eitaa logo
فتح‌نامه
105 دنبال‌کننده
85 عکس
4 ویدیو
11 فایل
آیا این دوران نباید ماندگار شود؟ 🖋و ما می‌خواهیم بنویسیم تا فردا، حماسهٔ این روزها در کنج خاطراتمان خاک نخورد. ✍ ما روایت می‌کنیم، فتح‌مان را. لینک کانال در سروش 👇 @Fathname ادمین @MMAY111389
مشاهده در ایتا
دانلود
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁ 🔰 هم‌وطن بخش‌اول ✍ تند گام بر‌می‌داشت. چادرش را محکم با دست گرفته بود. روی ابرویش قطره‌ای عرق نشسته بود. باید سریع برمی‌گشت. سریع سراغ بطری‌های روغن رفت. روی قفسه یک بطری روغن تک‌وتنها ایستاده بود. یک بطری فتنه‌انگیز. یک بطری گران‌شده. صدیقه دستش را دور بطری حلقه کرد. صدایشان به گوش می‌رسید. - دیگه تمومه... دوران بدبختی تموم شد... چیزی به آزادی نمونده... افسوس خورد. آزادی؟ انگار به قلبش خنجر می‌زدند. مگر در سر آنها چه می‌گذشت که به آتش‌کشیدن شهر خودشان آزادی می‌گفتند؟ دلش می‌سوخت. امید را پسر خودش می‌دانست. دلش می‌خواست مادرانه نصیحتش کند، اما از چشم‌های بی‌شرمش می‌ترسید. از دست‌هایی که کوهی از کینه را در انگشتان خود نگه داشته بودند. با همان دست چروکیده روغن را برداشت. از میان قفسه‌ها بیرون آمد. زهره پشت صندوق نشسته و شال صورتی را عامدانه روی شانه انداخته بود. صدیقه چشم‌هایی را می‌دید که چادرش را چپ‌چپ زیر نظر داشتند. نگاه دیگری به زهره انداخت. دور چشم‌هایش کاملاً چروک افتاده بود و لابه‌لای موهایش رگه‌هایی خاکستری‌رنگ دیده می‌شد. باورش نمی‌شد این همان زهره است که سال‌ها پیش با هم هم‌کلاسی بودند. پسرش امید بیرون مغازه ایستاده بود و یک بسته ماسک سیاه را پخش می‌کرد. با دیدن صدیقه پوزخندی زد و گفت: - کارتون دیگه تمومه... آزادی رسید... - این راهش نیست پسرجون... هرچی باشه، بالأخره ما همه با هم هم‌وطنیم. آخه... زهره از جا بلند شد و گوشه‌ای از چادر صدیقه را در دست گرفت. - ما با شما داعشی‌ها هم‌وطن نیستیم. چهل‌وهفت‌ساله از دستتون یک روز خوش ندیدیم. از مغازۀ ما برو بیرون. صدیقه چادرش را از دست زهره بیرون کشید و با بغض به او نگاه کرد. دلش پر بود. در دل به زهره گفت: «از دست من زهره؟ یادت رفته چند بار بین همه بی‌آبرومون کردی؟ روزی بوده که از جلوی مغازتون رد بشم و شوهرت بهم تیکه نندازه؟ فکر کردی نمی‌فهمم همیشه با من گرون‌تر حساب می‌کردین؟ اما من بازم پیش شما خرید می‌کردم. چون ما یه زمانی با هم دوست بودیم. دلم می‌خواست چرخ مغازتون بچرخه؛ اما تو خیلی عوض شدی زهره! خیلی». اما هیچ کدام از این حرف‌ها را بر زبان نیاورد. نگاهش را به زمین دوخت و از مغازه بیرون رفت. داخل پیاده‌رو چند دختر و پسر دورش را گرفته بودند. صدیقه را که دیدند، صدایشان را بلند کردند. - بی‌شرف، بی‌شرف، بی‌شرف... *** 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
بخش‌دوم - برو... برو بابا بچه‌سوسول! - واستا حالیت می‌کنم. مادر نزاییده... پایش را روی پدال گاز فشار داد. سرعت گرفت. با دست راستش فرمان را محکم گرفت. چشم‌هایش را تنگ کرد. تندتند نفس می‌کشید. سمند مشکی در خط سمت چپ ویراژ می‌داد. درخت‌ها یکی‌یکی بدرقه‌شان می‌کردند. - عه! دور زد. دور زد امید! - نگران نباش... می‌گیرمش... با من کَل می‌ندازه... سمند دور زد. امید فرمان را چرخاند. لاستیک‌ها چرخیدند. کامران یک چیپس در دهانش گذاشت. یک گنجشک از روی درخت پر زد. ضبط بلندتر خواند. ماشین چرخید و چند ثانیه بیشتر طول نکشید... امید کنترل ماشین را از دست داد. لاستیک‌ها به جدول خوردند. کامران فریاد کشید و لاستیک‌ها روی آسفالت سرد، ردی از ترمز به جا گذاشتند. ماشین در هوا چرخشی زد و امید به پنجره چشم دوخت که گنجشکی پروازکنان از آن دیده می‌شد. بعد صحنه‌ها عوض شدند: کودکی روی زمین غلت می‌زد و با شیشۀ شیر بازی می‌کرد... پسری کوله‌پشتی را روی دوش انداخته بود و با ذوق به مدرسه می‌رفت... جوانی که دماغش کشیده بود و موهایش کمی به بالا فر خورده بود، جلوی یک مغازه داشت ماسک سیاه پخش می‌کرد... امید تمام عمرش را در چند ثانیه می‌دید، بدون آن‌که خلاصه شده باشد: ...یک سمند از سمت راست سبقت گرفت و پررویی کرد... بعد پدال گاز، چرخش فرمان، لغزیدن لاستیک، جیغ کشیدن ترمز و... چند دقیقه بعد، آمبولانس آژیر می‌کشید و قطره‌ای سرخ‌رنگ روی پیراهن امید غلت می‌زد. *** - تو رستم تهمتنی... بزن که خوب می‌زنی... ضعیف بود. بدنش را دنبال خودش می‌کشید. دست‌هایش می‌لرزید و باد که می‌آمد، موهای سفیدش را به پرواز درمی‌آورد. خیابان رنگ غم داشت. شلوغ بود. پر از مشت، فریاد و پرچمی سبز و سفید و سرخ. از نگاه زهره باز هم ارزشی‌ها مسخره‌بازی‌هایشان را شروع کرده بودند. انگار همه داشتند به او پوزخند می‌زدند. شالش را به عمد روی شانه انداخت و لبش را گزید. روی نیمکتی کنار پیاده‌رو نشست و با بغضی آمیخته به خشم پرچم‌ها را نگاه کرد. - آره... پرچم تکون بدید. دلتون هم حتماً خنک شده. بچه‌م رفته تو کما. خوشحالید نه؟ وای بچه‌م... وای امیدم... انگار امید جلوی چشمش بود. صورت زیبایش پشت ماسک اکسیژن پنهان شده و دستگاه با ریتم خاصی بوق می‌زد و صدای دکتر در گوشش می‌پیچید. - احتمال زنده موندنش کمه... دیگه از دست ما کاری برنمیاد... فقط براش دعا کنید... اشک ریخت. امید را می‌دید. انگار همان‌جا لابه‌لای پرچم‌ها بود. با همان لبخند بی‌پروا و موهای فرخورده‌اش. یک پرچم جلوی صورتش می‌رفت و می‌آمد. زهره مجبور بود به پرچم‌ها خیره بماند. چون می‌ترسید نگاهش را بردارد و خیال تصویر امید از جلوی چشمش کنار برود. چشم‌هایش را مالید؛ اما امید هنوز آنجا بود. بالای موهایش، بنر کمی پاره شده بود. صبر کن. تصویر امید وسط تجمع آنها چه کار می‌کرد؟ جلوی تصویر، صدیقه را دید. صدایش را بلند کرده بود تا لا‌به‌لای همهمه به گوش برسد. - همین‌طوری که پرچم تکون می‌دید برای این جوونمون هم دعا کنین... انشاءالله خدا به مادرش ببخشه. حال خوبی نداره. براش صلوات بفرستین، حمد بخونین... صدیقه صحبتش را قطع کرد. انگار زهره را دیده بود؛ داشت به‌طرفش می‌آمد. زهره ماتش برده بود و فقط زیر لب می‌گفت: «امید، پسرم...» دست صدیقه را روی شانه‌اش احساس کرد. سرش را پایین انداخت. - چرا؟ مگه ما روبه‌روی هم نیستیم؟ صدیقه شانه‌اش را فشار داد و گفت: - هرچی باشه... بالأخره ما با هم هم‌وطنیم... بادی که لابه‌لای جمعیت می‌آمد، روی تصویر امید موج می‌انداخت. 🖋 نویسنده: سیدامیرعلی محمودی 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
14.هم‌وطن.pdf
حجم: 119.8K
روایتی از یک انسان واقعی؛ کسی که یک هم_وطن برایش مهم است. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
- پس فهمیدی دیگه؟ اول در میزنی، بعد وایمیستی تا بچه های ضبط و صدا رکورد کنن. گند نزنیا...اصلا یک گروه ترجیحا ورزیده رو ترتیب بده. بیان بن سلمان رو بزنن اکشن کار هم در بیاد. - چشم قربان، فقط یک چیز دیگه بی‌بی هنوز نیومده بدون اون مهمونی رو شروع کنیم؟ - اونو خودم بهش گفتم نیاد؛ طفلکی قلبش نازکه، اخرین باری که تهدید شد تا یک هفته فقط داشتم یک انگشتش رو از تو سخنرانی حذف میکردم. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁ 🔰 دوباره مادر بخش‌اول ✍ یکشنبه ساعت ۴:۳۰ بوی خاک تمام مشامش را پر کرده بود. میل‌گردها دانه‌دانه از کنارش رد می‌شدند، اما هنوز جای تکان‌خوردن داشت. سقف گچی بیمارستان را می‌دید که کنارش افتاده بود و اکنون فاصلۀ اندکی تا گونه‌هایش داشت! صدای آمبولانس از زیر خروارها آوار هنوز شنیده می‌شد؛ اما توان رسیدن به آن را نداشت. دستش از درد تیر می‌کشید. روی کمرش سنگ بزرگی افتاده بود. بالای سرش کورسویی از نور دیده می‌شد و ذرات غبار بر آستانۀ آن نور تاب می‌خوردند. دست راستش چسبیده بود به پهلویش. خیس بود، اما نمی‌توانست ببیند چه چیزی دستش را خیس کرده؛ شاید انگشتانش به میل‌گردی گیر کرده و پاره شده بود؛ شاید هم پهلویش زخمی شده بود و خون از آنجا به دست و انگشتانش می‌رسید؛ یا شاید... یکشنبه ساعت ۱۲:۰۰ نور از چهارچوب فلزی پنجره‌ها داخل می‌شد و لکه‌های نوری بر کف سرامیکی بخش  ایجاد می‌کرد. همه جا آرام بود و تنها صدای کشیده شدن چرخ برانکارد از انتهای سالن شنیده می‌شد. دو پرستار کنار تخت چرخدار، بیمار را هدایت می‌کردند. زهرا تازه حال مریضی را بررسی کرده و در برگۀ وضعیت بیمار مشغول علامت‌زدن بود. حالش خیلی بد بود. آن روز مثل تمام روزهای دیگر چند نوع قرص آرام‌بخش خورده بود؛ اما هیچ‌کدام جلوی گریه‌هایش را نمی‌گرفتند. صدای برانکارد نزدیک‌تر شد. زهرا که حالا به صفحۀ گوشی‌اش خیره شده بود، به تخت چرخدار نگاهی انداخت. دختری تقریباً ده‌ساله که جای زخم‌های ممتدی روی گونه و دست و پاهایش بود، روی تخت دیده می‌شد. این برایش عجیب نبود؛ اما تعداد کمی از بیمارهای آی‌سی‌یو کودک بودند و این قضیه دختر را به چشمش متمایز می‌کرد. دو پرستار، دختر را روی یکی از تخت‌های آی‌سی‌یو جابه‌جا کردند. ـ تازه آوردنش. زهرا جا خورد و سرش را برگرداند. مرضیه بود که پشت پیش‌خوان نشسته بود و چادر را روی سرش جلو می‌کشید. زهرا گفت: ـ چه اتفاقی براش افتاده؟ ـ می‌گن صبح تو جنت‌آباد یه خونه رو زدن... این بچه هم اونجا بوده و... زهرا حرف مرضیه را قطع کرد و گفت: ـ اسرائیل هر جایی رو که بزنه قبلش اطلاع می‌ده... حتماً کار همین عرب‌های ملخ‌خور بوده. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
بخش‌دوم مرضیه اخم‌هایش را در هم برد و گونه‌اش را خاراند. زهرا ادامه داد: ـ خب حالا چرا منتقلش کردن اینجا؟ ضربه‌مغزی شده؟ ـ نمی‌دونم، اما خیلی حالش بده. مثل این‌که وقتی خونه‌شون منفجر شده داشته تو کوچه بازی می‌کرده؛ برای همین زیاد زخمی نشده؛ ولی موج انفجار پرتش کرده و الان هم ضربان قلبش خیلی ناپایداره. ـ خانواده‌ش تو خونه بودن؟ ـ آره... همه‌شون... بغض راه گلوی مرضیه را بست. مرضیه خداحافظی کرد و از آی‌سی‌یو خارج شد. زهرا آهی کشید و به‌سمت دختر رفت. دستگاه تنفس روی صورت کوچکش خیلی بزرگ به نظر می‌آمد و صفحۀ نمایشِ کنارش به ضرب ناهماهنگی بوق می‌زد. دو پرستار دور تخت، مشغول نصب دستگاه‌ها به دختر بودند. بخش آرام‌تر از همیشه به نظر می‌رسید و تنها صدایی که می‌آمد، صدای بوق دستگاه‌ها بود و کفش‌هایی که به زمین سرامیکی برخورد می‌کردند. ناگهان همه‌چیز کند شد. دستگاه‌ها دیگر بوق نمی‌زدند و صدای قدم‌ها دیگر به گوش نمی‌رسید. چشم‌های زهرا تار شده بود و سوت ممتدی در گوشش جیغ می‌کشید. پنجره‌ها شکسته شد و دانه‌های بلورین شیشه کل زمین را پُر می‌کرد. پایش بدجور می‌سوخت. هرکس از سمتی فرار می‌کرد؛ بعضی‌ها با برانکارد و بعضی‌ها هم بدون کمک، پا به فرار می‌گذاشتند. سرش گیج می‌رفت و بدنش از ترس قفل شده بود. نمی‌دانست چه کاری باید انجام دهد. چشمش را چرخاند. سقف ریخته بود و چند پرستار از بین آوارها می‌گذشتند و به آن سوی سالن می‌دویدند. هنوز خیلی از بیمارها داخل بخش بودند؛ خیلی‌ها مثل آن کودکی که اکنون زهرا کنار تختش بود. سعی کرد بلند شود، اما زخم پایش این کار را غیرممکن کرده بود. دستش را به میلۀ تخت گرفت و سنگینی‌اش را روی آن انداخت. خود را به قفسۀ پانسمان و داروهای کنار کودک رساند. چند باند و بتادین از کشویش برداشت. کل بتادین را روی پایش خالی کرد و باند را محکم دور آن بست. دوباره دستش را به تخت گرفت و روی یک پا ایستاد. تکیه‌اش را به تخت داد و فریاد زد: ـ کمک! کمک کنید... کمک! هنوز چند پرستار در بخش بودند و داشتند خود را به در خروج می‌رساندند. دوباره فریاد زد: ـ این بچه حالش بده... لطفاً یکی کمک کنه! هیچ‌کس اهمیت نمی‌داد. مرضیه را در بخش نمی‌دید. نمی‌دانست اگر او اینجا بود، بهش کمک می‌کرد یا نه. تصمیمش را گرفت. نگاه دیگری به چهرۀ دختر انداخت. کپسول اکسیژن را به‌سختی بلند کرد و آن را کنار دختر، روی تخت گذاشت. دستگاه‌هایی را که به دختر وصل بود، قطع کرد و تخت را در امتداد بخش هل داد. پایش می‌سوخت و تیر می‌کشید. هنوز نمی‌توانست آن را کامل بر روی زمین بگذارد. با پای راستش خودش و تخت را جلو می‌کشید. سنگینی خاک در سینه‌اش نشسته بود و سرفه می‌کرد. درِ بخش را هل داد و وارد پاگرد ساختمان شد. بیرون از بخش، غبار ودود بیشتری چشم را پر می‌کرد. زهرا تنها دو متر جلوتر از تخت را می‌دید. در امتداد پاگرد طبقۀ سوم با تخت حرکت می‌کرد و پرتو قرمزرنگ صفحۀ نمایش بالای آسانسور را که پشت هاله‌ای از غبار بود، با چشم دنبال می‌کرد. تا آن‌که چرخ تخت به مانعی خورد. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
بخش‌سوم آوارها کل مسیر رسیدن به آسانسور را سد کرده بودند. تخت به هیچ‌وجه از آن مانع عبور نمی‌کرد؛ مگر این‌که زهرا پای درستی داشت یا کسی به کمکش میرسید ؛ اما او هیچ‌کدام را نداشت. درمانده شده بود. باز هم کمک خواست؛ اما انگار گوش شنوایی آنجا نبود. دست لرزانش را برای لحظه‌ای از تخت برداشت. پایش را در امتداد پله‌های اضطراری گذاشت که بعضی‌ها هنوز از آن پایین می‌رفتند تا خودشان را نجات بدهند. کمی از تخت فاصله گرفته بود که سرش را برگرداند و دوباره به دختر نگاه کرد. ناگهان صدای انفجار دیگری آمد و زهرا دستش را روی سر گذاشت و دوزانو خود را روی زمین انداخت. صدای ریختن آوار از هر سو به گوش می‌رسید. سرش را که بلند کرد، دختر در خاک غرق بود و روی گونه‌هایش خراش‌های تازه‌ای دیده می‌شد. چهرۀ کودک پشت غبار و خاک کم‌رنگ شده بود، اما هنوز می‌شد دست‌های نحیف و موهای طلایی‌اش را دید. و مگر می‌شد آن طلای نایاب را رها کرد و رفت؟! انگار یاد چیزی افتاده بود... یکشنبه ساعت 12:30 آخرین پله‌های طبقۀ سوم را پشت‌سر می‌گذاشت. پایش بدجور زُق‌زُق می‌کرد و کپسول کوچک اکسیژن گاه از زیر بغلش سُر می‌خورد. دختر در آغوش زهرا بود و چشم‌های بسته‌اش هر دم زهرا را به یاد مرگ می‌انداخت. با این‌که درد، بدجور امانش را بریده بود، به راهش ادامه می‌داد و کودک را محکم در آغوش خود می‌فشرد. به پاگرد رسیده بود و اکنون تنها دو طبقه تا هوای آزاد بیرون فاصله داشت. دختر را روی زمین پاگرد گذاشت. روی یک پله نشست و دستش را به‌سمت زخم پایش برد تا نگاهی به آن بیندازد که ناگهان چشمش به دست خود افتاد. انگشتانش از خون، سرخ بودند؛ اما بر روی دستش هیچ جای زخمی دیده نمی‌شد. نگاهی به خود کرد. لباسش غرق خون بود، اما بر دل و پهلویش هم زخم و خراشی به چشم نمی‌خورد. یک آن عرق سرد به تنش نشست. ترس در تمام وجودش شعله کشید و هراسان چشمانش را بالا آورد و به پهلوی دختر نگاه انداخت. لکۀ بزرگی به وسعت نصف لباس دختر غرق در خون بود. زهرا که درد پایش را فراموش کرده بود، به‌سمت دختر خیز برداشت. لباس دختر را بالا داد؛ خراش نسبتاً عمیقی بر پهلویش نقش بسته بود و خون از زخم فراخش بیرون می‌زد. زهرا باند دور پایش را باز کرد و محکم دور پهلوی دختر پیچید. سپس نبضش را گرفت؛ بسیار کند و ناهماهنگ‌تر از قبل می‌زد. چاره‌ای نداشت؛ اگر می‌خواست همان‌قدر آرام با آن پای لنگش دو طبقۀ دیگر را طی کند، حتماً دختر می‌مرد. آسانسور از انفجار دوم خراب شده بود و قابل استفاده نبود. بلند شد. گام‌هایش را تا می‌توانست بلند کرد. پاگرد را پشت‌سر گذاشت و درِ شیشه‌ای بخش سی‌سی‌یو را هل داد و وارد شد. به اولین تختی که کنارش کیسۀ خون به میله‌ای آویزان بود، رسید. کیسه را برداشت. حالا تنها باید یک کار می‌کرد؛ رسیدن به دختر. از پایش خون می‌چکید. امانش را بریده بود. کمی با در فاصله داشت؛ دو قدم دیگر باید برمی‌داشت تا دوباره چهرۀ دختر را ببیند. کیسۀ خون را در دستش محکم‌تر گرفت. دستش را به دستگیرۀ فلزی در گرفت و آن را هل داد. دختر را می‌دید. سوزن وصل‌شده به انتهای کیسۀ خون را بررسی کرد. دوباره درد پایش را از یاد برده بود. تنش را به‌سمت دختر خم کرد که ناگهان انفجار دیگری در گوشش جیغ کشید و همه‌جا تاریک شد. یکشنبه ساعت ۴:۳۵ بوی خاک کل مشامش را پر کرده بود. سنگینی آوار را بر پشت خود حس می‌کرد. میل‌گردها دانه‌دانه بالای تن گیرافتاده‌اش قد علم کرده بودند و به او می‌خندیدند. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
بخش‌چهارم کیسۀ خون در دست راستش ترکیده بود و دستش را خیس می‌کرد. آوارها دورتادورش را پوشانده بودند. سقف گچی دیوار اکنون در یک وجبی صورتش بود و تنها خط باریکی از نور در بین آوارها می‌تاخت و در آخر به او می‌رسید. صدای آژیر آمبولانس، واضح‌تر شنیده می‌شد. صدای تکان‌خوردن چند سنگ از آن سوی آوارها می‌آمد و حلقۀ نور را بر صورت زهرا بزرگ‌تر می‌کرد. صدایش درنمی‌آمد. زیر آن همه آوار به‌زور نفس می‌کشید. صدایی از آن سوی آوارها شنیده می‌شد. آشنا بود. ـ بیاین اینجا... یک دختر اینجاست... مرضیه بود. صدای دیگری گفت: ـ خانم، می‌گم برو توی آمبولانس... باید معاینه بشی. ـ من خودم دکترم. الان هم حالم خوبه. مثل این‌که شما جون مردم براتون ارزش نداره! نه؟ می‌گم یک دختر اینجاست. چشم‌هایش داشت از حال می‌رفت که حلقۀ آفتاب بزرگ‌تر شد و بر چهرۀ خاکسترزده‌اش نشست. می‌خواست فریاد بزند، اما تن بی‌جانش هیچ رمقی نداشت. صدای لرزشی را در جیب شلوارش حس کرد. گوشی‌اش بود که زنگ می‌خورد. دوباره صدا را شنید: ـ شما نمی‌شنوی؟ ـ خانم، می‌ری تو آمبولانس یا نه؟ به خدا برای ما مسئولیت داره. زهرا با آخرین توانی که داشت، گوشی را از جیبش درآورد، دکمۀ زیادکردن صدا را فشرد و تا جایی که توانست، دستش را روی آن نگه داشت. آخرین چیزی که به یاد می‌آورد، پس‌زمینۀ گوشی‌اش بود که در آن دختری با موهای خرمایی می‌خندید و سپس حلقۀ نوری که هر لحظه پهن و پهن‌تر می‌شد... دوشنبه ساعت ۱۰:۰۰ صدای بوق دستگاه کلافه‌اش کرده بود. چشمانش را آرام باز کرد؛ همسرش را دید که دستانش را روی پیشانی‌اش گذاشته. درد هنوز در کمر و پایش تیر می‌کشید و سخت اذیتش می‌کرد. با همۀ توان، صدایش را در گلو جمع کرد و گفت: ـ بچه کجاست؟ حمید سرش را بالا آورد. رد اشک تا زیر چانه‌اش نمایان بود و اکنون آن خط‌ها دوباره تازه می‌شدند. ـ خوبی عزیزم؟! نمی‌دونی از دیروز تا حالا چی به من گذشت... آخه من بعدِ سارا فقط تو رو داشتم... می‌فهمی؟ فقط تو! چقدر خوشحالم که هنوز اینجایی. و همین‌طور این جمله را تکرار می‌کرد. زهرا گونه‌اش را که از اشک خیس بود، پاک کرد؛ به یاد دخترِ مرده‌اش افتاد. خدا می‌دانست که چقدر دوست داشت دوباره او را ببیند؛ درست مثل دخترک موطلایی. دوباره از همسرش پرسید که آن دختر کجاست؛ اما همسرش اهمیت نمی‌داد و تنها اشک می‌ریخت. سرش را گرداند. تخت دیگری به فاصلۀ یک متر آن‌طرف‌تر بود. کمی دقت کرد؛ دستان کوچکی را دید. چشمانش را کمی بالاتر کشید و از بازویش رد شد تا به گیسوانش رسید. حالا موهای طلایی او را می‌دید. صدای بوق منظمی از دستگاهِ متصل به کودک به گوش می‌رسید و نوارِ روی دستگاه، هر ثانیه به یک اندازه بالا می‌آمد و دوباره روی یک خط ثابت می‌ماند. زهرا اشک می‌ریخت. نور را می‌دید که از آستانۀ پنجره داخل می‌شد. او انگار دوباره مادر شده بود و نبضِ زندگی را در موهای طلایی پیدا می‌کرد. 🖋 نویسنده: حسین حریری 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
16.دوباره مادر(1)(1).pdf
حجم: 230.2K
💠 روایتی بین شک و تردید لحظاتی زیبا که از وجود نامیدی، امید سوسو می‌زند. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
☀️ گاه نور آفتاب به گوشه‌ای از زمین می‌تابد و نسیم همراه خودش قلب‌هایی برای پیوند زدن می‌آورد. 🌊 امروز موج‌ها، احساس مردمند که در این خلیج جریان یافته‌اند. موج‌هایی آنقدر بلند که می‌توانند برج و باروی مستکبران را به زیر بکشند. سلام بر تو ای تجلی شکوه خداوند، سلام بر تو ای خلیج تا ابد فارس! 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
تولیدات ما در فتح‌نامه را دنبال کنید!👇👇 📜 : روایت‌هایی کوتاه از کوفه و مردمی که علی را تنها گذاشتند. 🖋 : قصه‌هایی کوتاه از جنگ تحمیلی سوم 🪧 : مطالبی طنزآمیز از اتفاقات پیرامون 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee