرد محمد: اولن خدا نکنه دومن حرف اضافه نزن بچه دیرمون شد جنابتون می‌زاری دقیقه ی نود ونه حاضر میشه حالا طلبکارم هستی سومن مگه روش من چشه خیلی دلتم بخواد همه آرزو شونه داداششون با یه پارچه آب صبح ها بیاد سراغشون کمی مکث می کند و ادامه می‌دهد تا دو دقیقه دیگه از این تخت فاصله گرفتی که گرفتی، نگرفتی من می‌دونم با تو در حالی که با دستش گردنش را ماساژ میدهد می گویند رسول: اوه چه تهدیدی والا داداش ما راضی به این همه زحمتتون نیستیم میشه بگی رستا بیاد منو بیدار کنه با اینکه رو بدنم رژه میره تا بیدار شم اما بهتر از اینه... نگاهش را به ساعت مچی اش میدهد و حرفش را قطع می کند محمد: شد ۱:۳۰ثانیه بلند شو که دیره وقتی شبا به جای خوابیدن میری پای سیستم خونه کار میکنی بایدم الان دلت نیاد بیدار شی بلند شو پسر خوب کش و قوسی به بندش میدهد و از بر میخیزد در راه رسیدن به روشویی نگاهش که به ساعت دیواری می افتند به محمدی که پشت سرش راه افتاده بود می کند رسول: ساعت شیشه انقدر دیر دیر میکنی بابا الان گربه ها هم خوابن 😫 محمد : بد کردم گفتم بتونی یه صبحونه ی بی استرس بخوری تنبلی نکن برو دست و صورتتو بشور بدو آفرین و بعد میسریش را به سمت آشپزخانه کج کرد نفس عمیقی کشید و دستش را روی قلبش گذاشت نمی خواست برادرش بفهمد که قلبش درد می کند مخصوصا این روز های آخر که تا چند هفته ی دیگر نوبت عمل پیوند قلبش بود بعد از شستن دست و صورتش به سمت آشپزخانه رفت بعد دادن سلامی همگانی نگاهش را به رستایی داد که روی صندلی مخصوص کودک نشسته بود و لقمه کوچکش را که مادرش برایش گرفته بود می جوید لبخندی به لب هایش مهمان کرد و رستا را در بغل گرفت روی یک صندلی نشست و بوسه ی به گونه اش زد هنوز چای دم نکشیده بود رسول: سلام علیکم رستا خانم صبحتون بخیر باشه ماشاالله چقدر سر خیزی واقعا چجوری میتونی صبح به این زودی بیدار شی رستا دستش را دور گردن رسول حلقه می کند و سرش را به سینه او می چسباند با لحن شیرین کودکانه اش گفت رستا : سلام عمو محمد ادامه می دهد محمد:دخترمون ماشاالله سر خیزه به بعضیا نرفته به خودم رفته رسول: اِ داداش حالا شما هم هی بزن تو پر من عزیز: راست میگه دیگه محمد بچمو اذیت نکن محمد: چشم فقط سرکار که دیگه محمد نیستم رسول: بدبخت شدم رستا : بابا عمو او ادیت نکتن با جمله رستا شلیک خنده با صدای صوت قوری که نشان از دم کشیدنش میداد یکی شد محمد نگاهی تاسف بار به رسول و دخترش میندازد محمد: ببین چجوری دخترمو برده تو جبهه ی خودش رسول: به من چه خودش اومده رستا : عمو گابلتو نداله میشه پونهد تومان محمد با خنده اش نگاهش را به رسولی داد که با قیافه ی آویزان به رستا نگاه میکرد رسول: عمو این حرف ها رو کی بهت یاد داده ؟! رستا سرش را از روی سینه ی رسول برمیدارد و رودرو نگاهش می کند رستا : هودت یادم دادی یادته بهم توفتی هر موقع کاری برای بابات کلدی...... خواست ادامه دهد که رسول گفت رسول: باشه باشه فهمیدم دیگه حالا لازم نیست بحثو باز کنی سرش بالا آورد و با چهره ایی که از تعجب به او نگاه میکردن مواجه شد عطیه: آقا رسول این چیت به بچه یاد میدی محمد: من برای بچت نگرانم قراره چی بشه سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد رسول: بابا مگه بچه چی گفت یاد دادن این چیز ها که بد نیست محمد: از دست تو .... در حال رفتن به اداره بودند نمی‌دانست چرا این روز ها دلشوره امانش نمی‌داد جسمش پشت فرمان بود اما روحش جایی دیگر نمی‌دانست بخاطر عملی کخ قرار است به زودی انجام دهد نگراند یا پرونده سرش از فکر های بیهوده درد گرفته بود در فکر خیال های خود بود که صدای مواظب باش محمد او را به خود آورد 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
.♥️ ‍ '. همیشہ‌مےگفت: . واسہ‌ڪےڪارمےڪنے؟ . مےگفتم:امام‌حسین:)♥️🌱 . مےگفت:پس‌حرف‌هارو‌بیخیال :) . ڪار‌خودت‌روبڪن . جوابش‌باامام‌حسین . . .♥️:)' +شہیدمحمدحسین‌محمدخانے ˼