2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
.........
#فتحنامه
#ولی_نعمت
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
گاه باید در میان مه، در آنجا که چشم چشم را نمیبیند، در آنجا که آخرین رمقهای خورشید رنگ میبازند، نشانی از نور پیدا کرد.
باید چراغ در دست گرفت و در میان این تکدرختهای انبوه، به دنبال خاک گشت. نه آن خاکی که در دشت و کوه و صحرا پیدا میشود، نه! آن خاکی که با آرامش بر تار پود عبایی سیاه رنگ تکیه زده باشد. باید آن خاک را پیدا کرد و بر چشم کشید.
و تو ای تربت مقدس خدمت، هارداسان؟
#فتحنامه
#حاجآقا_هارداسان
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
💠 در دقایقی از تاریخ، برای یک ملّت، زندگی جنگ است و جنگ، تمامی زندگی. در چنین دقایقی، ملت غذای جنگ میپزد، سرای جنگ میبیند، و صبورانه، ساحرانه و سنگی میجنگد؛ و خوشا به حال ملّتی که میداند برای چه باید جنگید و جان سپرد و جاودانه شد.
✍ نادر ابراهیمی
#فتحنامه
#سطر_طلایی
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌴 خرماها رسیده بودند و وقتی برق آفتاب روی آنها میافتاد، دهان هر کسی آب میافتاد. عاصف قدمزنان کنار حنث راه میرفت و هر از گاهی نگاهی به نخلها میانداخت.
- حنث! خبرهایی رسیده، به گمانم این پسر سعد میخواهد مصر را به آشوب بکشد.
- دار و دستۀ علی مسند خلافت را از عثمان غصب کردهاند. به زودی جزای کارهایشان را خواهند دید.
💧 عاصف کنار نهر آب نشست و آبی به صورت زد. به سرنوشت طایفۀ خویش فکر میکرد. چشم تنگ کرد و رو به حنث گفت: «معاویه زیرکتر از آن است که در جواب رجزخوانیهای قیس، به مصر لشکر بکشد. روزگار نشان خواهد داد که اینبار چه حیلهای از آستینش بیرون خواهد کشید.»
👳♂ حنث سری تکان داد. جملات نامۀ قیس به معاویه در کل مصر پیچیده بود و حالا در ذهن او تکرار میشد:
📜《درتعجبم که از من میخواهی دست از شایستهترین فرد به خلافت دست بکشم و از تو اطاعت کنم.
و امّا در مورد تهدیدت من تو را از این اقدام باز نمیدارم، تلاشت را بکن.》
⚡️قسمتیازدهم
#فتحنامه
#برگی_از_تاریخ
#ماجرای_کوفه
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
فتحنامه
📍 محمدبنحذیفه در دروازۀ شهر مصر ایستاده بود و روبرویش بیابانی با تپههای ماسهای بزرگ قرار داشت و
🖐 سلام به همه
کیا ماجرای قیس بن سعد رو خوندن؟
اگه نخوندی از قسمت ۶ شروع کن.
🔥 ماجرای فرماندارمصر تازه قسمتهای حساسش رسیده.
شاید خیلی ها فکر کنن که قیس از یاران نزدیک امیرالمومنین است؛
😱 امّا شاید!
دلیران و مردان نیکوسرشت
دلیران پرواز اردیبهشت
#فتحنامه
#شهیدان_خدمت
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁
🔰 غولهای آهنی
بخشاول
✍ غولهای آهنی پرنده، ابرهای خاکستریفام آسمان را میدریدند. خورشید، ترسان از آنها خود را پنهان کرده بود و تنها گَهگاهی سرک میکشید. جک روی صندلیهای کناری هواپیما در احاطۀ کماندوهای دیگر نشسته بود. نگاهی به ژسوس انداخت. خودش را مشغول تمیزکردن اسلحهاش کرده بود. صورتش نوید خشمی بیاتنها را میداد. جک امتداد نگاهش را به رشتهکوههای نمایان از پنجرۀ هواپیما دوخت. هواپیما در ارتفاع پایین پرواز میکرد تا از دید رادارها مخفی بماند. جک، خوب که دقت کرد، روی قله مردی را دید. نمدی راهراه و سیاهوسفید بر تن داشت. اسلحهبهدست، مسیر حرکت هواپیما را دنبال میکرد. پوزخندی زد.
- هی ژسوس! اون پایینو... یارو فکر کرده با یه تیکه آهنپاره میتونه ما رو بـ...
صدای «بینگ» برخورد چیزی به بدنه، جک را به عقب هل داد. حالا ژسوس بود که به جک پوزخندی تلخ میزد. دست از اسلحهاش کشید و زبان باز کرد:
- من از اول به نقشۀ دونالد اعتماد نداشتم. الانم انگیزهای واسه جنگ ندارم.
- اوه پسر! بیخیال. واسه یه کماندوی یواسای، انگیزه بالاتر از کشتن اون تروریستها؟
سپس درحالیکه تمام خشمش را به مشتش حواله میکرد، ادامه داد:
- دلم میخواد با همین تفنگ فک یه افسرشونو بیارم پایین...
ژسوس چشمغرهای به او رفت. مکثی کرد و گفت:
- ببین جک، من حاضرم باهات شرط ببندم که همین الانشم عملیاتمون لو رفته و ما هم مستقیم داریم میریم تو دهن مرگ.
جک بهسرعت از کولهاش خودکار و تکهکاغذی را بیرون آورد.
- سرِ چی؟
- سر سه تا نوشیدنی!
جک تأیید کرد و روی کاغذ نوشت:
- ما این جنگو میبریم.
و زیرش را امضا زد. ژسوس کاغذ را گرفت و پشت آن را بهعنوان مخالف امضا کرد. بعد درحالیکه با اسلحهاش ورمیرفت، رو به جک گفت:
- راستی وقتی مُردی، پول نوشیدنی رو کی از طرفت میده؟
جک قهقههای زد.
- هی! ما اینجا یک سرباز داریم که دنبال مامانش میگرده... به خودت بیا مرد! ما اگه لو هم بریم، با اون تفنگهای قرون وسطایی حریفمون نمیشن.
#فتحنامه
#غولهای_آهنی
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
بخشدوم
بعد خندهکنان به جمع سربازهایی پیوست که فارغ از شلیک برنوها داخل هواپیمای غولپیکر گپ میزدند. کنار مایکل نشست. او موهایی سیاه و پوستی آفتابسوخته داشت. روی گونههایش رد خراش دیده میشد. ژسوس به آنها نپیوست. نمیدانست چقدر قرار است خودش را با تمیزکردن اسلحه مشغول کند. نگاهی به آن سربازها انداخت. انگار به قدرت ارتشی که به آن خدمت میکردند، خیلی اعتماد داشتند. آستینها را بالا زده و برای هم بازو میگرفتند. از پنجره بیرون را نگاه کرد. زیر پایشان پر از درخت بلوط بود. لابهلای آنها نقطههایی سیاه و سفید با تفنگهای برنو آنها را نشانه رفته بودند. جلوتر درختها جای خودشان را به دشتهایی وسیع میدادند. ژسوس در میان انبوه خارهای صحرایی چهرههایی را میدید. چهرههایی غمگین، چهرههایی از گور برگشته. چهرههایی در دل خاطرات که گرد فراموشی هیچگاه سراغشان نمیآمد. دخترکی با پای برهنه از خانۀ کاهگِلی بیرون زد؛ مدام جیغ میکشید و با لهجۀ عراقی چیزهایی میگفت. روی لپهایش زخم و خون و خاک ترکیب شده بود. موهایش را بافته بودند؛ اما حالا پریشان به نظر میرسید. پشتسرش مردی میانسال با چهرهای تیره و دشداشهای سفید، درحالیکه به دستانش دستبند زده بودند، از خانه بیرون آمد. سرش را پایین انداخته بود. شاید نمیخواست دخترش پدری ضعیف را ببیند که اینطور تحقیر میشود. جک هم کنارش با غرور قدم برمیداشت، فحش میداد و میخندید. همسرش گوشۀ حیاط خانه مویه میکرد و سربازها وقیحانه زیر نظرش داشتند. ژسوس با خودش فکر میکرد که آنها از یک روستای کوچک دورافتاده چه میخواهند؟ جک داشت عقدههایش را سر اهالی روستا خالی میکرد.
هواپیما چرخهایش را باز کرد و آرام روی زمین نشست. سربازها آرامآرام با قدمهایی سرشار از غرور، از هواپیما خارج میشدند. نسیمی ملایم میوزید. فرمانده مدام با بیسیم ارتباط میگرفت. منتظر بودند هواپیمای دوم از راه برسد تا عملیات را شروع کنند. ژسوس با چکمهاش تکهسنگی را شوت کرد. اما حواسش نبود که تکهکاغذی از جیبش روی زمین افتاد.
کمکم سایهای محو از یک هواپیمای ترابری پشتیبانی در آسمان پدیدار شد. کمی که جلوتر آمد، صدایش هم به گوش رسید. فرمانده سرش را بالا آورد. جک کنار ژسوس آمد و گفت:
- بزن بریم!
فقط چند ثانیه طول کشید. هواپیما ناگهان آتش گرفت. انگار خلبان نمیتوانست کنترلش کند. در آسمان دور میزد. صدای فرمانده میآمد:
- از عقاب به شاهین! شاهین چه غلطی میکنی؟
دوباره انبوه خاطرات قدیمی بهسمت ژسوس هجوم آوردند. درحالیکه هواپیما را میدید که بهسختی فرود میآمد، زیر لب زمزمه کرد:«خدا به ما رحم نمیکنه. قرار نیست بفهمیم، خدا رو نمیشه شکست داد».
***
چند ساعت بعد، در دشتی پر از خارهای صحرایی، منظرهای جدید به چشم میخورد. تکههای هواپیمایی در آتش میسوختند و رؤیاهای پیروزی جک خاکستر میشد. هیچکس نفهمید از گردان آنها چند نفر زخمی شدهاند. حالا فقط در آن دشت، انبوهی از تجهیزات آمریکایی برای اینکه به دست ایرانیها نیفتند، در آتش بمباران خودی میسوختند.
احمد با پوتین نظامی، کنار لاشۀ هواپیماها قدم برمیداشت و هرازگاهی به افق خیره میشد. وقتی بند پوتینش به یک خار صحرایی گیر کرد و خم شد تا محکمش کند، یک تکهکاغذ روی زمین دید. برش داشت. گوشهاش سوخته بود. نوشتهای رویش به چشم میخورد. آن را خواند:
we are winner!
🖋 نویسنده: سیدامیرعلی محمودی
#فتحنامه
#غولهای_آهنی
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
19.غولهای آهنی.pdf
حجم:
156K
روایتی از توهم پیروزی، وهمی که به مرگ انجامید.
#فتحنامه
#غولهای_آهنی
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
☀️ آسمان سرخ بود و پرتوهای غروب خورشید به چهرهی خلیفه میتابید.
🌱 دانههای درشت عرق بر پیشانیاش نشسته بود و فضای خنک و دلانگیز حیاط قصر به خفقانی تحملناپذیر بدل شده بود.
🔥 عمروعاص که معاویه را غضبناک و نگران دید، قدمی به جلو برداشت و پرسید:
_ میتوانم علت اضطراب جنابتان را جویا شوم؟
_ قیس! قیس! این مردک برای ما شب و روز نگذاشته. میدانی اگر علی اراده کند، میتواند از دو جهت بر ما حمله کند.
ای کاش قیس فرماندار مصر نبود!
_ این مشکل که نگرانی ندارد؛ ما جهل مردم را داریم که با آن میتوان گردن قیس را زد.
_ معما طرح میکنی یا بنعاص؟ بگو و خلاصمان کن.
🔑 عمرو دهانش را به گوش خلیفه نزدیک کرد. لحظهبهلحظه چهرهی معاویه بشاشتر میشد و گره از ابروانش باز میشد.
🍂 و در آخر، صدای قهقههی معاویه بود که در حیاط قصر میپیچید.
⚡️قسمتدوازدهم
#فتحنامه
#برگی_از_تاریخ
#ماجرای_کوفه
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee