eitaa logo
فتح‌نامه
105 دنبال‌کننده
85 عکس
4 ویدیو
11 فایل
آیا این دوران نباید ماندگار شود؟ 🖋و ما می‌خواهیم بنویسیم تا فردا، حماسهٔ این روزها در کنج خاطراتمان خاک نخورد. ✍ ما روایت می‌کنیم، فتح‌مان را. لینک کانال در سروش 👇 @Fathname ادمین @MMAY111389
مشاهده در ایتا
دانلود
آقا اجازه! 😂😁 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁ 🔰 بال‌های پیوسته بخش‌اول ✍ آن شب بدترین شب آرچی بود. وقتی خون بهترین دوستش روی صورتش ریخت، دیگر آن بلدرچین سابق نشد. هر روز و هر شب کابوس آن لحظۀ ترسناک را می‌دید. همان لحظه‌ای که کلاغی در آسمان چرخی زد و با پنجه‌ها و منقار تیزش به‌سمت پرطلا حمله‌ور شد. هرچند آن شب با سروصدای بلدرچین‌های نگهبان، کلاغ فراری شد، اما از آن شب به بعد نه آرچی توانست آن لحظه را فراموش کند، نه بلدرچین‌هایی که آن صحنه را دیده بودند. اما یک چیزی جور درنمی‌آمد! کلاغی که می‌توانست پرطلا را با چند ضربۀ دیگر زمین‌گیر کند، با خراش‌هایی نه‌چندان عمیق روی بدنش او را رها کرده بود. شاید قصد داشت فقط به او ثابت کند که نمی‌تواند مقاومت کند! * صبح شده بود. لکه‌های سرخ‌رنگ خون پرطلا هنوز روی صورت آرچی نمایان بود. آرچی صورتش را به زمین مالید و بااحتیاط از آشیانه‌اش بیرون آمد. سرش را بالا کرد و نفس عمیقی کشید. در آسمان گروهی از کبوتر‌های چاهی را دید که بازیگوشی می‌کردند. لحظه‌ای آرزو کرد که جای آنها باشد. بعد از این‌که به خودش آمد، به دنبال صبحانه رفت. بلدرچین‌ها برای خوردن صبحانه، ناهار و شام به‌سمت انبارداری گندم‌زار می‌رفتند. انبارداری جایی بود که بلدرچین‌ها سهم گندم هرروزشان را از آنجا می‌گرفتند. آرچی صف طولانیِ بلدرچین‌هایی را دید که یکی‌یکی سهم صبحانه‌شان را از خانم تینوس می‌گرفتند. مکث نکرد و سریع به صف ملحق شد. خانم تینوس پیرترین و در عین حال باتجربه‌ترین بلدرچین گندم‌زار بود و به‌نوعی حکم کدخدای آنجا را داشت. علاوه بر انبارداری، به ادارۀ امور تجاری هم می‌پرداخت. برخلاف سن پیرش نه غرغرو بود، نه هذیان‌گو؛ بلکه به گفتۀ بلدرچین‌های گندم‌زار، مهربان، عادل و در عین حال جدّی بود. او با همه خوش‌رفتار و خوشخو بود و در تقسیم گندم‌ها بسیار حساس و بادقت عمل می‌کرد. چند دقیقه‌ای طول کشید و بالأخره نوبت به آرچی رسید. آرچی جزو محبوب‌ترین بلدرچین‌های تینوس بود؛ برای همین وقتی رسید با ادب و با لحنی خوش سلام کرد. تینوس لبخندی زد و جواب سلام او را داد. بعد به گودالی رفت تا از انبارهای زیرزمینی، سهم گندم آرچی را بیاورد. تینوس سهم آرچی را در کیسه‌ای