به شاعرانگیت قسم ؛
محکومی تو دلم به جاودانگی...
میسوزونی مث آفتاب ِ تیر ،
هیچی قد این دیوونگی عاقلانه نیس!
چشمانش به سقف اتاق قفل شدهاند. درون چشمانش دیگر آن درخشش از بین رفته است. معنی زندگی برایش مثل گذشته دلنشین نیست. موهای سیاهش که زیر نور خورشید به رگههایی از شرابی بدل میشدند حالا دور و اطرافش در خون غوطهور هستند. خونی که تماماً شارلوت را در بر گرفته است. درست است او در خون خود دارد غرق میشود. آسمان به سیاهی پر کلاغ دم شکستهای که هر شب به دیدار شارلوت میآمد است اما امشب حتی همان کلاغ هم به دیدار دختر مورد علاقهاش نیامده. او با خود فکر میکند که حداقل اجازه این را دارد تا شب مرگش بدون هیچ مزاحمتی آرام و ساکت درد بکشد و بمیرد. حداقل میتواند شب مرگش را بدون مردم قضاوتگر و بیمصرف بگذراند ولی همهی این افکار زمانی ناپدید میشوند که سایهی فرد بلند قامتی روی کف خونی و چوبی اتاق ظاهر میشود. نگاه شارلوت به سمت پنجرههای بستهای که حالا طاق به طاق باز شدهاند میافتد. خیلی راحت میتواند بفهمد که این غریبهی آشنا کیست و برای چه در چارچوب پنجره ظاهر شده است. کلاوس میخواهد برای آخرین بار هم که شده شارلوت عزیزش را ببیند. شارلوت نگاهی به اطراف میاندازد. تمام طول و عرض اتاق را زیر و رو میکند ولی حتی اگر خنجری هم پیدا میکرد نمیتوانست آن را بردارد و در قلب کلاوس فرو کند. کلاوس در لحظه مکان خود را ترک و بالای سر دختر زیبایش ظاهر میشود. خم میشود و کنار پیکر دختر نصفه جانش زانو میزند. با صدایی آرام و سرشار از غم کنار گوش دخترش زمزمه میکند: سلام قلب شکستهی من؛ چرا روی زمین دراز کشیدی اینجوری سردت میشه...
شارلوت خیلی سریع حرفهای مرد را قطع میکند و با صدای ضعیفی میغرد: بهتره گم شی میخوام مثل تمام این پنج سال تنها باشم.
کلاوس سر دختر را بلند میکند و اورا به سمت خود میکشد و به گونهای که دختر اذیت نشود اورا به آغوش میگیرد و میگوید: عزیزترین شکستام؛ همه جای زمین خونیه میدونی این همه قرمز چرا اینجان؟
شارلوت دوباره به حرف میآید اما اینبار اول بویی که خیلی وقت بود دلش برایش تنگ شده بود را استشمام میکند. هنوز هم بوی چوب صنوبر جزو علاقههایش هست: اگه ولم کنی میخوام توی آرامش بمیرم. آرامشی که تو ازم گرفتی. تنها خواهشی که ازت دارم اینه که تنهام بذاری. لطفا تنهام بذار.
کلاوس دختر را محکم تر به خود میچسباند و موهای تیره و قرمزش را پشت گوشش میاندازد: میخوای بری توی تخت بخوابی، دستتو بده به من...
دست شارلوت دیگر مثل قبل مر از انگشتر های رنگارنگ و زیبا یا شاید نقرهای نبود اینبار خون داشت از دست ظریف شارلوت قطره قطره میچکید. کلاوس نمیخواست قبول کند که شارلوت دیگر دوست نداشت زندگی کند چون او زمانی زیباترین هنوز هم هست و خوشحالترین دختر در کل پایتخت و کشور بود. کلاوس دختر را در آغوشش بلند میکند و به سمت پنجره حرکت میکند. شارلوت با همان اندک جان باقی ماندهاش دست و پا میزند تا بتواند خود را از دست این اهریمن نجات دهد. وقتی به پنجره میرسند، وارد ایوان میشوند. کلاوس زمزمه میکند: ماه امشب خیلی قشنگه مگه نه؟
شارلوت پاسخ میدهد: خب باید اون فردی که باهاش راجع به تو حرف میزدم زیبا می بود، درسته؟
مرد غمگین دست زخمی معشوقهاش را میگیرد و درست روی زخم بسیار عمیقی که ایجاد شده را میبوسد.
ماه خونین از پشت ابر بیرون میآید و شاهد بوسهی دلشکستهی فرشتهی تبعید شده و لوسیفر غمگین میشود...
𝘍𝘢𝘥𝘦𝘥_
چشمانش به سقف اتاق قفل شدهاند. درون چشمانش دیگر آن درخشش از بین رفته است. معنی زندگی برایش مثل گذشت
داستانِمن؛
که اوفلیای ِ من
با توجه به وایبی که ازم میگیره و شناختی که ازم داره نوشته...😭💘
𝘍𝘢𝘥𝘦𝘥_
چشمانش به سقف اتاق قفل شدهاند. درون چشمانش دیگر آن درخشش از بین رفته است. معنی زندگی برایش مثل گذشت
وای این خیلی قشنگه ؛
دقیقا مثل ِخود ِاوفلیا :)