🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_73
#دانای_کل
موبایل ماهواره ایی اش را از داخل جیب شلوار ۶ جیبش در آورد
+الو آقا من کارم تموم شده
تکلیف چیه؟
_برگرد خونه
#رسول
حس نابی داشتم
خدایا واقعا نمی دونم چجوری تشکر کنم
بخاطر برگردوندن برادرم
بخاطر بخشیدن دوباره ی همه ی زندگیم
انگار دوباره زنده شده بودم
دیشب که به عزیز خبر زنده بودنشون دادم توی خونه غوغایی بود
من با خبر شهادت محمد دوباره یتیم شدم
آخه محمد برام زندگی رو معنا کرد
امروز میخواد برگرده
می خواد بعد از این همه زمان برگرده
راستی اگه بیاد من باید باهاش قهر باشم دیگه مگه نه
به من نگفته داره میره
ولی دلم طاقت نمیاره
بین جدال عقل و قلبم قرار گرفته بودم که متوجه گذر زمان نشدم
نگاهمو به ساعت دادم
وایی
یه ساعت قبل قرار بود با بچه ها بریم دنبالش.
به تلفنم نگاه کردم
۲۷ تماس بی پاسخ
سریع موبایل سعیدو گرفتم و گوشی رو در گوشم گذاشتم و با شونه ام مانع افتادنش شدم
همینطور ی که داشت بوق می خورد مشغول حاضر شدن شدم
سعید: الو رسول کجایی تو پسر ؟
ما الان همون دم در فرودگاهیم
رسول: وای ببخشید سعید من اصلا حواسم به ساعت نبود
شما برید دنبالش منم خودمو سریع می رسونم اداره
سعید : باشه خداحافظ
رسول: فعلا
سریع پوشیدم و بعد از خداحافظی با عزیز اینا به سمت ماشین رفتم
و به سمت سایت حرکت کردم
ذوق و شوقی که داشتم وصف نشدنی بود
برای بار هزارم از خدا تشکر کردم
دیگه تقریبا رسیده بودم
که نگاهم به ماشین ۲۰۶ شی خورد مال فرشید بود اما چرا اینجا پارک کرده بود
همه پیاده شدن از ماشین
می خواستم برم پیششون
چون اونور جای پارک نبود
این دست خیابون پارک کردم و از ماشین پیاده شدم نگاهم به محمد خورد
دستمو تکون دادم که دید و با لبخند منتظر اومدنم شد
ضربان قلبم بالا بود حسش می کردم
خواستم به سمتشون بدوم که یهو صدای بوق ماشینی رو شنیدم
اما تا به خودم اومدم کف خیابون پهن بودم
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_74
#محمد
وقتی اومدن دنبالم رسول نبود
کمی دور تر سایت نگه داشت تا راه باقی مونده رو قدم بزنیم
تو این مدت دلم برای یه بار دیدنش در میزد
اما تنها چیزی که ازش داشتم یه تیکه عکس بود
که نگاهم به رسول خورد
توی راه بچه ها از تمام اتفاقات افتاده برام حرف زدن
از عمل قلب رسول
تمام قلبم سوخت با چیز هایی که درباره ی رسول میگفت
سعید در حالی که کمی لنگ میزد گفت
سعید: بفرما با هم رسیدیم
منتظر آمدنش به این دست خیابون شدیم که نگاهم به ماشینی بود که با سرعت به سمت رسول میومد
داد زدم
محمد : رسول مواظب باش !
اما کار از کار گذشته بود
پاهام قفل کرده بود خودمو به سمت جیگر گوشه ام می کشیدم
سرش شکسته بود و خون تمام صورتش رو گرفته بود
با بعضی پنهانی کنارش زانو زدم
دستمو توی موهای فرفریش کشیدم
چشماش بسته بود اما با این کارم اروم پلک هاشو باز کرد
اولین قطره ی اشکم مستقیم روی صورتش فرود اومد
دلتنگش بودم
انگار می خواست چیزی بگه
تو اون همهمه و صدا ها نمی تونستم بشنوم
سرمو کمی نزدیک گوشش بردم
رسول:مـ..مـ.حـ.حمد؟
محمد: جانم ؟ جان محمد ! دورت بگردم حالا که من اومدم تو می خوای بری
توروخدا بیدار بمون نذار حسرت ت بمونه روی دلم
دوباره لب به سخن گشود
رسول:مــیـ..شــ..شه بغــ.....لــ..م.کنــی ؟
میترسیدم دست بهش بزنم چه برسی به بغل کردنش
محمد : دردت به جونم خودت میدونی نمی تونم بغلت کنم
هیچ وقت فکر نمی کردم دیدارمون به اینقدر غمگین باشه
بمیرم براش
چی کشیده موقعی که من نبودم
بلاخره آمبولانس که مردم زنگ زده بودن رسید
روی زانو هام نشسته بودن
دستش تو دستم بود
چشماش بسته
فشار آرومی به دستش دادم که چشم هاشو باز کرد
تکنسین ها برانکارد رو اوردن
و به آمبولانس منتقلش کردن
سرم سنگین بود
نمیدونستم داره چه اتفاقاتی میوفته
اما اینو می فهمیدم که رسول چشمش به منه تا بیام تو آمبولانس
سریع سوار شدم
.
وقتی رسیدیم سریع بردنش اتاق عمل
از استرس تمام وجودم به رعشه افتاده بود
سرمو ما بین دست هام گذاشتم
به خودم اومدم بچه ها رو بالای سرم دیدم
در حالی که نفس نفس میزدن گفتن
داوود : آقا چیشد ؟
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂
#سپر
#پارت_پایانی
#محمد
کلافه دستی توی موهام کشیدم
محمد: نمیدونم فقط بردنش اتاق عمل
هر کدوم گوشه ایی نشسته بودن
داوود با بغضی آشکار گفت
داوود: چقدر خوشحال بود شما دارین میان
انقدر دلم آشوب بود که فقط خدا می تونست آتیشی که به جونم افتاد رو خاموش کنه
محمد: من میرم نماز خونه خبری شد بگید
وضو گرفتم و به سمت نماز خونه رفتم
خلوت بود
گوشه ایی نشستم
دیگه با خدا که رودیوایسی نداشتم
اشکام راه خودشون رو پیدا کردن
خدایا میدونم در حقش ظلم کردم
میدونم که چقدر از خبر شهادتم شکسته
میدونم اما میشه تو بهم بخشیش؟
بخدا من مثل رسول طلاقت ندارم
خودت که بهتر میدونی
امیدم فقط به خودته
میشه پاره ی تنمو بهم ببخشی !
خودت که بهتر از من میدونی چقدر نفسم بنده به نفس هاش
می خوای جون منو بگیر اما بلایی سرش نیار
.
بعد از کلی رازو نیاز با خدا تصمیم گرفتم که به پایین برم
شاید خبری شده باشه
زانو هام توان نگهداری وزنم رو نداشت
اما رسولم مهم تر بود
آروم به سمت اتاق عمل رفتم
از دور دکتر رو دیدم که داشت حرف میزد
به سمتش پا تند کردم
و قبل از اینکه بره بهش رسیدم
انگار فهمید می خوام چه سوالی ازش بکنم و پیش دستی کرد
دکتر : من به این آقایون هم گفتم
شانس آوردید ضربه ایی که به سرش خورده کاری نبوده
اما متاسفانه دستشو شکسته و یکی از دنده های قفسه ی سینش رفته تو
خیلی مراقب باشید
و اینکه موقع عمل ایست قلبی کردن
اما برگشتن خداروشکر
فعلا می برنش ریکاوری حالش خوب شد میره بخش
با اجازه من مریض دارم
نفسی بیرون دادم
در اتاق عمل باز شدو تختی بیرون اومد
به سمتش رفتم و دسمتو روی میله ی تخت گذاشتم و متوقفش کردم
خیلی تو خواب معصوم میشد
رنگش پریده بود
چهره اش بیشتر به یه پیرمرد ۶۰ساله می خورد تا یه جوون ۲۵ساله
دستمو روی موهای تقریبا سفیدش کشیدم
و نفسمو آه مانند بیرون دادم
تمام اتفاقاتی که برای افتاده بود تقصیر من بود
از بیماری قلب و نفسش گرفته تا موهای سفیدش
بوسه ایی روی موهاش زدم که تخت شروع به حرکت کرد
.
دو سه ساعتی از بیرون اومدن از اتاق عملش می گذشت
از روی صندلی بلند شدم و به سمت تختش حرکت کردم
و روی صندلی کنارش نشستم
و به چهره اش خیره شدم خیلی وقت بود لحظه شماری میکردم برای دیدش
نگاهم رو به دست گچیش دادم
آروم آروم داشت چشم هاشو باز میکرد
زیاد از دور و برش آگاه نبود و منگ بود
با لبخند بهش نگاه کردم
محمد : سلام علیکم آقای حسینی
احساس نمی کنی خیلی خوابیدی
بابا مرد حسابی بقیه که می گفتن لحظه شماری میکردی بنده رو ببینی حالا کن اومدم گرفتی خوابیدی خوش خواب 😂
رسول: دا...د..اش
دستمو روی دست گچیش کشیدم
محمد: جونم؟
رسول: (به دلیل کمبود وقت مجبورم کلمات رو پشت سر من بنویسم اما شما تیکه تیکه بخونید )
خیلی دلم برات تنگ شده بود
خیلی بی معرفتی
چرا ۸ ماه گذاشتیم تنها رفتی .نمیگی دق می کنم
محمد: شرمندتم عزیزم
خودت بهتر میدونی نمی تونستم به کسی بگم
رسول: من هر کسیم؟
ولی قشنگ یع ۸ ماهی از کار اداری در رفتی ها
محمد: بعله
ولی فک کنم شما باید یه یک ماهی نباید سرکار چون با دست گچید فک نکنم به دردمو بخوری ها
علی سایبری سامان هم هستن میزت خالی نمی مونه
رسول: نه بیا نگا کن سال...اخخخخ
خواست حرکت کنه که فک کنم سینه اش درد گرفت
نگران لب زدم
محمد: بابا شوخی کردم
خوبی ؟
برم دکترو خبر کنم
از روی صندلی بلند شدم و به سمت ایستگاه پرستاری رفتم و درخواست دکتر رو کردم
بعد از معاینه و این چیز ها با آرام بخشی به خواب رفت
.
(سه هفته بعد)
رسول بعد از یه هفته از بیمارستان مرخص شد
و تو این مدت اعتلاجی بود
چون با وضع دستش و سینه اش نمی تونست بیاد سرکار
امروز تولد رسول بود اما خودش خبر نداشت
ترتیبی داده بودم تا تولدشو جشن بگیریم
قرار بود بچه ها بیان و قافلگیرش کنند
به بهانه ی اینکه یکی از همکاران قدیمیم می خواد بیاد فرستادم تا حاضر شه بیرون رفتم
میوه خریدم و خوارکی خریدم اونا قرار بود کیکو بیارن
عزیز و عطیه هم رفته بودن خونه مادر عطیه
بعد از باز کردن در با صدای بلندی گفتم
محمد: رسول حاضر شدی بچه
من ابرو دارم ها تروخدا یه چیز خوب بپوشی ها
از خونه بیرون اومد گفت
رسول: یعنی من ابرو برم ؟ می خوای برم بیرون
محمد: منظورم این نبود...
ادامه حرفم با زنگ تلفنم قطع شد
سعید بود
جوری تظاهر کردم که انگار همون دوستمه
سعید: الو سلام آقا ما رسیدیم فقط پلاک چندین ؟
محمد: به به سلام اقای مرتضوی عزیز ما پلاک ۳۶ هستیم
سعید: منتظر باشید بگین رسول درو باز کنه
محمد: خوش اومدین
تلفنم قطع کردم و روبه رسول گفتم
محمد: اوه اوه اومد در زد درو باز کنی
میوه ها رو داخل اشپز خونه گذاشتم
در زده شد سریع موبالیمو برداشتم تا از واکنشش فیلم بگیرم
رفت درو باز کرد
ولی تا درو باز کرد حجم زیادی از برف شادی روی صورتش پایین اومد
و همه با هم آهنگ تولدت مبارک می خوندن .
قیافه اش دیدنی بود
داخل اومدن
بعد از خوردن کیک و ناهار بچه داشتن روی گچ دستش نقاشی می کشیدن
می تونستم برق شادی رو تو چشم هاش ببینم
از ته دلم خدا رو شکر کردم
دیگه تقریبا هوا داشت تاریک میشد
ماهم قرار بود بریم خونه ی پدر زنم که چون شام دعوت بودیم
در حال جمع کردن خونه بودیم
انگار بمب ترکیده بود
داشتم اشغال ها رو جمع می کردم
که یهو رسول از پشت توی بغلش گرفتم
بوسه ایی روی پیشونیم زد
رسول: واسه همه چیز ممنون
دستمو دو گردنش حلقه کردم و متقابلاً بوسیدمش
محمد: منم واسه بودنت تا آخر عمرم به خدا مدیونم
خوشحالم که بهت خوش گذشته
بعد از جمع کردن خونه حاضر شدیم و به سمت خونه ی مادر عطیه حرکت کردیم
و عجب حس نابی بود داشتن برادری مثل رسول
به پایان آمد این دفتر 🥀
حکایت همچنان باقیست 🥀
🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
🤍بسم الله الرحمن الرحیم 🤍
#پاسداران_وطن
#فصل_2
#پارت_1
#راوی
با صدای حس سردی آب روی صورتش چشمانش رو باز می کند و مانند برق زده ها از مینشیند
ترش کرده به برادرش می نگرد
و با دست آب سردی که صورتش را پوشانده است پاک می کند
با قیافه ایی آویزان می گوید
رسول: داداش عزیزم قربونت برم از روش های دیگه هم میشه یه انسان رو بیدار کرد ها همش داره از روش آب یخ استفاده میکنی من با این قلبم چند بار دیگه اینکار رو کنه سکته می کنم میوفتم رو دستت ها
با پس گردنی که از برادرش می خورد کنی به جلو خم میشود و دستش را پشت گردنش میگذارد
دست به کمر روبرویش ایستاده بود و شروع به غر زدن کرد
محمد: اولن خدا نکنه دومن حرف اضافه نزن بچه دیرمون شد جنابتون میزاری دقیقه ی نود ونه حاضر میشه حالا طلبکارم هستی سومن مگه روش من چشه خیلی دلتم بخواد همه آرزو شونه داداششون با یه پارچه آب صبح ها بیاد سراغشون
کمی مکث می کند و ادامه میدهد
تا دو دقیقه دیگه از این تخت فاصله گرفتی که گرفتی، نگرفتی من میدونم با تو
در حالی که با دستش گردنش را ماساژ میدهد می گویند
رسول: اوه چه تهدیدی
والا داداش ما راضی به این همه زحمتتون نیستیم میشه بگی رستا بیاد منو بیدار کنه با اینکه رو بدنم رژه میره تا بیدار شم اما بهتر از اینه...
نگاهش را به ساعت مچی اش میدهد و حرفش را قطع می کند
محمد: شد ۱:۳۰ثانیه بلند شو که دیره
وقتی شبا به جای خوابیدن میری پای سیستم خونه کار میکنی بایدم الان دلت نیاد بیدار شی
بلند شو پسر خوب
کش و قوسی به بندش میدهد و از بر میخیزد
در راه رسیدن به روشویی نگاهش که به ساعت دیواری می افتند
به محمدی که پشت سرش راه افتاده بود می کند
رسول: ساعت شیشه انقدر دیر دیر میکنی بابا الان گربه ها هم خوابن 😫
محمد : بد کردم گفتم بتونی یه صبحونه ی بی استرس بخوری تنبلی نکن
برو دست و صورتتو بشور بدو آفرین
و بعد میسریش را به سمت آشپزخانه کج کرد نفس عمیقی کشید و دستش را روی قلبش گذاشت نمی خواست برادرش بفهمد که قلبش درد می کند مخصوصا این روز های آخر که تا چند هفته ی دیگر نوبت عمل پیوند قلبش بود
بعد از شستن دست و صورتش به سمت آشپزخانه رفت
بعد دادن سلامی همگانی نگاهش را به رستایی داد که روی صندلی مخصوص کودک نشسته بود و لقمه کوچکش را که مادرش برایش گرفته بود می جوید
لبخندی به لب هایش مهمان کرد و رستا را در بغل گرفت روی یک صندلی نشست و بوسه ی به گونه اش زد
هنوز چای دم نکشیده بود
رسول: سلام علیکم رستا خانم صبحتون بخیر باشه ماشاالله چقدر سر خیزی واقعا چجوری میتونی صبح به این زودی بیدار شی
رستا دستش را دور گردن رسول حلقه می کند و سرش را به سینه او می چسباند
با لحن شیرین کودکانه اش گفت
رستا : سلام عمو
محمد ادامه می دهد
محمد:دخترمون ماشاالله سر خیزه به بعضیا نرفته به خودم رفته
رسول: اِ داداش حالا شما هم هی بزن تو پر من
عزیز: راست میگه دیگه محمد بچمو اذیت نکن
محمد: چشم فقط سرکار که دیگه محمد نیستم
رسول: بدبخت شدم
رستا : بابا عمو او ادیت نکتن
با جمله رستا شلیک خنده با صدای صوت قوری که نشان از دم کشیدنش میداد یکی شد
محمد نگاهی تاسف بار به رسول و دخترش میندازد
محمد: ببین چجوری دخترمو برده تو جبهه ی خودش
رسول: به من چه خودش اومده
رستا : عمو گابلتو نداله میشه پونهد تومان
محمد با خنده اش نگاهش را به رسولی داد که با قیافه ی آویزان به رستا نگاه میکرد
رسول: عمو این حرف ها رو کی بهت یاد داده ؟!
رستا سرش را از روی سینه ی رسول برمیدارد و رودرو نگاهش می کند
رستا : هودت یادم دادی
یادته بهم توفتی هر موقع کاری برای بابات کلدی......
خواست ادامه دهد که رسول گفت
رسول: باشه باشه فهمیدم دیگه حالا لازم نیست بحثو باز کنی
سرش بالا آورد و با چهره ایی که از تعجب به او نگاه میکردن مواجه شد
عطیه: آقا رسول این چیت به بچه یاد میدی
محمد: من برای بچت نگرانم قراره چی بشه
سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد
رسول: بابا مگه بچه چی گفت یاد دادن این چیز ها که بد نیست
محمد: از دست تو
....
در حال رفتن به اداره بودند نمیدانست چرا این روز ها دلشوره امانش نمیداد
جسمش پشت فرمان بود اما روحش جایی دیگر
نمیدانست بخاطر عملی کخ قرار است به زودی انجام دهد نگراند یا پرونده
سرش از فکر های بیهوده درد گرفته بود
در فکر خیال های خود بود که صدای مواظب باش محمد او را به خود آورد
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #مذهبیهای_صورتی چه کسانی هستند؟
مذهبی های صورتی کسانیاند که حاضر نیستند برای دین خود هزینه بدهند‼️
#ایران_قوی
#جنگ_روایت_ها
#لبیک_یا_خامنه_ای
#جنگ_روانی
#بانوی_بی_نشون
•°از تـبـار فـاطـܩــہ۳۱۳°•
@Fa_temion_2