eitaa logo
فتح‌نامه
108 دنبال‌کننده
65 عکس
2 ویدیو
10 فایل
آیا این دوران نباید ماندگار شود؟ 🖋و ما می‌خواهیم بنویسیم تا فردا، حماسهٔ این روزها در کنج خاطراتمان خاک نخورد. ✍ ما روایت می‌کنیم، فتح‌مان را. لینک کانال در سروش 👇 @Fathname ادمین @MMAY111389
مشاهده در ایتا
دانلود
17.بال‌های پیوسته.pdf
حجم: 160.9K
یک تمثیل زیبا و هنرمندانه که مفهومی عمیق را انتقال می‌دهد. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
ناوهای جنگی آمریکا در نزدیکی آب‌های سرزمینی ایران 😂 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁ 🔰 کیف گم‌شده ✍ مرتضی لابه‌لای مردم راه می‌رفت. در میان مردم پسربچه‌ای کوچک داشت با ذوق و شوق پرچم تکان می‌داد. در آن‌طرف، مردم یکدل و یک‌صدا فریاد می‌زدند: - نه سازش... نه تسلیم... نبرد با آمریکا! چند روزی بود که ایرانی‌ها خیابان‌ها را پر کرده بودند. مرتضی رفت تا سری به کانالش بزند. در آن نوشت: «اگر در تجمعات شرکت نکنیم، ایران از دست می‌رود و مزدوران داخلی دشمن، ایران را تبدیل به ویرانه می‌کنند. دشمن هم خاک مقدس ما را بمباران می‌کند و آنها ایران را تصرف می‌کنند. ای مردم! بدانید که حضور شما مسیر تاریخ را عوض کرده‌است». متن را نوشت. همین‌طور که داشت راه می‌رفت، کیف‌هایی را روی میز هلال احمر دید. در پایین میز، نوشته شده بود: «به یاد بچه‌های میناب» برنامۀ یادداشت گوشی را باز کرد. در آن یک «به نام خدا» نوشت؛ اما هرچقدر فکر کرد، چیزی به ذهنش نرسید تا بنویسد. حوصله‌اش سر رفته بود. می‌خواست از آنجا برود که یکهو یکی از کیف‌ها به او سلام کرد! شوکه شد. باورش نمی‌شد که یک کیف با او صحبت کرده باشد. نزدیک بود به زمین بیفتد. مردی دست او را گرفت و گفت: - مواظب خودت باش پسرجان! دوباره صدایی از کیف درآمد: - نگران نباش! از من نترس! می‌خواهی داستانم رو برات تعریف کنم؟ مرتضی که هنوز گیج بود، گفت: - مگه کیف‌ها هم داستان دارن؟! - آره... من می‌خوام داستان صاحبم رو برات تعریف کنم. مرتضی با آن‌که هنوز باورش نمی‌شد، گوشی‌اش را بالا آورد و گفت: - پس بذار داستانت رو بنویسم. کیف شروع کرد به تعریف داستانش: یادم می‌آید که سه سال پیش بر روی میز سبز مغازه نشسته بودم و منتظر بودم که کسی من را بخرد. داشتم با خودم صحبت می‌کردم که یکهو پسری را دیدم به نام ماکان. او وقتی من را دید، سریع برَم‌داشت و امتحانم کرد. بعد به مادرش گفت: - مادر! من خیلی این کیف رو دوست دارم. می‌شه اینو برام بخری؟ مادرش هم گفت: باشه پسرم! و فروشنده من را به قیمت ۴۰۰ هزارتومان به آنها فروخت. ماکان همیشه صبح بیدار می‌شد و دست و صورتش را می‌شست و با ذوق و شوق وسایلش را داخل من می‌گذاشت. بعد من را بر دوشش می‌انداخت و به پیش دبستانی می‌رفت و با دوستانش بازی می‌کرد. گذشت و گذشت تا به کلاس اول رسید. به مدرسۀ شجرۀ طیبه رفت و در آنجا با دوستان جدیدش پرتلاش، تمرین‌ها را حل می‌کرد. من هم همیشه همراه او بودم. تا این‌که ۹ اسفند شد. در آن روز بچه‌ها زنگ اول و دوم ورزش داشتند و زنگ سوم ریاضی؛ فوتبال که شروع شد، ماکان یک نفر را دریبل زد و گل اول را روانۀ دروازه کرد. ماکان در دو زنگ چهار گل زد و دو تا پاس گل داد. زنگ ریاضی به کلاس رفتند. در وسط زنگ، یکهو صدای وحشتناکی آمد... بوووم... کل طبقۀ دوم ریخته بود. من زیر آوار بودم، ولی ماکان را نمی‌دیدم. به این‌طرف و آن‌طرف نگاه کردم. خیلی از هم‌کلاسی‌های او زیر آوار بودند. بعضی‌ها هم... بعد از مدتی، مردهایی را دیدم که لباس سفید و قرمزی به تن داشتند. آنها من را از زیر آوار بیرون کشیدند. همه داشتند چند ساعت دنبال ماکان می‌گشتند، ولی هیچ کس نتوانست اثری از او پیدا کند. هنوز هم اثری از او پیدا نشده‌است. من دلم برای او خیلی تنگ شده؛ ولی هنوز احساس می‌کنم که او کنار من است». مرتضی هرچه کیف می‌گفت، یادداشت می‌کرد. تا این‌که صحبت‌های او تمام شد. پس از آن از کیف خداحافظی کرد و رفت. او نام داستان را گذاشت: کیف گمشده. 🖋 نویسنده: علی عیدی پایۀ پنجم به یاد شهید ماکان نصیری 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
🕯 شمع‌ها در چراغدان‌ها می‌سوختند و کاخ را روشن می‌کردند. کفپوش‌های مرمرین کاخ در میان نور و سایۀ شمع‌ها می‌رقصیدند. ✨ در این میان مردی با عبای قهوه‌ای و دستاری سفید روبه‌روی قیس ایستاده بود. پیک دربار معاویه، منتظر بود که جواب نامه را به شام ببرد. 📜 قیس همانطور که نامه را می‌خواند، ابروهایش درهم رفته بود. - اگر من در این جنگ پیروز شوم حکومت عراق را به تو خواهم سپرد و حجاز را هم به هر کدام از خویشانت که بخواهی. فقط باید در صفین مرا یاری کنی. ✍ قیس کاتب را فراخواند و دستور داد. جواب اینطور تنظیم شد: «باید فکر کنم و نمی‌توانم سریع جواب بدهم. اما اطمینان داشته باش از جانب من خطری تو را تهدید نمی‌کند.» 👳‍♂ سپس نامه را به پیک سپرد. همانطور که پیک به سوی شام می‌تاخت، روزگار در حال چیدن آزمون‌هایی تازه برای قیس بود و او نمی‌دانست روزی همان جواب نامه.... ⚡️قسمت‌نهم 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
فتح‌نامه
🕯 شمع‌ها در چراغدان‌ها می‌سوختند و کاخ را روشن می‌کردند. کفپوش‌های مرمرین کاخ در میان نور و سایۀ شمع
🖐 سلام 🧐 شما متوجه نکته این قسمت شدین! یه جاش می‌لنگه،نه؟ ❓مگه قیس رو خود حضرت به حکومت مصر منصوب نکردن؟ 🤔 مگه قیس آدم خوبی نبود، پس این چه جوابی بود به معاویه داد؟ 😳 نکنه قیس منافقه؟
قدرت از آن مردمی است که بر محور ولایت اجتماع کرده‌اند. ✍ شهید سید‌مرتضی‌آوینی 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
از زخم به نور، از دل به گنبد طلایی‌ات، ما را ببین، ای نگین آسمان! ما را ببین که موج پرچم‌هایمان چقدر شبیه توست؛ شبیه آن روزی که سر به سر، تن به نیزه‌ها دادید و از آن زمان، تنها ما ماندیم و دوباره همان نیزه‌ها که این‌بار در دستان ما جا خوش کرده‌است. و امروز برمی‌خیزیم، سرود کربلا می‌خوانیم، و نقش خون دشمانانمان را بر تیغِ برندهٔ این نیزه‌ها تماشا می‌کنیم. پس نگاه کن ای جهان، ببین چطور نور از پلهٔ آسمان می‌تازد و سیاهی شب را می‌شکافد؛ ببین که چه زیبا خاکستر می‌نشیند و دوباره آتش زبانه می‌کشد. پرده‌های شب کنار می‌رود و تنها یک خورشید در قلبِ این آسمان می‌درخشد و سوار بر اسب طلوع می‌کند، و این ما هستیم که همراه او، علمِ «یا حسین» را به دوش می‌کشیم. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee