آن که با پای اختیار قدم در طریق کربلا نهاده است،
می داند که خون، حرمِ سِرّ سیدالشهداست و این نه رازی است که بر اغیار فاش شود.
✍ شهید سیدمرتضیآوینی
#فتحنامه
#سطر_طلایی
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
وَيَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ
#فتحنامه
#تحریف
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
تولیدات ما در فتحنامه را دنبال کنید!👇👇
📜 #ماجرایـکوفه : روایتهایی کوتاه از کوفه و مردمی که علی را تنها گذاشتند.
🖋 #روایت_جنگ : قصههایی کوتاه از جنگ تحمیلی سوم
🪧 #قلمدون : مطالبی طنزآمیز از اتفاقات پیرامون
✍ #سطر_طلایی : جملاتی ناب از نویسندههای بزرگ انقلاب
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁
🔰 بالهای پیوسته
بخشاول
✍ آن شب بدترین شب آرچی بود. وقتی خون بهترین دوستش روی صورتش ریخت، دیگر آن بلدرچین سابق نشد. هر روز و هر شب کابوس آن لحظۀ ترسناک را میدید. همان لحظهای که کلاغی در آسمان چرخی زد و با پنجهها و منقار تیزش بهسمت پرطلا حملهور شد. هرچند آن شب با سروصدای بلدرچینهای نگهبان، کلاغ فراری شد، اما از آن شب به بعد نه آرچی توانست آن لحظه را فراموش کند، نه بلدرچینهایی که آن صحنه را دیده بودند.
اما یک چیزی جور درنمیآمد! کلاغی که میتوانست پرطلا را با چند ضربۀ دیگر زمینگیر کند، با خراشهایی نهچندان عمیق روی بدنش او را رها کرده بود. شاید قصد داشت فقط به او ثابت کند که نمیتواند مقاومت کند!
*
صبح شده بود. لکههای سرخرنگ خون پرطلا هنوز روی صورت آرچی نمایان بود. آرچی صورتش را به زمین مالید و بااحتیاط از آشیانهاش بیرون آمد. سرش را بالا کرد و نفس عمیقی کشید. در آسمان گروهی از کبوترهای چاهی را دید که بازیگوشی میکردند. لحظهای آرزو کرد که جای آنها باشد.
بعد از اینکه به خودش آمد، به دنبال صبحانه رفت. بلدرچینها برای خوردن صبحانه، ناهار و شام بهسمت انبارداری گندمزار میرفتند. انبارداری جایی بود که بلدرچینها سهم گندم هرروزشان را از آنجا میگرفتند. آرچی صف طولانیِ بلدرچینهایی را دید که یکییکی سهم صبحانهشان را از خانم تینوس میگرفتند. مکث نکرد و سریع به صف ملحق شد. خانم تینوس پیرترین و در عین حال باتجربهترین بلدرچین گندمزار بود و بهنوعی حکم کدخدای آنجا را داشت. علاوه بر انبارداری، به ادارۀ امور تجاری هم میپرداخت. برخلاف سن پیرش نه غرغرو بود، نه هذیانگو؛ بلکه به گفتۀ بلدرچینهای گندمزار، مهربان، عادل و در عین حال جدّی بود. او با همه خوشرفتار و خوشخو بود و در تقسیم گندمها بسیار حساس و بادقت عمل میکرد.
چند دقیقهای طول کشید و بالأخره نوبت به آرچی رسید. آرچی جزو محبوبترین بلدرچینهای تینوس بود؛ برای همین وقتی رسید با ادب و با لحنی خوش سلام کرد. تینوس لبخندی زد و جواب سلام او را داد. بعد به گودالی رفت تا از انبارهای زیرزمینی، سهم گندم آرچی را بیاورد. تینوس سهم آرچی را در کیسهای از جنس برگ گذاشت و از گودال بیرون آمد. کیسه را به او داد و گفت:
- امروز خبری از پرطلا نبود! اون حتی یک بار هم برای گرفتن صبحانه اینجا نیومد! هعی! من به جای ۵۰ دانه برای تو ۱۰۰ دانه میذارم تا به پرطلا هم برسونی. در ضمن انبارها در حال خالی شدنه... باید کارِتو با قدرت ادامه بدی پسر!
- باشه کدخدا! راستی چه فکری برای حملۀ کلاغها کردید؟!
- نگران اون نباش! به بعضی از کارگرها گفتم با حفر چند چاه، مخفیگاه بسازن تا وقتی سروکلۀ کلاغها پیدا شد، اونجا قایم شیم!
از ته صف یکی بلند داد زد:
- از اونجا برو دیگه! وقت خانم تینوس رو نگیر! بذار سریعتر گندمها پخش بشن.
آرچی بعد از نگاه به ته صف، رو به تینوس خداحافظی کرد. تینوس جواب آرچی را داد و او بهسمت آشیانۀ پرطلا راه افتاد.
بعد از گذشتن از چند مانع سنگی و کنارزدن خوشههای گندم، بالأخره به آشیانۀ دوستش رسید. نزدیک سوراخ آشیانه که شد، از پشت گیاهی داد زد:
- سلااام! پرطلااا! بیا سهمتو آوردم!
چند ثانیه بعد صدایی از ته گودال شنیده شد. صدای قدمهایی که هر لحظه بلندتر میشد. درنهایت پرطلا گیاه خارشکلِ مزاحم را کنار زد و لنگلنگان بهسمت آرچی آمد. صورت پرطلا هنوز همان صورت آن شب بود. ابروهایی چاکچاک و چشمی کج و معوج. یکی از انگشتهای پایش هم در رفته بود و یکی از بالهایش هنوز تکان نمیخورد. پرطلا وقتی به آرچی رسید، با حالتی خفه و ترسناک گفت:
- گن... گند... گندم... ها رو... بذ... بذار و... برو...!
آرچی وقتی فهمید دوستش از دیده شدن خجالت میکشد، اشک در چشمانش جمع شد و سریع کیسه را بدون اینکه سهمش را بردارد، جلوی پرطلا گذاشت و گریهکنان از آنجا دور شد. پرطلا هم کیسه را برداشت و اطرافش را نگاه کرد و بعد به آشیانهاش برگشت.
*
هوا سرد شده بود. آرچی بعد از کمی استراحت روی تختهسنگی صاف، بلند شد و شروع به کندن خوشهها کرد. داخل گندمزار فقط چند شغل وجود داشت: انبارداری، کشاورزی، تجارت، نگهبانی و کارگری. کشاورزها با جمعآوری گندم و دادن آنها به انباردارها خزانهها را پر نگه میداشتند و انباردارها گندمها را به سایر بلدرچینها میرساندند. تاجرانِ گندمزار با کبکها معامله میکردند؛ کبکها در کوهستان اطرافِ گندمزار زندگی میکردند و در عوض گرفتن گندم از بلدرچینها به آنها گردو میدادند. معاملهای بردبرد! کارگرها هم از خانم تینوس دستور میگرفتند و طبق دستورات عمل میکردند.
#فتحنامه
#بالهای_پیوسته
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
بخشدوم
در این میان مهمترین شغل گندمزار، نگهبانی بود. نگهبانان بر روی بزرگترین سنگ گندمزار میایستادند و آسمان را زیر نظر میگرفتند تا آمدن کلاغها را خبر بدهند.
علاوه بر رصد آسمان، نگهبانان وظیفۀ دفاع از سایر بلدرچینها را داشتند و باید با کلاغهامبارزه میکردند. آن شب بلای بزرگی سر پرطلا آمد؛ اما نگهبانان بالأخره کلاغ را از گندمزار دور کردند و در این درگیریِ خونآلود چهار بلدرچین کشته شدند.
آرچی گردنش را کج کرد و با کمک دوستش ملوس خوشۀ گندم را از زمین جدا کرد. همینطور که با ملوس در حال جداکردن دانهها بود، گفت:
- امروز زیاد خودتو سرگرم کار نکن!
_ منظورت چیه؟
- اون شب نگهبانها کلاغ رو دور نکردن، بلکه فرمانده اونا یعنی سیاهپر بهشون دستور عقبنشینی داد و گفت سه روز دیگه سراغتون میایم؛ الانم سه روز دیگهست!
آرچی درحالیکه دانههای گندم را درون کیسه میریخت تا به انباردارها بدهد، رو به ملوس کرد و گفت:
- به نظرم باید از اینجا فرار کنیم! نظرت چیه؟ کوهستانی که اطراف ماست... محل زندگی کبکها رو میگم... مکان صعبالعبوریه که هیچ کلاغی برای رسیدن به اونجا خودشو خسته نمیکنه. اونا هیچوقت به کبکها حمله نکردن.
_ باهات موافقم پسر! اونجا مکان خوبی برای استتاره! باید هرچی زودتر بلدرچینها رو خبردار کنیم و آمادۀ کوچ بشیم؛ چون کلاغها همیشه تهدیدشون رو عملی میکنن.
آرچی با کمک ملوس تمام دانههای خوشه را جدا کرد. هنوز خوشۀ اول بود. در گندمزار به خوشۀ اول، خوشۀ خارجی میگفتند؛ چون کشاورزها باید در طول کار پنج خوشه جمع میکردند، اولین خوشه را جدا میکردند و برای تجارت میگذاشتند و بقیه را به انباردارها میرساندند. آرچی و ملوس کیسه را گره زدند و کنار گذاشتند و سراغ خوشۀ بعدی رفتند.
همه چیز عادی بود و کشاورزها مثل همیشه به کارشان ادامه میدادند که یکهو صدای آژیر خطر شنیده شد! نگهبانان با انواع صداها به همه هشدار میدادند بهسمت مخفیگاهها فرار کنند. فضای عادی آنجا به صحنهای آخرالزمانی تغییر پیدا کرده بود؛ گویی ورق برگشته بود! کلاغها مانند جنگندههایی عظیمالجثه، قارقارکنان در آسمان پرواز میکردند. بعد از شنیدن صدای آژیر خطر از نگهبانان، بلدرچینها شروع به جیغ و داد زدند و بهسمت مخفیگاهها فرار کردند. آرچی به همراه ملوس و بقیۀ بلدرچینها میدوید و در این حال، بلدرچینهایی را اطراف خود میدید که توسط کلاغها مانند برق و باد شکار میشدند! آرچی بهسختی از سیل بلدرچینها گذشت و درنهایت با کلی تلاش به یکی از مخفیگاهها رسید و با بقیۀ بلدرچینها آنجا رفت. صدای قارقار و جیغ بلدرچینها حتی داخل مخفیگاهها هم شنیده میشد.
سیاهپر، فرمانده کلاغها، در آسمان بال میزد و با صدای کلفت و وحشتناکش داد میزد:
- شما کوچولوها نمیتونید از دست ما فرار کنید! قار... قار... آسمون شما تحت سلطۀ ماست!
بعد از این حرف، دیگر جیکی از بلدرچینها درنیامد. سیاهپر فهمید که قرار نیست بلدرچینها به این راحتیها جای خودشان را لو بدهند. یکی از کلاغها بهسمت سیاهپر رفت و گفت:
- سرورم! دوستان ما یک بلدرچین بدبخت رو از آشیانهش بیرون کشیدن! چه دستوری میدید؟!
سیاهپر به سنگ سیاه اشاره کرد و یک کلاغ، آن بلدرچین را با حالتی وحشیانه روی سنگ انداخت. آن بلدرچین بدبخت، پرطلا بود! سیاهپر بهسمت او رفت و روی سنگ سیاه ایستاد. با خنده گفت:
- دیدی به هم رسیدیم؟! انگار خدا میخواد تو رو به ما ملحق کنه! نه؟
سیاهپر به جای اینکه پرطلا را لتوپار کند، به کلاغها دستور داد تا او را به آشیانۀ کلاغها ببرند.
ساکت ماندن در آن شرایط اصلاً کار آسانی نبود؛ اینکه باید آنقدر ساکت باشی تا مخفیگاه لو نرود و کلاغها به آنجا نیایند؛ بلدرچینها هم وقتی میترسند، جیغ میزنند و با همین کار، خودشان را قربانی میکنند؛ اما حالا هرجور که شده جلوی خودشان را گرفته بودند تا صدایی از مخفیگاه به گوش کلاغها در گندمزار نرسد.
چند دقیقه که گذشت، سیاهپر فهمید ماندن در گندمزار فایدهای ندارد. با ناامیدی دستور بازگشت داد که ناگهان کلاغی که انگار جای مخفیگاهها را میدانست، از پیدا کردن آنها خبر داد. سیاهپر با خوشحالی بهسمت او برگشت. بلدرچینها حالا با جیغ و فریاد خودشان، نشانی دقیق را به کلاغها میرساندند!
سیاهپر با ارتش یکپارچهاش به مخفیگاهها رسید و به یارانش دستور تا هر کدام از آنها داخل یک مخفیگاه بروند. سیاهپر با حالتی وحشتناک وارد مخفیگاهی شد که در آن ملوس و آرچی حضور داشتند. بلدرچینها جیغ میزدند و سیاهپر طمعکار نمیدانست از کجا شروع کند! جیغ بلند بلدرچینها آنقدر یکسره و گوشخراش بود که سیاهپر را دم دریچۀ ورودی مخفیگاه نگه داشت.
#فتحنامه
#بالهای_پیوسته
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
✍اینجا دستها و قلمها مینویسند تا روایتها پنهان نماند.
بچههای کانال فتحنامه در حال
آماده کردن محتوای کانال😉
فتحنامه
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁ 🔰 بالهای پیوسته بخشاول ✍ آن شب بدترین شب آرچی بود. وقتی خون بهترین دوستش روی صورتش ریخت
حتما توصیه میکنم داستان بالهای پیوسته رو بخونین.
فوقالعاده است.👌
انتقالی مفهومی عمیق در قالبی زیبا و ماندگار.
🖋 این کار فقط از عهده یک قلم بر میاد.