از جنس برگ گذاشت و از گودال بیرون آمد. کیسه را به او داد و گفت: - امروز خبری از پرطلا نبود! اون حتی یک بار هم برای گرفتن صبحانه اینجا نیومد! هعی! من به جای ۵۰ دانه برای تو ۱۰۰ دانه می‌ذارم تا به پرطلا هم برسونی. در ضمن انبارها در حال خالی شدنه... باید کارِتو با قدرت ادامه بدی پسر! - باشه کدخدا! راستی چه فکری برای حملۀ کلاغ‌ها کردید؟! - نگران اون نباش! به بعضی از کارگرها گفتم با حفر چند چاه، مخفی‌گاه بسازن تا وقتی سروکلۀ ‌کلاغ‌ها پیدا شد، اونجا قایم شیم! از ته صف یکی بلند داد زد: - از اونجا برو دیگه! وقت خانم تینوس رو نگیر! بذار سریع‌تر گندم‌ها پخش بشن. آرچی بعد از نگاه به ته صف، رو به تینوس خداحافظی کرد. تینوس جواب آرچی را داد و او به‌سمت آشیانۀ پرطلا راه افتاد. بعد از گذشتن از چند مانع سنگی و کنارزدن خوشه‌های گندم، بالأخره به آشیانۀ دوستش رسید. نزدیک سوراخ آشیانه که شد، از پشت گیاهی داد زد: - سلااام! پرطلااا! بیا سهمتو آوردم! چند ثانیه بعد صدایی از ته گودال شنیده شد. ‌صدای قدم‌هایی که هر لحظه بلندتر می‌شد. درنهایت پرطلا گیاه خارشکلِ مزاحم را کنار زد و لنگ‌لنگان به‌سمت آرچی آمد. صورت پرطلا هنوز همان صورت آن شب بود. ابروهایی چاک‌چاک و چشمی کج و معوج. یکی از انگشت‌های پایش هم در رفته بود و یکی از بال‌هایش هنوز تکان نمی‌خورد. پرطلا وقتی به آرچی رسید، با حالتی خفه و ترسناک گفت: - گن... گند... گندم... ها رو... بذ... بذار و... برو...! آرچی وقتی فهمید دوستش از دیده شدن خجالت می‌کشد، اشک در چشمانش جمع شد و سریع کیسه را بدون این‌که سهمش را بردارد، جلوی پرطلا گذاشت و گریه‌کنان از آنجا دور شد. پرطلا هم کیسه را برداشت و اطرافش را نگاه کرد و بعد به آشیانه‌اش برگشت. * هوا سرد شده بود. آرچی بعد از کمی استراحت روی تخته‌سنگی صاف، بلند شد و شروع به کندن خوشه‌ها کرد. داخل گندم‌زار فقط چند شغل وجود داشت: انبارداری، کشاورزی، تجارت، نگهبانی و کارگری. کشاورزها با جمع‌آوری گندم و دادن آنها به انباردارها خزانه‌ها را پر نگه می‌داشتند و انباردارها گندم‌ها را به سایر بلدرچین‌ها می‌رساندند. تاجرانِ گندم‌زار با کبک‌ها معامله می‌کردند؛ کبک‌ها در کوهستان اطرافِ گندم‌زار زندگی می‌کردند و در عوض گرفتن گندم از بلدرچین‌ها به آنها گردو می‌دادند. معامله‌ای بردبرد! کارگرها هم از خانم تینوس دستور می‌گرفتند و طبق دستورات عمل می‌کردند. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
