بخشسوم
گوشهای سیاهپر سوت میکشید و او را آزار میداد. او برای اولینبار کاری کرد که ابهت کلاغها را زیر سؤال میبرد! یک قدم عقب رفت و بعد از اینکه مطمئن شد آنجا دوام نمیآورد، عقبنشینی کرد؛ اما نگهبانها او را داخل مخفیگاه کشیدند.
کلاغها حریف اتحاد و یکپارچگی بلدرچینها نشدند و همه از جیغهای ممتد بلدرچینها فرار کردند؛ ولی سیاهپر تنها ماند و با سی بلدرچین جیغزن مبارزه میکرد. پایش از هجوم بلدرچینها شکست و درنهایت با ناخنها و نوکهای پشت هم آنها به هلاکت رسید. وقتی همه مطمئن شدند که او مرده قرار نیست فرار کند، بیرون آمدند و سنگی جلوی مخفیگاه گذاشتند تا سیاهپر برای همیشه آنجا بماند.
بلدرچینها بیرون آمدند و با خوشحالی دور هم جمع شدند و پیروزی را به همدیگر تبریک گفتند. آنقدر شاد بودند که از پرطلا یادشان رفت. آن روز تا ابد یاد تمام بلدرچینهای گندمزار ماند و همیشه از آن روز با نام «روز پیروزی» یاد میکردند؛ روزی که بلدرچینها کاری کردند که هیچوقت جرأتش را نداشتند؛ مبارزه با دشمنان!
*
ظهر شده بود. آرچی در حال خوردن ناهارش بود و درحالیکه هنوز لقمه در دهانش بود، به ملوس گفت:
- هیچوقت اون روز رو یادم نمیره! همون روزی که کلاغها جلوی ما خوار و ذلیل شدن!
ملوس خندید و گفت:
- آره! به نظرت چه بلایی سر سیاهپر اومده؟ با گذشت یک ماه داخل مخفیگاه به نظرت الان اصلاً زندهست؟!
- فکر نکنم! حتماً تا حالا کرمها گوشتش رو خوردن و سیاهپر در اوج قدرت جونش رو از دست داده!
همۀ کشاورزهایی که آنجا بودند، خندیدند. ملوس هنوز باورش نمیشد که سیاهپر مرده. آرچی سریع موضوع را عوض کرد و گفت:
- ولی بهترین دوستمون... یعنی پرطلا... از میون ما رفت!
ملوس سرش را پایین انداخت و گفت:
- برای ِلذت بردن از پیروزی، باید با مشکلات کنار اومد.
*
تینوس با رهبر کبکها یعنی رُزماری معامله کرد و با یک کیسه پرِ گردو برگشت. انبارها در حال خالی شدن بود. او به کارگرها و تاجرها هم دستور کشاورزی داده بود تا خودش امروز با رزماری معامله کند. رزماری برخلاف تینوس زنی بداخلاق بود و به گفتۀ کبکهای کوهستانی یک دیکتاتور تمامعیار بود! تینوس به رزماری اعتماد نداشت و میدانست که او به انبارهای بلدرچینها علاقهمند شدهاست. رزماری که به نظر خودش در معاملهها سود خوبی نمیکرد، همیشه در فکر گرفتن انبارها از دست بلدرچینها بود؛ اما هرچه فکر میکرد، بهانهای برای این کار پیدا نمیکرد. رزماری میدانست کبکها او را دوست ندارند و به گندمزار هجوم نمیآورند و با چند سرباز نمیتوان گندمزار و انبارهایش را تصرف کرد! خصوصاً از وقتی که سیاهپر کشته شده بود، بیشتر احتیاط میکرد.
آرچی سهم شامش را گرفت و بهسمت آشیانهاش راه افتاد. همه چیز عالی بود و دیگر خبری از کلاغهای مزاحم نبود. ناگهان صدایی از پشت خوشهها آمد. آرچی که ترسیده بود، فوراً نگهبانها را صدا زد، اما هیچکس نیامد! آرچی سر جایش خشکش زده بود. تا اینکه جسد خونی یکی از نگهبانها از پشت خوشهها بهسمتش پرتاب شد! جسدی که سر نداشت و خون تازهای رویش ریخته شده بود! آرچی مکث نکرد. به روبرو نگاه کرد و با سرعت بهسمت آشیانهاش دوید تا اینکه کلاغی از پشت خوشهها جلوی او را گرفت و داد زد:
- حمله کنید بچههااا!
ناگهان صدای جیغ و داد بر گندمزار حاکم شد. بلدرچینها هول شده بودند و یکییکی شکار میشدند! هوا گرگومیش بود و کلاغها دیده نمیشدند! آرچی که نمیدانست کجا میرود، در راه گروهی از بلدرچینهایی را دید که دور خود جمع شده و جیغ میزدند. در بین آنها ملوس و تینوس هم بودند. ناخودآگاه به آنها ملحق شد!
کلاغها نمیتوانستد زیاد نزدیک گروه منسجم بلدرچینها شوند؛ چون صدای گوشخراش آنها کلاغها را دور نگه میداشت. هر بلدرچینی که از گروه جدا بود، بهراحتی شکار میشد. این وضعیت آنقدر پیش رفت تا تمام بلدرچینهای سرگردان، شکار شدند و فقط گروه 92نفری آرچی ماند.
#فتحنامه
#بالهای_پیوسته
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
بخشچهارم
کلاغها از بلدرچینها فاصله گرفته بودند و در سمت چپ آنها قرار داشتند. از بین کلاغها یک بلدرچین و چند کبک بیرون آمد. بلدرچینها ساکت شدند و باتعجب به آنها خیره شدند. رزماری و سربازهایش همراه با پرطلا! تینوس رو به رزماری فریاد زد:
- ای حقهباز مکار! تو دنبال فرصتی بودی تا سرزمین ما رو تصرف کنی و تجارت بردبرد چندسالهمون رو برهم بزنی!
رزماری بلندبلند خندید و گفت:
- آره... دنبال همین بودم و بهش رسیدم! میبینم که انبارها به لطف کشاورزها و کارگرها و تاجرها پر شده... نه؟!
تینوس باتعجب پرسید:
- تو از کجا خبر داری بزدل؟!
رزماری به پرطلا اشاره کرد و گفت:
- خبرها زود میرسه!
و بعد همراه با کلاغها و پرطلا و دیگر کبکها شروع به خندیدن کرد! آرچی که از دیدن پرطلا داشت شاخ درمیآورد، از گروه جدا شد و کمی به پرطلا نزدیک شد.
- پرطلا! تو زندهای؟! مگه اسیر اونا نبودی؟ چرا الان...
پرطلا پوزخندی به او زد و گفت:
- دیگه خسته شدم از مقاومت! تا کی باید اذیت و آزار ببینیم؟
آرچی باتعجب گفت:
- خب... مگه نباید کنار هم باشیم؟ تو از مایی نه اونا... چرا بهشون داری کمک میکنی؟
- کلاغها پیشنهاد خوبی بهم دادن که نتونستم ردش کنم. گفتن در ازای لو دادن جای مخفیگاهها ما هم انعامی باارزش مثل سکه، باتری، بُرد الکتریکی و ساعت قدیمی بهت میدیم. چی از این بهتر!
- پس اون موقع که زخمیت کردن... بعدش هم کهتو رو با خودشون بردن؟
- اون همهش صحنهسازی بود تا شما بیشتر بهم اعتماد کنید. بعد هم که جای مخفیگاهها رو بهشون گفتم، منو با خودشون بردن.
آرچی باورش نمیشد. هنوز گیج بود و سؤال داشت. دوباره پرسید:
- چرا این کار رو کردی؟ با این کارت خیلیها رو به کشتن دادی... همۀ ما رو هم به کشتن میدی!
صدای ملوس شنیده میشد که میگفت: «برگرد!» اما آرچی ادامه داد:
- چرا سمت دشمن رفتی؟
پرطلا خندید و بعد از چند ثانیه جلوی خندهاش را گرفت و گفت:
- خب، میدونی رفیق... اینا دشمن نیستن... شمایید که همهش برای خودتون دشمن میتراشید! اگر از همون اول یک سهم از گندم رو به کلاغها میدادید، اونا دشمن شما نمیشدن.
- اگه سهم به کلاغها میدادیم، از کجا معلوم ما رو رها میکردن و سهم بیشتر نمیخواستن؟
- مشکل شما اینه که به همه چیز بدبیناید!
اشک در چشمان آرچی جمع شده بود. با حالتی غمناک گفت:
- رفیق! دیگه...
نتوانست حرفش را ادامه بدهد. بعد بهسمت گروه برگشت. بلدرچینها همچنان جیغ میکشیدند تا کلاغها نزدیک نشوند؛ اما تا ابد نمیتوانستند به این کار ادامه بدهند. تینوس فکری به سرش زد. ملوس و آرچی را صدا زد و گفت:
- باید طوری که کلاغها نفهمن، بریم سمت مخفیگاهها... بهم اعتماد کنید.
تینوس به بلدرچینها گفت پاهایتان را به زمین بکوبید تا گردوخاک بلند شود. آنها سهنفری بهسمت مخفیگاهها دویدند. کلاغها در گردوخاکِ بلندشده نمیتوانستند بهخوبی آنجا را ببینند؛ برای همین هیچ کلاغی متوجه آنها نشد. آنها بهسمت مخفیگاهی رفتند که سیاهپر آنجا حبس شده بود؛ سنگی را که جلوی آن بود، با کمک هم کنار زدند. گردوخاکی سنگین بیرون آمد. آرچی سرفه کرد و با آنها داخل مخفیگاه رفت؛ اما دیگر خبری از سیاهپر نبود و فقط استخوانهایش باقی مانده بودند.
آرچی با کمک تینوس و ملوس اسکلت سیاهپر را از مخفیگاه بیرون کشیدند و با آن بهسمت کلاغها به راه افتادند. نقشۀ هوشمندانهای در سر داشتند و میدانستند کلاغها با دیدن اسکلت فرماندهشان از این رو به آن رو میشوند. وقتی که نزدیکتر شدند، صدای کلاغی را شنیدند که در حال رجزخوانی بود:
- الان همۀ شما دست ما هستید! یکییکی شما رو میکشیم تا آخرسر فرماندهمون رو برگردونید.
آرچی و ملوس و تینوس ناگهان اسکلت سیاهپر را جلوی کلاغها انداختند و گفتند:
- این هم فرمانده شما!
بعد از این حرف، سکوت مانند فرشی بر محیط پهن شد. کلاغ رجزخوان خفهخون گرفته بود! همه منتظر اتفاقی بودند تا سکوت شکسته شود؛ اما کلاغها بدون اینکه به بلدرچینها حملهور شوند، با دیدن اسکلت سیاهپر یکییکی از گندمزار فرار کردند. پرطلا و کبکها هم با دیدن فرار کلاغها از گندمزار بهسمت کوهستان دور شدند. اتفاقی که هیچکس انتظارش را نداشت!
سالها گذشت. اسکلت سیاهپر با نخی روی شاخۀ درختی آویزان شده بود تا به نماد قدرت بلدرچینها تبدیل شود! روی شاخۀ تنومند درخت، بلدرچینها با سنگی تیز نوشتهای را حک کرده بودند؛ نوشتهای که میگفت:
«این نماد پیروزی تمام بلدرچینهای متحد است، بهجز وطنفروشان».
🖋 نویسنده: محمد صفدرزاده
پایۀ نهم
#فتحنامه
#بالهای_پیوسته
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
🤔 کیا هنوز برگی از تاریخ قبلی و یادشونه؟
داشتیم در مورد قیس بن سعد حرف می زدیم.
حالا بیاین یکبار دیگه از اول ماجرای قیس و بخونیم.
🔥 قسمت ۸ ماجرای کوفه
📜 قیس نشست و بر مخمده تکیه زد، لیف خرما دور نامه را باز کرد و خواند.
چشمانش روی کلمات سر میخوردند و به سرعت جلو میرفتند، کلام امیرالمومنین بر جانش مینشست و بر سینهاش حک میشد.
🔗 فرمان خلیفه چنین بود:
یاران مورد اطمینانت را جمع کن و لشکر را با خود همراه کن و به مصر برو که فرمانداری آنجا را به تو سپردم.
❗️قیس خود را در ابتدای راهی سخت و پر مشقت میدید و باید در همین ابتدای کار تصمیم ارزشمندی میگرفت!
***
🔅 دست را سایبان چشمانش کرد، در امتداد دیدگانش دروازه مصر را دید که به او خوشآمد میگفت.
✨ در پسزمینهی تصویر قیس نه
نوک نیزههای بیشمار سپاهیان دیده میشد، نه سیاهی لشکری به چشم میخورد؛ تنها کاروان کوچکی بود که در پس او میآمد.
***
🏛 مردم همه روبروی عمارت مصر جمع شده بودند، جارچی که لباس بلندی به تن داشت، رو به مردم در ایوان ایستاده بود و با صدای بلند، نامهای که در مقابل چشمانش باز کرده بود را می خواند.
👳♂ پشت سر جارچی قیس بن سعد به همراه خانواده و چندی از یارانش ایستاده بود، در دستش عقیق سرخرنگ یمانی و بر سرش دستار سبزرنگ به قامت استخوانیاش ابهت بیشتری میبخشید.
🌿 خواندن نامه که تمام شد، قیس جلو آمد دست هایش را بر لبهی ایوان ستون کرد و به مردم خیره شد و گفت:
اگر با شما بر طبق کتابخدا و سنت رسولش عمل نکردیم بیعتی بر شما نداریم.
📎 قیس میخ اول را خوب کوبیده بود، حال منتظر بود که روزگار چه برایش رقم خواهد زد.
آیا روزگار بر وفق او می چرخید!؟
⚡️قسمتهشتم
#فتحنامه
#برگی_از_تاریخ
#ماجرای_کوفه
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🚩 ما را اجبار و اکراه بدین جا نکشانده است،که دشواریها راه بر ما ببندند.
راه حق محفوف در بلایا و دشواری هاست،و اگر این چنین نبود،
کربلا را کربلا نام نمینهادند...
✍ شهید سیدمرتضیآوینی
#فتحنامه
#سطر_طلایی
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
17.بالهای پیوسته.pdf
حجم:
160.9K
یک تمثیل زیبا و هنرمندانه که مفهومی عمیق را انتقال میدهد.
#فتحنامه
#بالهای_پیوسته
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
ناوهای جنگی آمریکا در نزدیکی آبهای سرزمینی ایران 😂
#فتحنامه
#قلمدون
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁
🔰 کیف گمشده
✍ مرتضی لابهلای مردم راه میرفت. در میان مردم پسربچهای کوچک داشت با ذوق و شوق پرچم تکان میداد. در آنطرف، مردم یکدل و یکصدا فریاد میزدند:
- نه سازش... نه تسلیم... نبرد با آمریکا!
چند روزی بود که ایرانیها خیابانها را پر کرده بودند.
مرتضی رفت تا سری به کانالش بزند. در آن نوشت:
«اگر در تجمعات شرکت نکنیم، ایران از دست میرود و مزدوران داخلی دشمن، ایران را تبدیل به ویرانه میکنند. دشمن هم خاک مقدس ما را بمباران میکند و آنها ایران را تصرف میکنند.
ای مردم! بدانید که حضور شما مسیر تاریخ را عوض کردهاست».
متن را نوشت. همینطور که داشت راه میرفت، کیفهایی را روی میز هلال احمر دید. در پایین میز، نوشته شده بود:
«به یاد بچههای میناب»
برنامۀ یادداشت گوشی را باز کرد. در آن یک «به نام خدا» نوشت؛ اما هرچقدر فکر کرد، چیزی به ذهنش نرسید تا بنویسد. حوصلهاش سر رفته بود. میخواست از آنجا برود که یکهو یکی از کیفها به او سلام کرد! شوکه شد. باورش نمیشد که یک کیف با او صحبت کرده باشد. نزدیک بود به زمین بیفتد. مردی دست او را گرفت و گفت:
- مواظب خودت باش پسرجان!
دوباره صدایی از کیف درآمد:
- نگران نباش! از من نترس! میخواهی داستانم رو برات تعریف کنم؟
مرتضی که هنوز گیج بود، گفت:
- مگه کیفها هم داستان دارن؟!
- آره... من میخوام داستان صاحبم رو برات تعریف کنم.
مرتضی با آنکه هنوز باورش نمیشد، گوشیاش را بالا آورد و گفت:
- پس بذار داستانت رو بنویسم.
کیف شروع کرد به تعریف داستانش:
یادم میآید که سه سال پیش بر روی میز سبز مغازه نشسته بودم و منتظر بودم که کسی من را بخرد. داشتم با خودم صحبت میکردم که یکهو پسری را دیدم به نام ماکان. او وقتی من را دید، سریع برَمداشت و امتحانم کرد. بعد به مادرش گفت:
- مادر! من خیلی این کیف رو دوست دارم. میشه اینو برام بخری؟
مادرش هم گفت: باشه پسرم!
و فروشنده من را به قیمت ۴۰۰ هزارتومان به آنها فروخت. ماکان همیشه صبح بیدار میشد و دست و صورتش را میشست و با ذوق و شوق وسایلش را داخل من میگذاشت. بعد من را بر دوشش میانداخت و به پیش دبستانی میرفت و با دوستانش بازی میکرد.
گذشت و گذشت تا به کلاس اول رسید. به مدرسۀ شجرۀ طیبه رفت و در آنجا با دوستان جدیدش پرتلاش، تمرینها را حل میکرد. من هم همیشه همراه او بودم. تا اینکه ۹ اسفند شد.
در آن روز بچهها زنگ اول و دوم ورزش داشتند و زنگ سوم ریاضی؛ فوتبال که شروع شد، ماکان یک نفر را دریبل زد و گل اول را روانۀ دروازه کرد. ماکان در دو زنگ چهار گل زد و دو تا پاس گل داد. زنگ ریاضی به کلاس رفتند. در وسط زنگ، یکهو صدای وحشتناکی آمد... بوووم...
کل طبقۀ دوم ریخته بود. من زیر آوار بودم، ولی ماکان را نمیدیدم. به اینطرف و آنطرف نگاه کردم. خیلی از همکلاسیهای او زیر آوار بودند. بعضیها هم...
بعد از مدتی، مردهایی را دیدم که لباس سفید و قرمزی به تن داشتند. آنها من را از زیر آوار بیرون کشیدند. همه داشتند چند ساعت دنبال ماکان میگشتند، ولی هیچ کس نتوانست اثری از او پیدا کند. هنوز هم اثری از او پیدا نشدهاست. من دلم برای او خیلی تنگ شده؛ ولی هنوز احساس میکنم که او کنار من است».
مرتضی هرچه کیف میگفت، یادداشت میکرد. تا اینکه صحبتهای او تمام شد. پس از آن از کیف خداحافظی کرد و رفت.
او نام داستان را گذاشت: کیف گمشده.
🖋 نویسنده: علی عیدی
پایۀ پنجم
به یاد شهید ماکان نصیری
#فتحنامه
#کیف_گمشده
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
🕯 شمعها در چراغدانها میسوختند و کاخ را روشن میکردند. کفپوشهای مرمرین کاخ در میان نور و سایۀ شمعها میرقصیدند.
✨ در این میان مردی با عبای قهوهای و دستاری سفید روبهروی قیس ایستاده بود. پیک دربار معاویه، منتظر بود که جواب نامه را به شام ببرد.
📜 قیس همانطور که نامه را میخواند، ابروهایش درهم رفته بود.
- اگر من در این جنگ پیروز شوم حکومت عراق را به تو خواهم سپرد و حجاز را هم به هر کدام از خویشانت که بخواهی. فقط باید در صفین مرا یاری کنی.
✍ قیس کاتب را فراخواند و دستور داد.
جواب اینطور تنظیم شد: «باید فکر کنم و نمیتوانم سریع جواب بدهم. اما اطمینان داشته باش از جانب من خطری تو را تهدید نمیکند.»
👳♂ سپس نامه را به پیک سپرد. همانطور که پیک به سوی شام میتاخت، روزگار در حال چیدن آزمونهایی تازه برای قیس بود و او نمیدانست روزی همان جواب نامه....
⚡️قسمتنهم
#فتحنامه
#برگی_از_تاریخ
#ماجرای_کوفه
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
فتحنامه
🕯 شمعها در چراغدانها میسوختند و کاخ را روشن میکردند. کفپوشهای مرمرین کاخ در میان نور و سایۀ شمع
🖐 سلام
🧐 شما متوجه نکته این قسمت شدین!
یه جاش میلنگه،نه؟
❓مگه قیس رو خود حضرت به حکومت مصر منصوب نکردن؟
🤔 مگه قیس آدم خوبی نبود، پس این چه جوابی بود به معاویه داد؟
😳 نکنه قیس منافقه؟
قدرت از آن مردمی است که بر محور ولایت اجتماع کردهاند.
✍ شهید سیدمرتضیآوینی
#فتحنامه
#سطر_طلایی
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee