هدایت شده از ⋆꙳𝒜𝓀ℴ𝓇𝒶⋆꙳{دلقکِ قاتل}
توجه نکنن.
تو خودتی خدا تورو دوست داره تو یه فرشته ای که بال هاتو کندن و به زمین تبعید شذی برای گناه نکرده ای که گردن گرفتی تا شاید یه فرشته ی مادر دوباره بچش و بغل کنه و اونا از اینکه فانی ان و یک الهه جلوشون راه میره میسوزن و این سوختن فقط با کوبیدن هر چیزی تو مغز تو خاموش میشع.
هدایت شده از ⋆꙳𝒜𝓀ℴ𝓇𝒶⋆꙳{دلقکِ قاتل}
بال های یه فرشته همیشه در میان حتی اگه کنده بشن به حق یا نا حق اونا روی کتفات جا خوش کردن تو از اول تو آسمون بودی مادرت الهه و پدرت شیطان از جنس فرشته بوده و خودت فرشته بخشش ولی قتلی رخ میده که قاتل مادر بچه ای سه ماهه اس تو گردن میگیری چون توی قانون فرشته ها بخشش وجود نداره!همش مجازاته یه فرشته باید بی نقص باشه اگه نبود به دنیای فانی ها فرستاده میشه و تو فقط میخواستی اون مادر تو آغوش دخترش به خواب بره پس گردن میگیری قاضی زندگی تورو از نو مینویسه بال هاتو میکنه و تورو میفرسته تو شکم مادرت تو دوباره به دنیا میای ولی این بار بدون بال فقط خدا میدونه که تو فرشته بودی و بال هات به مرور زمان در میان وقتی در بیان تو دوباره تو جهان فرشته ها متولد میشی و اونجا میتونی به مجازات انسان های فانی بی توجه برسی.
هدایت شده از ⋆꙳𝒜𝓀ℴ𝓇𝒶⋆꙳{دلقکِ قاتل}
هر اشک تو به صورت مرواریدی به دنیای فرشته ها ریخته میشه که اونجا بهش میگن برف از آسمون اونا میباره و همون زن که تو نجاتش دادی هر شب به نوه اش میگه"با گریه دختر فرشته ای بی گناه برف میباره و ما از مرواریدش برای پیراهن های مجلسی استفاده میکنیم" و دختر میپرسه"اون خوبه؟" و مادربزرگش پتو رو تا چونه اش میکشه"هر وقت برف اومد بدون اون حالش بده ولی اگه برف درخشید یعنی برق چشماش توی اوناست و اینو بدون اون گریه از ذوقه الان برف ها مرواریدی درخشانن پس ذوق کرده شاید خوبه ولی تا وقتی بال هاش در نیان نمیفهمیم"
هدایت شده از ⋆꙳𝒜𝓀ℴ𝓇𝒶⋆꙳{دلقکِ قاتل}
مادربزرگ هر شب از پنجره نگاه میندازه به زمین و تورو میبینه درحال کشیدن طرح هایی که شاید از دنیای فرشته ها یادته و به قاضی نگاه میکنه که صدا ها رو میفرسته به دنیای تو عذاب وجدان نابودش میکنه و از هر اکسیری برای بال هات استفاده میکنه اما بال های تو هنوز خاموشن قاضی هر شب به نشانه مجازات ورد هایی رو با باد اومپا لومپا میفرسته به اتاقت و تو فکر میکنی صدای خودته زن میره پیش قاضی"تو که اونو دوباره متولد کردی مادرش الان هنوزم اونو ندیده پدرش پاره دنیای شیاطین و به آتیش میکشه دیگه چی میخوای؟" و قاضی که عیچ درکی نداره پرونده هارو جمع نیکنه و میره خونه اش.