eitaa logo
فتح‌نامه
105 دنبال‌کننده
85 عکس
4 ویدیو
11 فایل
آیا این دوران نباید ماندگار شود؟ 🖋و ما می‌خواهیم بنویسیم تا فردا، حماسهٔ این روزها در کنج خاطراتمان خاک نخورد. ✍ ما روایت می‌کنیم، فتح‌مان را. لینک کانال در سروش 👇 @Fathname ادمین @MMAY111389
مشاهده در ایتا
دانلود
❞ بخش دوم ✍ چشمانم را آهسته بستم و در آغوش مادر، آرام شدم. مثل همیشه... *** چشمانم را باز کردم. همه جا سفید و پرنور بود. هیچ چیزی جز هاله‌ای کم‌رنگ دیده نمی‌شد. - سلام دختر قشنگم! سرم را کمی چرخاندم، مادرم بغلم کرده بود. چقدر جوان و بانشاط شده بود. چه چادر قشنگی پوشیده بود! سفید و گل‌گلی. تا حالا این چادر را ندیده بودم. چرا هیچ‌وقت به من نشانش نداده بود؟ کم‌کم بقیۀ خانواده هم آمدند. زن‌دایی، داداش، آن یکی هم فکر کنم شوهرخاله بود. همگی انگار سال‌ها جوان و شاداب بودند. اما بابا، دایی مجتبی، بابابزرگ و مامان‌بزرگ کجا بودند؟ - مامانی! بابابزرگ... عه! می‌توانستم حرف بزنم. تا حالا این حس را تجربه نکرده بودم! چقدر جالب بود! مادر، من را روی دستش نشاند و به‌سمت جمعیت زیادی که دور هم جمع بودند، اشاره کرد. - بابابزرگ بین اوناست. نگاه کن! - اونا کی‌ان مامانی؟! - اون حاج‌قاسمه. همون آقایی که عکسش توی خونه‌مون بود. اون آقایی که بابابزرگ رو بغل کرده هم امام‌خمینیه. - مامانی! اون دخترها که یکی‌یکی دارن میان کی‌ان؟! چرا این‌قدر زیادن؟! چقدر نازن! مادر مکثی کرد و با لحنی غم‌آلود گفت: - ببین! همه‌شون کوله‌پشتی دارن، احتمالاً از مدرسه دارن میان اینجا. کمی به دور بر نگاه کردم. چه باغ سبز و قشنگی بود! حتی از حیاط خانۀ بابابزرگ هم قشنگ‌تر بود؛ یعنی چقدر قرار بود اینجا بمانیم؟! یک روز، یک هفته یا بیشتر؟ - مامان! پس بابا کو؟ دایی‌ها کجان؟ چرا نیومدن؟ مگه همیشه با هم دیگه نبودیم؟ مامان‌بزرگ کجاست؟ - میان عزیزم... میان. هروقت موقعش برسه، خدا می‌گه زودتر بیان پیشمون. هرچند جایی که بودیم از همه جای دنیا قشنگ‌تر بود، اما ترجیح می‌دادم فقط به بابابزرگ نگاه کنم. لباس‌هایش چقدر تمیز و جدید بود! همه سفید و براق. چقدر خنده‌هایش فرق داشت! انگار دیگر هیچ غمی در نگاهش وجود نداشت. دست راستش خوب شده بود و انگشتانش را تکان می‌داد. غرق بابابزرگ و دور‌وبری‌هایش بودم که ناگهان داداش گفت: - اونجا رو نگاه کنین! فکر کنم ما از اونجا قبلی اومدیم. چقدر زشت و تنگه! مامان! اون داییه. نگاه کن! انگاری پاش زخمی شده. کاش این صحنه را نمی‌دیدم. دلم برای دایی سوخت. آنجا خیلی افسرده و بی‌روح بود. چقدر مردم ناراحت بودند. دختران مدرسه زیر آوار بودند. یکی سرش شکسته بود. یکی نفسش بالا نمی‌آمد. یکی داشت از بدنش خارج می‌شد. پس بابابزرگ چطور هشتاد سال توی این دنیای تیره زندگی کرده بود! نگاهم را به بابابزرگ و جمعیت دوروبرش انداختم. با انگشت دست راستش به نوری اشاره می‌کرد که بالای آن دنیا بود. خیلی به زمین نزدیک شده بود و هر  لحظه داشت فاصله‌اش را کمتر می‌کرد. - ولا تَهِنوا ولا تَحزَنوا و أنتُمُ الأعلَون إن کُنتُم مؤمنین... صدای بابابزرگ در سراسر باغ پیچید.کاش می‌شد به زندانیان دنیا بگویم چه نور زیبایی در انتظارشان است! چه دنیای قشنگی چشم به راه مقاومتشان است! اگر خسته نشوند، چه اتفاق بزرگی می‌افتد! چشمانم را آهسته بستم و در آغوش مادر، آرام شدم. مثل همیشه... 🖋 نویسنده: محمدرضا برقی 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathname 🌐 کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
دشمن می خواهد تورا بترساند و تو نباید بترسی. بگذار خمپاره ها این سوی و آن سوی تو فرو افتند، تو این آیه مبارکه را بخوان و بگذر:《 قل هل تربصون بنا الا احدی الحسنیین؟》 ✍ شهید سیدمرتضی آوینی 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathname
🌳 بلوط‌هایی که در این خطه سبز شده‌اند، در برابر تند‌باد‌ها به لرزه نمی‌افتند. اینجا دیار طاقت و شجاعت و استقامت است. 🏹 اینجا اسلحه‌ها با ندای وَما رَمَیت ابهت شیطان را لگد‌کوب می‌کنند. و این همان فلاخن داوود است که در برابر جالوت‌های زمانه قیام کرده است. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
قهرمانان کوچک بخش‌اول ✍ - حسن‌آقا... حاضر شدی؟ دیر می‌شه ها! ساعت ۸ شد! - من که فقط یک شلوار دارم... شما باید حاضر بشی. نرگس‌خانم صدایش را کمی بلند کرد و با عصبانیتی همراه با دلخوری گفت: - من حاضرم! بچه‌ها با شوق و ذوق پرچم‌هایشان را برداشتند و از خانه بیرون آمدند. علی درحالی‌که یک دستش به پرچم بود، کفشش را پوشید و گفت: - پرچم من از همه‌تون بهتره! - نه خیر مال من بهتره! نرگس‌خانم دستی به سر پسران کوچکش کشید و گفت: - اصلاً مهم نیست که پرچم کی بهتره... مهم اینه که دوتایی‌تون دارین برای خدا جهاد می‌کنین. - مامان! جهاد یعنی چی؟! نرگس‌خانم کلید آسانسور را فشار داد و گفت: - خودتون یه کم فکر کنین؛ ماشین که راه افتاد نظرتون رو بگین. در همین حین دوقلوها به هم نگاه کردند و لبخند به لب‌هایشان نشست. همین که از آسانسور پیاده شدند، دوتایی دست آبجی‌بزرگه را گرفتند. از مامان که دور شدند، گفتند: - آبجی... جهاد یعنی چی؟ حمیده خنده‌ای کرد و آرام گفت: - یعنی کارکردن برای خدا در مقابل دشمن. بچه‌ها بدوبدو سوار ماشین شدند. - مامان، مامان! ما فهمیدیم جهاد چی می‌شه؟ - خب چی می‌شه؟ بچه‌ها که حسابی هیجان‌زده بودند، مثل همیشه با هم سریع گفتند: - کار کردن برای دشمن در مقابل خدا! صدای خنده ماشین را پر کرد. بچه ها هم که فکر کردند حرف جالبی زده‌اند، با بقیه خندیدند. مامان گفت: - حالا بعداً خودتون می‌فهمید جهاد یعنی چی. *** 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐 کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
بخش‌دوم حمیده از خندیدن که فارغ شد، بیرون را نگاه کرد و دخترکی را دید که شیر می‌خورد و پرچم سه‌رنگ کوچکش را تکان می‌داد. هنوز محو حرکات دخترک بود که صدای بچگانه‌ای در خیابان پیچید. چشم گرداند تا صاحب صدا را پیدا کند. پسرکی چهار پنج‌ساله بلندگو را به دست گرفته بود و مرگ بر آمریکا می‌گفت. مردم هم با او همراهی می‌کردند. حمیده تلفنش را روشن کرد و از پسرک کنار خیابان فیلم گرفت و زیرش نوشت: «رهبر کوچک». *** - مامان، بلأخره نگفتی جهاد چی می‌شه؟ - جهاد یعنی شما برای خدا یک کاری بکنین که نقشه‌های دشمن رو خراب بکنه؛ مثل حاج‌قاسم. - مامان، یعنی ما هم الان حاج‌قاسمیم. - بله صادق‌جان، شماها و تمام بچه‌هایی که اومدن تو خیابون حاج‌قاسمن. حسن‌آقا که شاهد صحبت آنها بود، گفت: - حالا این سربازهای کوچک من نمی‌خوان پرچم‌هاشون رو از ماشین بدن بیرون؟! لبخند به لب بچه‌ها نشست. لبخندی پرغرور که به‌خاطر جهاد در راه خدا بود. شاید به این فکر می‌کردند که راه ناتمام حاج‌قاسم را ادامه بدهند تا منجر به آزادی قدس شوند. صادق و صدرا پرچم ایران را از ماشین بیرون دادند و باز دوتایی با هم گفتند: - آبجی، صداشو زیاد کن! و بعد همراه هم خواندند: - تو رستم تهمتنی... بزن که خوب می‌زنی! 🖋 نویسنده: میثم احمدیان‌یزدی 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐 کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
قهرمانان کوچک.pdf
حجم: 112.6K
✊ شیپور نبرد که دمیده می‌شود، سپاه حق سرباز هایش را فرا می‌خواند. و گاه این سرباز‌ها مأمور می‌شوند با دست‌هایی کوچک علم‌هایی بزرگ بردارند. 🇮🇷 روایت از پرچم سه رنگ و  🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
✌️هورااا! اجکت کردییییم! - حالا کجا فرود بیاییم بچه‌ها؟! - من که دوست دارم توی جنگل‌های گیلان فرود بیام. می‌گن خیلی خوشگل و سرسبزه! - من می‌خوام تخت جمشید رو ببینم. می‌گن واسه ۲۵۰۰ سال پیشه! - اما من می‌خوام روی برج آزادی بپرم. ما داریم آزادی میاریم برای ایران! - هی جو! تو می‌خوای کجا فرود بیای؟ - من؟ من می‌خوام روی برج میلاد فرود بیام. می‌گن خیلی بلنده! 😱😱 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
‼️وقتی عطر خاکسترهای وحشی دوباره در خیابان‌های خالی پرسه می‌زند و بانگ «الله‌اکبر» دیگر از عمق کوچه‌ها برنمی‌خیزد، بدانید که شعله‌های سرکش، کل خیابان را خواهد گرفت؛  آن روز آتش را خواهیم دید که از تنِ سردِ ساختمان‌ها بالا می‌رود.   🔥پس بیایید ما آن آتش تابنده باشیم؛آتشی که خاکسترها را می‌درد و همچون رقصِ شعله‌هایش، پرچم می‌چرخاند.   ✊ بیایید دستانمان را مشت کنیم و سوخت سجیل شویم، با قدرت قدم برداریم و موج خلیج شویم، شعله بکشیم و پرتوهای آتشمان را به رخ بکشیم، تا شاید دشمن ببیند آن سلاحی را که در قلب ما پنهان بود،‌ همان نقطه‌ای که دشمن در طرح جنگی‌اش ندید، آن مرزی که فراتر از خلیج‌مان قدم می‌گذاشت و هم‌پا با خط موشک بر آسمان پیش می‌رفت. بیایید «الله‌اکبر» بگوییم. 🇮🇷 بیایید از وطن بنویسیم،       و اکنون خیابان بخوانیم. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🇮🇷 ستاد انقلاب اسلامی @setadeenghelab
چشم‌ها را باید شست...! امروز تمام تاریخ در برابرت قد علم کرده‌است و نیل در برابر چشم‌هایت از هم شکافته‌است تا تو در غرق شدن فرعون‌ها و به خاک نشستن کد‌خدا‌ها معجزۀ‌خدا را لمس کنی. نگذار چشم‌هایت بی‌تفاوت از این صحنه‌ها بگذرند! این چشم‌های بی‌پروایی که زمین و زمان و آسمان را می‌بینند و خدا را نمی‌یابند. و گاه باید از قطار زمان پیاده شد و کمی فارغ از هیاهو‌های پوچ دنیا، در معجزه‌‌های خدا فکر کرد. اگر خدا را در پس‌زمینۀ این روز‌های طوفانی نمی‌بینیم، پس چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
📌 کوفه! وقتی این نام را می‌شنوید یاد چه چیزی می‌افتید؟ مردمی سست عنصر؟ مردمی که علی(ع) را تنها گذاشتند؟ 📜 بسیاری از ما شاید نام این شهر هزار داستان را شنیده باشیم اما تاکنون داستان مردمش را نخوانده باشیم. ما می‌خواهیم برای شما داستان مردمی را روایت کنیم که عبرت همیشگی تاریخ شدند. 📚 این داستان کوفه پس از صفین و نهروان است. کوفه‌ای که تصمیم گرفت امام را تنها بگذارد. داستانی مناسب آنهایی که می‌خواهند در این برهه حساس از تاریخ اهل کوفه نباشند. ✨ اگر شما هم دوست‌ دارید سرگذشت این شهر را بدانید، را دنبال کنید. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
🔰 مشت گره‌کرده بخش‌اول چهرۀ سید در نور پروژکتورها نصفش روشن و نصف دیگرش خاموش بود. پروژکتور هرازگاهی سوسو می‌زد و حرارت بالای خودش را از خفگی اتاق جلسات، خالی می‌کرد. بچه‌ها گرداگرد اتاق ایستاده بودند به انتظار. انتظار پاسخ سؤال‌هایشان؛ سید صدایش را تا به نرمی دلنشینی رسید، صاف کرد، سرش را کمی به پایین خم کرد و پایۀ میکروفون را جلو کشید. سفیدیِ گرد و غبار میز، نگاهش را گرفت؛ انعکاس تاری، از چهره‌اش دیده می‌شد. لباس خاکیِ متعلق به سپاهش تیره‌تر به‌نظر می‌آمد. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
بخش‌دوم اندکی موی سپید توی محاسنش وجود داشت؛ اما لبخند لبش و تبسم کلماتش جوان و شوخ‌طبع بودند. اولین بار بود که او را می‌دید. فکر نمی‌کرد کسی با این مقام به این راحتی به جبهۀ جنگ بیاید و لباس رزم بپوشد. سید به برگۀ سؤالاتِ بی‌نام و نشان، چشمی داد و یکی از آنها را با همان شوخ‌طبعی شیرین خواند. - در ارتش توحیدی باید منطق، این باشد که ما برای اسلام مبارزه می‌کنیم یا این‌که برای وطن؟ سید چشمانش برقی زد. انگار که از سؤال به وجد آمده باشد، با لحنی صمیمانه و نرم ادامه داد: - آها... اینم سؤال خوبیه... بابا! امروز وطن با اسلام یکیه... روی هم قرار گرفته... این را که گفت، دستانش را روی هم قرار داد. میکروفون لحظه‌ای صدا را خورد و سپس بیرون داد. سید هنرمندانه بمانند نقاش ماهری، سخنانش را با دست ترسیم می‌کرد. دستانش را به هم چسباند و به حالت نیم‌دایره‌ای از بالا باز کرد و لبانش را با لحنی پایان‌یافته گشود: - اگر به غیر از این بود، جای سؤال و جای جواب داشت. سپس دست راستش را به‌نشانۀ پایان بحث تکان داد. بچه‌ها منتظر بودند سید به سؤال بعدی برسد تا ببینند متعلق به خودشان است یا نه؛ اما سید صدایش را بالا برد و با لحنی کوبنده‌تر ادامه داد: - اما امروز، وطن شما یعنی ایرانِ عزیز با اندیشۀ اسلام یعنی مایۀ اصلی انقلاب، هر دو با هم جفت شدن، منطبق شدن... همزمان دوباره دستانش را روی هم فشرد. - شما اگر بخواهید از انقلاب اسلامی ایران دفاع کنید، اما از ایران دفاع نکنید... مکث کوتاهی کرد؛ انگار می‌خواست بچه‌ها ثانیه‌ای تفکر کنند و موج برگه‌های دستش آرام بگیرند. سرش را به‌آرامی پایین و بالا برد و با لحن انکاری، بحث را تمام کرد: - می‌شه؟ چنین چیزی ممکنه؟ بچه‌ها که گوش‌هایشان از پاسخ سید جلا گرفته بود، با پایان صحبت او مشت‌هایشان را گره کردند و تکبیری سر دادند تا سید به سؤال بعدی پاسخ دهد. *** پشت چراغ، انتظار می‌کشید. کانال رادیو را عوض کرد و به جلو خیره شد. نگاهش به چهرۀ نورانی و تبسم دلنشین سید افتاد. در عکس، خیلی پیرتر از خاطرۀ اتاق جلساتِ ذهنش بود؛ اما همچنان صلابت و استواری‌اش چشم می‌زد. مشتش هم گره‌کرده بود؛ انگار پیغامی داشت. اشکش جاری شد. خودش تقریباً هم‌سن‌وسال سیدِ جلسه بود. قفل گوشی‌اش را گشود. اولین خبرگزاری را باز کرد. اینترنت یاری کرد و پس از چند ثانیه دایرۀ دانلودِ عکس پر شد. بر زیر آوار و تکه‌سنگ‌های سخت و سرد، دست مبارک سید بود؛ این‌بار هم گره داشت و آن نگین یمانی با سخنِ «اِنَّ مَعیَ رَبّیِ» رویش خودنمایی می‌کرد. خیلی غریب‌تر به‌نظر می‌رسید. رادیو صاف شد و حاج‌مهدی رسولی شروع کرد: - قسم به اون مشت گره‌کـــرده... قسم به جووونِ هرچی مـــرده... این پرچم زمین نمی‌مووونه... این‌بار نتوانست جلوی خودش را بگیرد. هق‌هقی کرد و اشک‌هایش جاری شدند. 🖋 نویسنده: سید امیرعلی جلالی 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk