eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
257 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀 🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂 کلافه دستی توی موهام کشیدم محمد: نمی‌دونم فقط بردنش اتاق عمل هر کدوم گوشه ایی نشسته بودن داوود با بغضی آشکار گفت داوود: چقدر خوشحال بود شما دارین میان انقدر دلم آشوب بود که فقط خدا می تونست آتیشی که به جونم افتاد رو خاموش کنه محمد: من میرم نماز خونه خبری شد بگید وضو گرفتم و به سمت نماز خونه رفتم خلوت بود گوشه ایی نشستم دیگه با خدا که رودیوایسی نداشتم اشکام راه خودشون رو پیدا کردن خدایا می‌دونم در حقش ظلم کردم میدونم که چقدر از خبر شهادتم شکسته می‌دونم اما میشه تو بهم بخشیش؟ بخدا من مثل رسول طلاقت ندارم خودت که بهتر می‌دونی امیدم فقط به خودته میشه پاره ی تنمو بهم ببخشی ! خودت که بهتر از من می‌دونی چقدر نفسم بنده به نفس هاش می خوای جون منو بگیر اما بلایی سرش نیار . بعد از کلی رازو نیاز با خدا تصمیم گرفتم که به پایین برم شاید خبری شده باشه زانو هام توان نگهداری وزنم رو نداشت اما رسولم مهم تر بود آروم به سمت اتاق عمل رفتم از دور دکتر رو دیدم که داشت حرف میزد به سمتش پا تند کردم و قبل از اینکه بره بهش رسیدم انگار فهمید می خوام چه سوالی ازش بکنم و پیش دستی کرد دکتر : من به این آقایون هم گفتم شانس آوردید ضربه ایی که به سرش خورده کاری نبوده اما متاسفانه دستشو شکسته و یکی از دنده های قفسه ی سینش رفته تو خیلی مراقب باشید و اینکه موقع عمل ایست قلبی کردن اما برگشتن خداروشکر فعلا می برنش ریکاوری حالش خوب شد می‌ره بخش با اجازه من مریض دارم نفسی بیرون دادم در اتاق عمل باز شدو تختی بیرون اومد به سمتش رفتم و دسمتو روی میله ی تخت گذاشتم و متوقفش کردم خیلی تو خواب معصوم میشد رنگش پریده بود چهره اش بیشتر به یه پیرمرد ۶۰ساله می خورد تا یه جوون ۲۵ساله دستمو روی موهای تقریبا سفیدش کشیدم و نفسمو آه مانند بیرون دادم تمام اتفاقاتی که برای افتاده بود تقصیر من بود از بیماری قلب و نفسش گرفته تا موهای سفیدش بوسه ایی روی موهاش زدم که تخت شروع به حرکت کرد . دو سه ساعتی از بیرون اومدن از اتاق عملش می گذشت از روی صندلی بلند شدم و به سمت تختش حرکت کردم و روی صندلی کنارش نشستم و به چهره اش خیره شدم خیلی وقت بود لحظه شماری میکردم برای دیدش نگاهم رو به دست گچیش دادم آروم آروم داشت چشم هاشو باز میکرد زیاد از دور و برش آگاه نبود و منگ بود با لبخند بهش نگاه کردم محمد : سلام علیکم آقای حسینی احساس نمی کنی خیلی خوابیدی بابا مرد حسابی بقیه که می گفتن لحظه شماری میکردی بنده رو ببینی حالا کن اومدم گرفتی خوابیدی خوش خواب 😂 رسول: دا...د..اش دستمو روی دست گچیش کشیدم محمد: جونم؟ رسول: (به دلیل کمبود وقت مجبورم کلمات رو پشت سر من بنویسم اما شما تیکه تیکه بخونید ) خیلی دلم برات تنگ شده بود خیلی بی معرفتی چرا ۸ ماه گذاشتیم تنها رفتی .نمیگی دق می کنم محمد: شرمندتم عزیزم خودت بهتر می‌دونی نمی تونستم به کسی بگم رسول: من هر کسیم؟ ولی قشنگ یع ۸ ماهی از کار اداری در رفتی ها محمد: بعله ولی فک کنم شما باید یه یک ماهی نباید سرکار چون با دست گچید فک نکنم به دردمو بخوری ها علی سایبری سامان هم هستن میزت خالی نمی مونه رسول: نه بیا نگا کن سال...اخخخخ خواست حرکت کنه که فک کنم سینه اش درد گرفت نگران لب زدم محمد: بابا شوخی کردم خوبی ؟ برم دکترو خبر کنم از روی صندلی بلند شدم و به سمت ایستگاه پرستاری رفتم و درخواست دکتر رو کردم بعد از معاینه و این چیز ها با آرام بخشی به خواب رفت . (سه هفته بعد) رسول بعد از یه هفته از بیمارستان مرخص شد و تو این مدت اعتلاجی بود چون با وضع دستش و سینه اش نمی تونست بیاد سرکار امروز تولد رسول بود اما خودش خبر نداشت ترتیبی داده بودم تا تولدشو جشن بگیریم قرار بود بچه ها بیان و قافلگیرش کنند به بهانه ی اینکه یکی از همکاران قدیمیم می خواد بیاد فرستادم تا حاضر شه بیرون رفتم میوه خریدم و خوارکی خریدم اونا قرار بود کیکو بیارن عزیز و عطیه هم رفته بودن خونه مادر عطیه بعد از باز کردن در با صدای بلندی گفتم محمد: رسول حاضر شدی بچه من ابرو‌ دارم ها تروخدا یه چیز خوب بپوشی ها از خونه بیرون اومد گفت رسول: یعنی من ابرو برم ؟ می خوای برم بیرون محمد: منظورم این نبود... ادامه حرفم با زنگ تلفنم قطع شد سعید بود جوری تظاهر کردم که انگار همون دوستمه سعید: الو سلام آقا ما رسیدیم فقط پلاک چندین ؟ محمد: به به سلام اقای مرتضوی عزیز ما پلاک ۳۶ هستیم سعید: منتظر باشید بگین رسول درو باز کنه محمد: خوش اومدین تلفنم قطع کردم و روبه رسول گفتم محمد: اوه اوه اومد در زد درو باز کنی میوه ها رو داخل اشپز خونه گذاشتم در زده شد سریع موبالیمو برداشتم تا از واکنشش فیلم بگیرم رفت درو باز کرد ولی تا درو باز کرد حجم زیادی از برف شادی روی صورتش پایین اومد
و همه با هم آهنگ تولدت مبارک می خوندن . قیافه اش دیدنی بود داخل اومدن بعد از خوردن کیک و ناهار بچه داشتن روی گچ دستش نقاشی می کشیدن می تونستم برق شادی رو تو چشم هاش ببینم از ته دلم خدا رو شکر کردم دیگه تقریبا هوا داشت تاریک میشد ماهم قرار بود بریم خونه ی پدر زنم که چون شام دعوت بودیم در حال جمع کردن خونه بودیم انگار بمب ترکیده بود داشتم اشغال ها رو جمع می کردم که یهو رسول از پشت توی بغلش گرفتم بوسه ایی روی پیشونیم زد رسول: واسه همه چیز ممنون دستمو دو گردنش حلقه کردم و متقابلاً بوسیدمش محمد: منم واسه بودنت تا آخر عمرم به خدا مدیونم خوشحالم که بهت خوش گذشته بعد از جمع کردن خونه حاضر شدیم و به سمت خونه ی مادر عطیه حرکت کردیم و عجب حس نابی بود داشتن برادری مثل رسول به پایان آمد این دفتر 🥀 حکایت همچنان باقیست 🥀 🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🤍بسم الله الرحمن الرحیم 🤍 با صدای حس سردی آب روی صورتش چشمانش رو باز می کند و مانند برق زده ها از می‌نشیند ترش کرده به برادرش می نگرد و با دست آب سردی که صورتش را پوشانده است پاک می کند با قیافه ایی آویزان می گوید رسول: داداش عزیزم قربونت برم از روش های دیگه هم میشه یه انسان رو بیدار کرد ها همش داره از روش آب یخ استفاده میکنی من با این قلبم چند بار دیگه اینکار رو کنه سکته می کنم میوفتم رو دستت ها با پس گردنی که از برادرش می خورد کنی به جلو خم میشود و دستش را پشت گردنش میگذارد دست به کمر روبرویش ایستاده بود و شروع به غر زدن کرد محمد: اولن خدا نکنه دومن حرف اضافه نزن بچه دیرمون شد جنابتون می‌زاری دقیقه ی نود ونه حاضر میشه حالا طلبکارم هستی سومن مگه روش من چشه خیلی دلتم بخواد همه آرزو شونه داداششون با یه پارچه آب صبح ها بیاد سراغشون کمی مکث می کند و ادامه می‌دهد تا دو دقیقه دیگه از این تخت فاصله گرفتی که گرفتی، نگرفتی من می‌دونم با تو در حالی که با دستش گردنش را ماساژ میدهد می گویند رسول: اوه چه تهدیدی والا داداش ما راضی به این همه زحمتتون نیستیم میشه بگی رستا بیاد منو بیدار کنه با اینکه رو بدنم رژه میره تا بیدار شم اما بهتر از اینه... نگاهش را به ساعت مچی اش میدهد و حرفش را قطع می کند محمد: شد ۱:۳۰ثانیه بلند شو که دیره وقتی شبا به جای خوابیدن میری پای سیستم خونه کار میکنی بایدم الان دلت نیاد بیدار شی بلند شو پسر خوب کش و قوسی به بندش میدهد و از بر میخیزد در راه رسیدن به روشویی نگاهش که به ساعت دیواری می افتند به محمدی که پشت سرش راه افتاده بود می کند رسول: ساعت شیشه انقدر دیر دیر میکنی بابا الان گربه ها هم خوابن 😫 محمد : بد کردم گفتم بتونی یه صبحونه ی بی استرس بخوری تنبلی نکن برو دست و صورتتو بشور بدو آفرین و بعد میسریش را به سمت آشپزخانه کج کرد نفس عمیقی کشید و دستش را روی قلبش گذاشت نمی خواست برادرش بفهمد که قلبش درد می کند مخصوصا این روز های آخر که تا چند هفته ی دیگر نوبت عمل پیوند قلبش بود بعد از شستن دست و صورتش به سمت آشپزخانه رفت بعد دادن سلامی همگانی نگاهش را به رستایی داد که روی صندلی مخصوص کودک نشسته بود و لقمه کوچکش را که مادرش برایش گرفته بود می جوید لبخندی به لب هایش مهمان کرد و رستا را در بغل گرفت روی یک صندلی نشست و بوسه ی به گونه اش زد هنوز چای دم نکشیده بود رسول: سلام علیکم رستا خانم صبحتون بخیر باشه ماشاالله چقدر سر خیزی واقعا چجوری میتونی صبح به این زودی بیدار شی رستا دستش را دور گردن رسول حلقه می کند و سرش را به سینه او می چسباند با لحن شیرین کودکانه اش گفت رستا : سلام عمو محمد ادامه می دهد محمد:دخترمون ماشاالله سر خیزه به بعضیا نرفته به خودم رفته رسول: اِ داداش حالا شما هم هی بزن تو پر من عزیز: راست میگه دیگه محمد بچمو اذیت نکن محمد: چشم فقط سرکار که دیگه محمد نیستم رسول: بدبخت شدم رستا : بابا عمو او ادیت نکتن با جمله رستا شلیک خنده با صدای صوت قوری که نشان از دم کشیدنش میداد یکی شد محمد نگاهی تاسف بار به رسول و دخترش میندازد محمد: ببین چجوری دخترمو برده تو جبهه ی خودش رسول: به من چه خودش اومده رستا : عمو گابلتو نداله میشه پونهد تومان محمد با خنده اش نگاهش را به رسولی داد که با قیافه ی آویزان به رستا نگاه میکرد رسول: عمو این حرف ها رو کی بهت یاد داده ؟! رستا سرش را از روی سینه ی رسول برمیدارد و رودرو نگاهش می کند رستا : هودت یادم دادی یادته بهم توفتی هر موقع کاری برای بابات کلدی...... خواست ادامه دهد که رسول گفت رسول: باشه باشه فهمیدم دیگه حالا لازم نیست بحثو باز کنی سرش بالا آورد و با چهره ایی که از تعجب به او نگاه میکردن مواجه شد عطیه: آقا رسول این چیت به بچه یاد میدی محمد: من برای بچت نگرانم قراره چی بشه سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد رسول: بابا مگه بچه چی گفت یاد دادن این چیز ها که بد نیست محمد: از دست تو .... در حال رفتن به اداره بودند نمی‌دانست چرا این روز ها دلشوره امانش نمی‌داد جسمش پشت فرمان بود اما روحش جایی دیگر نمی‌دانست بخاطر عملی کخ قرار است به زودی انجام دهد نگراند یا پرونده سرش از فکر های بیهوده درد گرفته بود در فکر خیال های خود بود که صدای مواظب باش محمد او را به خود آورد 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
.♥️ ‍ '. همیشہ‌مےگفت: . واسہ‌ڪےڪارمےڪنے؟ . مےگفتم:امام‌حسین:)♥️🌱 . مےگفت:پس‌حرف‌هارو‌بیخیال :) . ڪار‌خودت‌روبڪن . جوابش‌باامام‌حسین . . .♥️:)' +شہیدمحمدحسین‌محمدخانے ˼ 
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 چه کسانی هستند؟ مذهبی های صورتی کسانی‌اند که حاضر نیستند برای دین خود هزینه بدهند‼️ •°از تـبـار فـاطـܩــہ۳۱۳°• @Fa_temion_2
سال ۱۴۰۲ هم تمام شد قصد آمدن نداری یوسف زهرا (عج)؟
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
امام صادق علیه السلام: . انَّ الأرضَ لا تُصلِحَ الاّ بِإمام!   “زمین جز به دست امام اصلاح نمی شود.” .  اصول کافی، ج۲، ص۲۱. . . .  “لَا مُنْجِیَّ إِلَّا‏ الْمَهْدِیُّ لَا نَجَاهَ إِلَّا‏ بِالظُّهُور…” : “نجات دهنده ای جز مهدی آل محمد علیهم السلام، نیست، راه نجاتی جز ظهور نیست…” . .