بخش‌دوم در این میان مهم‌ترین شغل گندم‌زار، نگهبانی بود. نگهبانان بر روی بزرگ‌ترین سنگ گندم‌زار می‌ایستادند و آسمان را زیر نظر می‌گرفتند تا آمدن کلاغ‌ها را خبر بدهند. علاوه بر رصد آسمان، نگهبانان وظیفۀ دفاع از سایر بلدرچین‌ها را داشتند و باید با کلاغ‌هامبارزه می‌کردند. آن شب بلای بزرگی سر پرطلا آمد؛ اما نگهبانان بالأخره کلاغ را از گندم‌زار دور کردند و در این درگیریِ خون‌آلود چهار بلدرچین کشته شدند. آرچی گردنش را کج کرد و با کمک دوستش ملوس خوشۀ گندم را از زمین جدا کرد. همین‌طور که با ملوس در حال جداکردن دانه‌ها بود، گفت: - امروز زیاد خودتو سرگرم کار نکن! _ منظورت چیه؟ - اون شب نگهبان‌ها کلاغ رو دور نکردن، بلکه فرمانده اونا یعنی سیاه‌پر بهشون دستور عقب‌نشینی داد و گفت سه روز دیگه سراغتون میایم؛ الانم سه روز دیگه‌ست! آرچی درحالی‌که دانه‌های گندم را درون کیسه می‌ریخت تا به انباردارها بدهد، رو به ملوس کرد و گفت: - به نظرم باید از اینجا فرار کنیم! نظرت چیه؟ کوهستانی که اطراف ماست... محل زندگی کبک‌ها رو می‌گم... مکان صعب‌العبوریه که هیچ کلاغی برای رسیدن به اونجا خودشو خسته نمی‌کنه. اونا هیچ‌وقت به ‌کبک‌ها حمله نکردن. _ باهات موافقم پسر! اونجا مکان خوبی برای استتاره! باید هرچی زودتر بلدرچین‌ها رو خبردار کنیم و آمادۀ کوچ بشیم؛ چون کلاغ‌ها همیشه تهدیدشون رو عملی می‌کنن. آرچی با کمک ملوس تمام دانه‌های خوشه را جدا کرد. هنوز خوشۀ اول بود. در گندم‌زار به خوشۀ اول، خوشۀ خارجی می‌گفتند؛ چون کشاورزها باید در طول کار پنج خوشه جمع می‌کردند، اولین خوشه را جدا می‌کردند و برای تجارت می‌گذاشتند و بقیه را به انباردارها می‌رساندند. آرچی و ملوس کیسه را گره زدند و کنار گذاشتند و سراغ خوشۀ بعدی رفتند. همه چیز عادی بود و کشاورز‌ها مثل همیشه به کارشان ادامه می‌دادند که یکهو صدای آژیر خطر شنیده شد! نگهبانان با انواع صداها به همه هشدار می‌دادند به‌سمت مخفی‌گاه‌ها فرار کنند. فضای عادی آنجا به صحنه‌ای آخرالزمانی تغییر پیدا کرده بود؛ گویی ورق برگشته بود! کلاغ‌ها مانند جنگنده‌هایی عظیم‌الجثه، قارقارکنان در آسمان پرواز می‌کردند. بعد از شنیدن صدای آژیر خطر از نگهبانان، بلدرچین‌ها شروع به جیغ و داد زدند و به‌سمت مخفی‌گاه‌ها فرار کردند. آرچی به همراه ملوس و بقیۀ بلدرچین‌ها می‌دوید و در این حال، بلدرچین‌هایی را اطراف خود می‌دید که توسط کلاغ‌ها مانند برق و باد شکار می‌شدند! آرچی به‌سختی از سیل بلدرچین‌ها گذشت و درنهایت با کلی تلاش به یکی از مخفی‌گاه‌ها رسید و با بقیۀ بلدرچین‌ها آنجا رفت. صدای قارقار و جیغ بلدرچین‌ها حتی داخل مخفی‌گاه‌ها هم شنیده می‌شد. سیاه‌پر، فرمانده کلاغ‌ها، در آسمان بال می‌زد و با صدای کلفت و وحشتناکش داد می‌زد: - شما کوچولو‌ها نمی‌تونید از دست ما فرار کنید! قار... قار... آسمون شما تحت سلطۀ ماست! بعد از این حرف، دیگر جیکی از بلدرچین‌ها درنیامد. سیاه‌پر فهمید که قرار نیست بلدرچین‌ها به این راحتی‌ها جای خودشان را لو بدهند. یکی از کلاغ‌ها به‌سمت سیاه‌پر رفت و گفت: - سرورم! دوستان ما یک بلدرچین بدبخت رو از آشیانه‌ش بیرون کشیدن! چه دستوری می‌دید؟! سیاه‌پر به سنگ سیاه اشاره کرد و یک کلاغ، آن بلدرچین را با حالتی وحشیانه روی سنگ انداخت. آن بلدرچین بدبخت، پرطلا بود! سیاه‌پر به‌سمت او رفت و روی سنگ سیاه ایستاد. با خنده گفت: - دیدی به هم رسیدیم؟! انگار خدا می‌خواد تو رو به ما ملحق کنه! نه؟ سیاه‌پر به جای این‌که پرطلا را لت‌وپار کند، به کلاغ‌ها دستور داد تا او را به آشیانۀ کلاغ‌ها ببرند. ساکت ماندن در آن شرایط اصلاً کار آسانی نبود؛ این‌که باید آن‌قدر ساکت باشی تا مخفی‌گاه لو نرود و کلاغ‌ها به آنجا نیایند؛ بلدرچین‌ها هم وقتی می‌ترسند، جیغ می‌زنند و با همین کار، خودشان را قربانی می‌کنند؛ اما حالا هرجور که شده جلوی خودشان را گرفته بودند تا صدایی از مخفی‌گاه به گوش کلاغ‌ها در گندم‌زار نرسد. چند دقیقه که گذشت، سیاه‌پر فهمید ماندن در گندم‌زار فایده‌ای ندارد. با ناامیدی دستور بازگشت داد که ناگهان کلاغی که انگار جای مخفی‌گاه‌ها را می‌دانست، از پیدا کردن آنها خبر داد. سیاه‌پر با خوشحالی به‌سمت او برگشت. بلدرچین‌ها حالا با جیغ و فریاد خودشان، نشانی دقیق را به کلاغ‌ها می‌رساندند! سیاه‌پر با ارتش یکپارچه‌اش به مخفی‌گاه‌ها رسید و به یارانش دستور تا هر کدام از آنها داخل یک مخفی‌گاه بروند. سیاه‌پر با حالتی وحشتناک وارد مخفی‌گاهی شد که در آن ملوس و آرچی حضور داشتند. بلدرچین‌ها جیغ می‌زدند و سیاه‌پر طمع‌کار نمی‌دانست از کجا شروع کند! جیغ بلند بلدرچین‌ها آن‌قدر یکسره و گوش‌خراش بود که سیاه‌پر را دم دریچۀ ورودی مخفی‌گاه نگه داشت. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
✍اینجا دست‌ها و قلم‌ها می‌نویسند تا روایت‌ها پنهان نماند. بچه‌های کانال فتح‌نامه در حال آماده کردن محتوای کانال😉
فتح‌نامه
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁ 🔰 بال‌های پیوسته بخش‌اول ✍ آن شب بدترین شب آرچی بود. وقتی خون بهترین دوستش روی صورتش ریخت
حتما توصیه می‌کنم داستان بال‌های پیوسته رو بخونین. فوق‌العاده است.👌 انتقالی مفهومی عمیق در قالبی زیبا و ماندگار. 🖋 این کار فقط از عهده یک قلم بر میاد.
و حالا ادامه داستان بال‌های پیوسته👇👇
بخش‌سوم گوش‌های سیاه‌پر سوت می‌کشید و او را آزار می‌داد. او برای اولین‌بار کاری کرد که ابهت کلاغ‌ها را زیر سؤال می‌برد! یک قدم عقب رفت و بعد از این‌که مطمئن شد آنجا دوام نمی‌آورد، عقب‌نشینی کرد؛ اما نگهبان‌ها او را داخل مخفی‌گاه کشیدند. کلاغ‌ها حریف اتحاد و یکپارچگی بلدرچین‌ها نشدند و همه از جیغ‌های ممتد بلدرچین‌ها فرار کردند؛ ولی سیاه‌پر تنها ماند و با سی بلدرچین جیغ‌زن مبارزه می‌کرد. پایش از هجوم بلدرچین‌ها شکست و درنهایت با ناخن‌ها و نوک‌های پشت هم آنها به هلاکت رسید. وقتی همه مطمئن شدند که او مرده قرار نیست فرار کند، بیرون آمدند و سنگی جلوی مخفی‌گاه گذاشتند تا سیاه‌پر برای همیشه آنجا بماند. بلدرچین‌ها بیرون آمدند و با خوشحالی دور هم جمع شدند و پیروزی را به همدیگر تبریک گفتند. آن‌قدر شاد بودند که از پرطلا یادشان رفت. آن روز تا ابد یاد تمام بلدرچین‌های گندم‌زار ماند و همیشه از آن روز با نام «روز پیروزی» یاد می‌کردند؛ روزی که بلدرچین‌ها کاری کردند که هیچ‌وقت جرأتش را نداشتند؛ مبارزه با دشمنان! * ظهر شده بود. آرچی در حال خوردن ناهارش بود و درحالی‌که هنوز لقمه در دهانش بود، به ملوس گفت: - هیچ‌وقت اون روز رو یادم نمی‌ره! همون روزی که کلاغ‌ها جلوی ما خوار و ذلیل شدن! ملوس خندید و گفت: - آره! به نظرت چه بلایی سر سیاه‌پر اومده؟ با گذشت یک ماه داخل مخفی‌گاه به نظرت الان اصلاً زنده‌ست؟! - فکر نکنم! حتماً تا حالا کرم‌ها گوشتش رو خوردن و سیاه‌پر در اوج قدرت جونش رو از دست داده! همۀ کشاورزهایی که آنجا بودند، خندیدند. ملوس هنوز باورش نمی‌شد که سیاه‌پر مرده. آرچی سریع موضوع را عوض کرد و گفت: - ولی بهترین دوستمون... یعنی پرطلا... از میون ما رفت! ملوس سرش را پایین انداخت و گفت: - برای ِلذت بردن از پیروزی، باید با مشکلات کنار اومد. * تینوس با رهبر کبک‌ها یعنی رُزماری معامله کرد و با یک کیسه پرِ گردو برگشت. انبار‌ها در حال خالی شدن بود. او به کارگر‌ها و تاجرها هم دستور کشاورزی داده بود تا خودش امروز با رزماری معامله کند. رزماری برخلاف تینوس زنی بداخلاق بود و به گفتۀ کبک‌های کوهستانی یک دیکتاتور تمام‌عیار بود! تینوس به رزماری اعتماد نداشت و می‌دانست که او به انبار‌های بلدرچین‌ها علاقه‌مند شده‌است. رزماری که به نظر خودش در معامله‌ها سود خوبی نمی‌کرد، همیشه در فکر گرفتن انبار‌ها از دست بلدرچین‌ها بود؛ اما هرچه فکر می‌کرد، بهانه‌ای برای این کار پیدا نمی‌کرد. رزماری می‌دانست ‌کبک‌ها او را دوست ندارند و به گندم‌زار هجوم نمی‌آورند و با چند سرباز نمی‌توان گندم‌زار و انبارهایش را تصرف کرد! خصوصاً از وقتی که سیاه‌پر کشته شده بود، بیشتر احتیاط می‌کرد. آرچی سهم شامش را گرفت و به‌سمت آشیانه‌اش راه افتاد. همه چیز عالی بود و دیگر خبری از کلاغ‌های مزاحم نبود. ناگهان صدایی از پشت خوشه‌ها آمد. آرچی که ترسیده بود، فوراً نگهبان‌ها را صدا زد، اما هیچ‌کس نیامد! آرچی سر جایش خشکش زده بود. تا این‌که جسد خونی یکی از نگهبان‌ها از پشت خوشه‌ها به‌سمتش پرتاب شد! جسدی که سر نداشت و خون تازه‌ای رویش ریخته شده بود! آرچی مکث نکرد. به روبرو نگاه کرد و با سرعت به‌سمت آشیانه‌اش دوید تا این‌که کلاغی از پشت خوشه‌ها جلوی او را گرفت و داد زد: - حمله کنید بچه‌هااا! ناگهان صدای جیغ و داد بر گندم‌زار حاکم شد. بلدرچین‌ها هول شده بودند و یکی‌یکی شکار می‌شدند! هوا گرگ‌ومیش بود و ‌کلاغ‌ها دیده نمی‌شدند! آرچی که نمی‌دانست کجا می‌رود، در راه گروهی از بلدرچین‌هایی را دید که دور خود جمع شده و جیغ می‌زدند. در بین آنها ملوس و تینوس هم بودند. ناخودآگاه به آنها ملحق شد! کلاغ‌ها نمی‌توانستد زیاد نزدیک گروه منسجم بلدرچین‌ها شوند؛ چون صدای گوش‌خراش آنها کلاغ‌ها را دور نگه می‌داشت. هر بلدرچینی که از گروه جدا بود، به‌راحتی شکار می‌شد. این وضعیت آن‌قدر پیش رفت تا تمام بلدرچین‌های سرگردان، شکار شدند و فقط گروه 92نفری آرچی ماند. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
بخش‌چهارم کلاغ‌ها از بلدرچین‌ها فاصله گرفته بودند و در سمت چپ آنها قرار داشتند. از بین کلاغ‌ها یک بلدرچین و چند کبک بیرون آمد. بلدرچین‌ها ساکت شدند و باتعجب به آنها خیره شدند. رزماری و سربازهایش همراه با پرطلا! تینوس رو به رزماری فریاد زد: - ای حقه‌باز مکار! تو دنبال فرصتی بودی تا سرزمین ما رو تصرف کنی و تجارت بردبرد چندساله‌مون رو برهم بزنی! رزماری بلندبلند خندید و گفت: - آره... دنبال همین بودم و بهش رسیدم! می‌بینم که انبارها به لطف کشاورزها و کارگر‌ها و تاجرها پر شده... نه؟! تینوس باتعجب پرسید: - تو از کجا خبر داری بزدل؟! رزماری به پرطلا اشاره کرد و گفت: - خبر‌ها زود می‌رسه! و بعد همراه با کلاغ‌ها و پرطلا و دیگر کبک‌ها شروع به خندیدن کرد! آرچی که از دیدن پرطلا داشت شاخ درمی‌آورد، از گروه جدا شد و کمی به پرطلا نزدیک شد. - پرطلا! تو زنده‌ای؟! مگه اسیر اونا نبودی؟ چرا الان... پرطلا پوزخندی به او زد و گفت: - دیگه خسته شدم از مقاومت! تا کی باید اذیت و آزار ببینیم؟ آرچی باتعجب گفت: - خب... مگه نباید کنار هم باشیم؟ تو از مایی نه اونا... چرا بهشون داری کمک می‌کنی؟ - کلاغ‌ها پیشنهاد خوبی بهم دادن که نتونستم ردش کنم. گفتن در ازای لو دادن جای مخفی‌گاه‌ها ما هم انعامی باارزش مثل سکه، باتری، بُرد الکتریکی و ساعت قدیمی بهت می‌دیم. چی از این بهتر! - پس اون موقع که زخمیت کردن... بعدش هم کهتو رو با خودشون بردن؟ - اون همه‌ش صحنه‌سازی بود تا شما بیشتر بهم اعتماد کنید. بعد هم که جای مخفی‌گاه‌ها رو بهشون گفتم، منو با خودشون بردن. آرچی باورش نمی‌شد. هنوز گیج بود و سؤال داشت. دوباره پرسید: - چرا این کار رو کردی؟ با این کارت خیلی‌ها رو به کشتن دادی... همۀ ما رو هم به کشتن می‌دی! صدای ملوس شنیده می‌شد که می‌گفت: «برگرد!» اما آرچی ادامه داد: - چرا سمت دشمن رفتی؟ پرطلا خندید و بعد از چند ثانیه جلوی خنده‌اش را گرفت و گفت: - خب، می‌دونی رفیق... اینا دشمن نیستن... شمایید که همه‌ش برای خودتون دشمن می‌تراشید! اگر از همون اول یک سهم از گندم رو به کلاغ‌ها می‌دادید، اونا دشمن شما نمی‌شدن. - اگه سهم به کلاغ‌ها می‌دادیم، از کجا معلوم ما رو رها می‌کردن و سهم بیشتر نمی‌خواستن؟ - مشکل شما اینه که به همه چیز بدبین‌اید! اشک در چشمان آرچی جمع شده بود. با حالتی غمناک گفت: - رفیق! دیگه... نتوانست حرفش را ادامه بدهد. بعد به‌سمت گروه برگشت. بلدرچین‌ها همچنان جیغ می‌کشیدند تا کلاغ‌ها نزدیک نشوند؛ اما تا ابد نمی‌توانستند به این کار ادامه بدهند. تینوس فکری به سرش زد. ملوس و آرچی را صدا زد و گفت: - باید طوری که کلاغ‌ها نفهمن، بریم سمت مخفی‌گاه‌ها... بهم اعتماد کنید. تینوس به بلدرچین‌ها گفت پاهایتان را به زمین بکوبید تا گردوخاک بلند شود. آنها سه‌نفری به‌سمت مخفی‌گاه‌ها دویدند. کلاغ‌ها در گردوخاکِ بلندشده نمی‌توانستند به‌خوبی آنجا را ببینند؛ برای همین هیچ کلاغی متوجه آنها نشد. آنها به‌سمت مخفی‌گاهی رفتند که سیاه‌پر آنجا حبس شده بود؛ سنگی را که جلوی آن بود، با کمک هم کنار زدند. گردوخاکی سنگین بیرون آمد. آرچی سرفه کرد و با آنها داخل مخفی‌گاه رفت؛ اما دیگر خبری از سیاه‌پر نبود و فقط استخوان‌هایش باقی مانده بودند. آرچی با کمک تینوس و ملوس اسکلت سیاه‌پر را از مخفی‌گاه بیرون کشیدند و با آن به‌سمت کلاغ‌ها به راه افتادند. نقشۀ هوشمندانه‌ای در سر داشتند و می‌دانستند کلاغ‌ها با دیدن اسکلت فرماندهشان از این رو به آن رو می‌شوند. وقتی که نزدیک‌تر شدند، صدای کلاغی را شنیدند که در حال رجزخوانی بود: - الان همۀ شما دست ما هستید! یکی‌یکی شما رو می‌کشیم تا آخرسر فرماندهمون رو برگردونید. آرچی و ملوس و تینوس ناگهان اسکلت سیاه‌پر را جلوی کلاغ‌ها انداختند و گفتند: - این هم فرمانده شما! بعد از این حرف، سکوت مانند فرشی بر محیط پهن شد. کلاغ رجزخوان خفه‌خون گرفته بود! همه منتظر اتفاقی بودند تا سکوت شکسته شود؛ اما کلاغ‌ها بدون این‌که به بلدرچین‌ها حمله‌ور شوند، با دیدن اسکلت سیاه‌پر یکی‌یکی از گندم‌زار فرار کردند. پرطلا و کبک‌ها هم با دیدن فرار کلاغ‌ها از گندم‌زار به‌سمت کوهستان دور شدند. اتفاقی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت! سال‌ها گذشت. اسکلت سیاه‌پر با نخی روی شاخۀ درختی آویزان شده بود تا به نماد قدرت بلدرچین‌ها تبدیل شود! روی شاخۀ تنومند درخت، بلدرچین‌ها با سنگی تیز نوشته‌ای را حک کرده بودند؛ نوشته‌ای که می‌گفت: «این نماد پیروزی تمام بلدرچین‌های متحد است، به‌جز وطن‌فروشان». 🖋 نویسنده: محمد صفدرزاده پایۀ نهم 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
🤔 کیا هنوز برگی از تاریخ قبلی و یادشونه؟ داشتیم در مورد قیس بن سعد حرف می زدیم. حالا بیاین یکبار دیگه از اول ماجرای قیس و بخونیم. 🔥 قسمت ۸ ماجرای کوفه