فتحنامه
🕯 شمعها در چراغدانها میسوختند و کاخ را روشن میکردند. کفپوشهای مرمرین کاخ در میان نور و سایۀ شمع
🖐 سلام
🧐 شما متوجه نکته این قسمت شدین!
یه جاش میلنگه،نه؟
❓مگه قیس رو خود حضرت به حکومت مصر منصوب نکردن؟
🤔 مگه قیس آدم خوبی نبود، پس این چه جوابی بود به معاویه داد؟
😳 نکنه قیس منافقه؟
قدرت از آن مردمی است که بر محور ولایت اجتماع کردهاند.
✍ شهید سیدمرتضیآوینی
#فتحنامه
#سطر_طلایی
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
از زخم به نور،
از دل به گنبد طلاییات،
ما را ببین، ای نگین آسمان!
ما را ببین که موج پرچمهایمان چقدر شبیه توست؛
شبیه آن روزی که سر به سر، تن به نیزهها دادید
و از آن زمان، تنها ما ماندیم و دوباره همان نیزهها که اینبار در دستان ما جا خوش کردهاست.
و امروز برمیخیزیم،
سرود کربلا میخوانیم،
و نقش خون دشمانانمان را بر تیغِ برندهٔ این نیزهها تماشا میکنیم.
پس نگاه کن ای جهان، ببین چطور
نور از پلهٔ آسمان میتازد و سیاهی شب را میشکافد؛ ببین که چه زیبا خاکستر مینشیند و دوباره آتش زبانه میکشد.
پردههای شب کنار میرود و تنها یک خورشید در قلبِ این آسمان میدرخشد و
سوار بر اسب طلوع میکند،
و این ما هستیم که همراه او، علمِ
«یا حسین» را به دوش میکشیم.
#فتحنامه
#علم_یاحسین
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
.........
#فتحنامه
#ولی_نعمت
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
گاه باید در میان مه، در آنجا که چشم چشم را نمیبیند، در آنجا که آخرین رمقهای خورشید رنگ میبازند، نشانی از نور پیدا کرد.
باید چراغ در دست گرفت و در میان این تکدرختهای انبوه، به دنبال خاک گشت. نه آن خاکی که در دشت و کوه و صحرا پیدا میشود، نه! آن خاکی که با آرامش بر تار پود عبایی سیاه رنگ تکیه زده باشد. باید آن خاک را پیدا کرد و بر چشم کشید.
و تو ای تربت مقدس خدمت، هارداسان؟
#فتحنامه
#حاجآقا_هارداسان
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
💠 در دقایقی از تاریخ، برای یک ملّت، زندگی جنگ است و جنگ، تمامی زندگی. در چنین دقایقی، ملت غذای جنگ میپزد، سرای جنگ میبیند، و صبورانه، ساحرانه و سنگی میجنگد؛ و خوشا به حال ملّتی که میداند برای چه باید جنگید و جان سپرد و جاودانه شد.
✍ نادر ابراهیمی
#فتحنامه
#سطر_طلایی
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌴 خرماها رسیده بودند و وقتی برق آفتاب روی آنها میافتاد، دهان هر کسی آب میافتاد. عاصف قدمزنان کنار حنث راه میرفت و هر از گاهی نگاهی به نخلها میانداخت.
- حنث! خبرهایی رسیده، به گمانم این پسر سعد میخواهد مصر را به آشوب بکشد.
- دار و دستۀ علی مسند خلافت را از عثمان غصب کردهاند. به زودی جزای کارهایشان را خواهند دید.
💧 عاصف کنار نهر آب نشست و آبی به صورت زد. به سرنوشت طایفۀ خویش فکر میکرد. چشم تنگ کرد و رو به حنث گفت: «معاویه زیرکتر از آن است که در جواب رجزخوانیهای قیس، به مصر لشکر بکشد. روزگار نشان خواهد داد که اینبار چه حیلهای از آستینش بیرون خواهد کشید.»
👳♂ حنث سری تکان داد. جملات نامۀ قیس به معاویه در کل مصر پیچیده بود و حالا در ذهن او تکرار میشد:
📜《درتعجبم که از من میخواهی دست از شایستهترین فرد به خلافت دست بکشم و از تو اطاعت کنم.
و امّا در مورد تهدیدت من تو را از این اقدام باز نمیدارم، تلاشت را بکن.》
⚡️قسمتیازدهم
#فتحنامه
#برگی_از_تاریخ
#ماجرای_کوفه
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
فتحنامه
📍 محمدبنحذیفه در دروازۀ شهر مصر ایستاده بود و روبرویش بیابانی با تپههای ماسهای بزرگ قرار داشت و
🖐 سلام به همه
کیا ماجرای قیس بن سعد رو خوندن؟
اگه نخوندی از قسمت ۶ شروع کن.
🔥 ماجرای فرماندارمصر تازه قسمتهای حساسش رسیده.
شاید خیلی ها فکر کنن که قیس از یاران نزدیک امیرالمومنین است؛
😱 امّا شاید!
دلیران و مردان نیکوسرشت
دلیران پرواز اردیبهشت
#فتحنامه
#شهیدان_خدمت
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁
🔰 غولهای آهنی
بخشاول
✍ غولهای آهنی پرنده، ابرهای خاکستریفام آسمان را میدریدند. خورشید، ترسان از آنها خود را پنهان کرده بود و تنها گَهگاهی سرک میکشید. جک روی صندلیهای کناری هواپیما در احاطۀ کماندوهای دیگر نشسته بود. نگاهی به ژسوس انداخت. خودش را مشغول تمیزکردن اسلحهاش کرده بود. صورتش نوید خشمی بیاتنها را میداد. جک امتداد نگاهش را به رشتهکوههای نمایان از پنجرۀ هواپیما دوخت. هواپیما در ارتفاع پایین پرواز میکرد تا از دید رادارها مخفی بماند. جک، خوب که دقت کرد، روی قله مردی را دید. نمدی راهراه و سیاهوسفید بر تن داشت. اسلحهبهدست، مسیر حرکت هواپیما را دنبال میکرد. پوزخندی زد.
- هی ژسوس! اون پایینو... یارو فکر کرده با یه تیکه آهنپاره میتونه ما رو بـ...
صدای «بینگ» برخورد چیزی به بدنه، جک را به عقب هل داد. حالا ژسوس بود که به جک پوزخندی تلخ میزد. دست از اسلحهاش کشید و زبان باز کرد:
- من از اول به نقشۀ دونالد اعتماد نداشتم. الانم انگیزهای واسه جنگ ندارم.
- اوه پسر! بیخیال. واسه یه کماندوی یواسای، انگیزه بالاتر از کشتن اون تروریستها؟
سپس درحالیکه تمام خشمش را به مشتش حواله میکرد، ادامه داد:
- دلم میخواد با همین تفنگ فک یه افسرشونو بیارم پایین...
ژسوس چشمغرهای به او رفت. مکثی کرد و گفت:
- ببین جک، من حاضرم باهات شرط ببندم که همین الانشم عملیاتمون لو رفته و ما هم مستقیم داریم میریم تو دهن مرگ.
جک بهسرعت از کولهاش خودکار و تکهکاغذی را بیرون آورد.
- سرِ چی؟
- سر سه تا نوشیدنی!
جک تأیید کرد و روی کاغذ نوشت:
- ما این جنگو میبریم.
و زیرش را امضا زد. ژسوس کاغذ را گرفت و پشت آن را بهعنوان مخالف امضا کرد. بعد درحالیکه با اسلحهاش ورمیرفت، رو به جک گفت:
- راستی وقتی مُردی، پول نوشیدنی رو کی از طرفت میده؟
جک قهقههای زد.
- هی! ما اینجا یک سرباز داریم که دنبال مامانش میگرده... به خودت بیا مرد! ما اگه لو هم بریم، با اون تفنگهای قرون وسطایی حریفمون نمیشن.
#فتحنامه
#غولهای_آهنی
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk