eitaa logo
فتح‌نامه
105 دنبال‌کننده
85 عکس
4 ویدیو
11 فایل
آیا این دوران نباید ماندگار شود؟ 🖋و ما می‌خواهیم بنویسیم تا فردا، حماسهٔ این روزها در کنج خاطراتمان خاک نخورد. ✍ ما روایت می‌کنیم، فتح‌مان را. لینک کانال در سروش 👇 @Fathname ادمین @MMAY111389
مشاهده در ایتا
دانلود
فتح‌نامه
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁ 🔰 خیابان... 📍 بخش‌اول ✍ قطرات کوچک باران، آرام‌آرام بر صورت حسین جای می‌گرفت. نزدیک به سه ساعت پرچم به دست گرفته بود و حالا مجبور بود هر چند ثانیه آن را این دست آن دست کند. بازوهایش درد می‌کرد. خستگی بر پلک‌هایش چیره شده بود و طاقت باز نگه‌داشتن آنها را نداشت. - الله اکبر... الله اکبر... لطف خدا عیان شد... خامنه‌ای جوان شد... مرگ بر اسرائیل... شور و اشتیاق مردم را می‌دید و مردان و زنانی که زیر باران با همۀ وجود، حضور پیدا کرده بودند؛ اما برخلاف شب‌های دیگر، دوست داشت به خانه برگردد و استراحت کند. مگر چقدر قرار بود در خیابان بمانند؟! یک هفته؟ دو هفته؟ یک ماه؟ ـ کجا می‌ری حسین؟ هنوز که تجمع تموم نشده! وایسا با هم بریم. با این‌که بودن در کنار علیرضا حتی چند دقیقه بیشتر هم به حسین روحیه می‌داد، اما تصمیمش را گرفته بود. همان‌طور که پرچم را دور چوبش جمع می‌کرد، گفت: - خسته‌م علی... خسته شدم. تو می‌خوای بمونی بمون. من می‌خوام برم خونه استراحت کنم. حرارت و ذوقی که در چهرۀ علیرضا رخنه کرده بود، جای خود را به حیرت و تعجب داد. می‌خواست به خود بفهماند که این حرف حسین واقعی نیست. حسین و خستگی؟ این موقع؟! امیدوار بود فقط خستگی جسمی باشد، نه چیز دیگری. او از دوست صمیمی‌اش مطمئن بود. * حسین، بارانی آبی‌رنگش را روی جالباسی اتاق آویزان کرد و لباس‌هایش را درنیاورده روی تخت دراز کشید. - حالا ما چه گیری افتادیم این وسط که آشوبگرها چشمشون به ماست! حالا فقط ایران؟! بابا مگه اوکراین و روسیه برانداز ندارن؟ فقط ما باید بریم تو خیابون؟ بعدم مگه ما چی کار کردیم که بهمون حمله می‌کنن؟! مگه برای پیروزی‌ای که تازه حتمی هم نیست، این‌قدر باید سختی بکشیم؟ مدت زیادی نگذشت که از شدت خستگی‌، پلک‌هایش روی هم افتاد و خوابش برد. * خورشید، تقریباً وسط آسمان یکه‌تازی می‌کرد و هیچ ابری را در قلمرو خود راه نمی‌داد. پرتو زردرنگی بر صورت حسین افتاده بود. چشمانش را باز کرد، اما از شدت نور، تنگ شدند. روی تخت نشست و کش‌وقوسی رفت. گوشی‌اش را برداشت، اما خاموش شده بود. - بخشکی شانس! از جا برخاست و با همان لباس‌های بیرونی که از دیشب تنش بود، از اتاق خارج شد. هوای بیرون غبارآلود بود. از پنجره ستون‌های دودی را می‌دید که راهی آسمان بودند. مادر، دستمالش را روی صورت گذاشته بود و قطره‌های اشک مانند مروارید از چشم‌های قرمزش می‌غلتید. پدر، سرش را پایین انداخته و به دستانش تکیه داده بود. حسین، سرش را برگرداند. انگار قلبش از جا کنده می‌شد. دستانش شروع به لرزیدن کرد و از شدت اضطراب، روی مبل تک‌نفرۀ روبروی تلویزیون افتاد. چشمانش خط سرخ شبکۀ خبر را دنبال می‌کرد: «شهادت قائد امت اسلام، آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای به همراه رئیس‌جمهور محترم و رؤسای مجلس و قوۀ قضائیه». انگار قلبش از تپش ایستاده بود. حالش را نمی‌فهمید. نمی‌دانست ناراحت است یا هیجان‌زده، متحیر است یا خشمگین! صدای مهیب بمب، گوش حسین را آزار داد؛ اما انگار مادر چیزی نشنیده بود. هنوز چشمانش خیره به تلویزیون بود و سیل اشک‌هایش جاری. حسین اما خیره به اعماق درونش بود. انگار سنگی در گلویش گیر کرده و هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد. عذاب وجدان، مانند ماری دور قلبش حلقه زده و چیزی نمانده بود او را خفه کند. *** 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
📍بخش‌دوم هرچند دقیقه، بمب‌افکنی رد می‌شد و بر عمر یک ساختمان، مُهر پایان می‌زد. شهر، پر بود از زخم و بغض در گلو مانده. دیگر برج میلادی دیده نمی‌شد. برج میدان آزادی فروریخته بود. هروقت حسین از چادر بیرون می‌آمد، نگاهش به بدنۀ تکه‌تکه‌شدۀ برج می‌افتاد و دلش می‌شکست. اتوبوس‌های آتش‌گرفتۀ کنار ترمینال، مانند خنجری بر بدن شهر خراش می‌انداختند. پارکینگ ترمینال، مملو از چادرهای رنگی بود.‌ سربازان آمریکایی در هر نقطه‌ای از شهر دیده می‌شدند. وقتی فیلم‌های غزه و رفح را می‌دید، حتی می‌ترسید آن را برای تهران ترسیم کند؛ اما ظاهراً واقعیت، جور دیگری رقم خورده بود. خبر شهادت پدر، پدربزرگ، عمه و چند نفر دیگر از اقوام و دوستانش، مخصوصاً علیرضا، او را ده سال پیر کرده بود. صدای سوزناک مادر که در چادر داشت دعا می‌خواند، از تیزی صدای هر جنگنده‌ای، دل حسین را بیشتر می‌آزرد. کنار جدول خیابان نشست و در مرداب خاطرات تلخش غوطه‌ور شد. وسایل اتاق و خانه؛ کتاب‌ها، کامپیوتر، پلی‌استیشن، لباس‌ها؛ همه درذهنش مرور شد و احساس درماندگی را لحظه‌لحظه در او برانگیخت. خاطراتش با پدر، بازی‌ها، کل‌کل‌ها و بیرون‌رفتن‌های پدرپسری. پشت حسین خالی شده بود. هرگاه به پدر فکر می‌کرد، تنهایی در چشمان نیمه‌جانش رسوخ می‌کرد. دیگر توان گریه نداشت. خاطرات علیرضا هم یقه‌اش را سفت گرفته بود و او را رها نمی‌کرد. انگار دو کوه که همیشه پشتش بودند، او را تنها گذاشته بودند. سؤالی همیشگی مانند موشکی به ذهنش ضربه می‌زد و او را به ستوه می‌آورد. - اگه اون شب وایمیستادم، الان بابام زنده بود؟! الان علیرضا دست‌هاشو می‌ذاشت رو شونه‌هام؟ توی خونه‌مون بودیم و امنیت داشتیم؟! شاید اگر آن شب پرچم را بیشتر در دستانش قرص و محکم جای داده بود، الان پاره‌پاره کف خیابان نبود... 🖋 نویسنده: محمدرضا برقی 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
اَنا رَبُّکُمُ الاَعلٰی غرور نردبانی سست است که فرعون‌ها را پله‌پله بالا می‌برد تا زمانی که سقوط فرابرسد و دره‌های آتش رو‌به‌روی آنها ظاهر شود. پس ای فرعون! فریاد بکش و ادعای خدایی کن. نیل آماده است تا دهان باز کنی و بگویی: اَنا رَبُّکُمُ الاَعلٰی 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
📍خستگی در اردوگاه موج می‌زد، از هیچ سو صدای تیز کردن شمشیرها به گوش نمی‌رسید ولی از کنج کنج لشکرگاه نوای زمزمه‌ها بلند بود، هیچ‌کس نمی‌خواست به جنگ با شامیان برود.... ⛺️ چادرها پر از مصدوم و مجروح بود سربازانی با زخم‌های کاری، شکاف‌هایی که هیچ کسی نه متوجهشان می‌شد و نه حسشان می‌کرد، ولی علی می‌دید؛ او زخم‌های ترس و نفاق را بر تار و پود وجود یارانش حس می‌کرد. ‼️ برای همین بود که شب و روز به آنها یادآور می‌شد که از نُخَیله نروند و آماده‌ی نبرد با شامیان شوند؛علی فریاد می‌زد، گوش‌ها می‌شنیدند امّا دستان تکان نمی‌خوردند‌ و پاها حرکت نمی‌کردند. 🌙 هر شب سربازانی دستار بر چهره زیر نور مهتاب چونان سری که از بدن جدا شود علی را ترک می‌کردند و به خیال آنکه بعد از مجالی کوتاه و دیداری با خانواده بر می‌گردند؛ امّا همه می دانند که سر بریده دیگر به بدن متصل نمی‌شود. 🍃 بدین ترتیب خیمه‌ها جمع شدند و شمشیر ها در غلاف رفتند و امیر به ناچار نخیله را به مقصد کوفه ترک کرد، به امید اینکه بتواند مجدداً سپاهی را جمع کند؛ امّا 🍂 افسوس ! افسوس! از کوفه و کوفیان ⚡️قسمت‌چهارم 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
همان‌طور که با سرعت بال‌هایش را تکان می‌داد نفرتی در چشم‌هایش موج می‌زد که مانند جوانه‌ای سبز می‌شد. وقتی که با منقارش پرچم آبی و سفید اسرائیل را از جا می‌کند، دیگر آن نفرت، درختی تنومند بود و برگ‌هایی به تیرگی شب داشت. کلاغ دهانش را باز کرد. پرچم از منقارش جدا شد و سقوط کرد؛ درست مثل برگ‌های درخت که می‌ریخت و شاخه‌هایش بر روی تنه‌اش می‌شکست. کلاغ بر روی میلهٔ بلندی که چندی پیش ستارهٔ آبی بر فرازش موج می‌خورد، ایستاده بود و با غرور به افتادن پرچم می‌نگریست. اکنون پرچم بر روی خاک افتاده بود، همانند درخت که آخرین نفس‌هایش را پشت‌سر می‌گذاشت. اکنون کلاغ پر کشیده بود و به دنبال ترکیب‌های آبی و سفید دیگر می‌گشت. او نشان داد که گاه سیاهی‌لشکرها علم دشمن را به خاک می‌کشند. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee
فتح‌نامه
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁ 🔰 پرچم گم‌شده ✍ هوا تاریک بود. خورشید دیگر از آسمان رفته و جایش را به ماه داده بود. امشب هلال ماه کامل می‌شد. ستاره‌ها در آسمان می‌درخشیدند. باد هوهو می‌کرد و پرندگان از شدت باد در امان نبودند. ناگهان صدای اذان از مسجدی بلند شد. منتظر ماندم نماز تمام شود تا شاید کسی چشمش به من بیفتد و بلکه من را از چاله بیرون بیاورد. نماز تمام شد و مردم یکی‌یکی از مسجد خارج شدند. بلندبلند داد می‌زدم تا صدایم به گوش آنها برسد، اما چه کنم که زبان آدمی‌زادی را بلد نبودم. حنجره‌ام دیگر داشت پاره می‌شد. نای حرف‌زدن نداشتم. - آخ! چی کار می‌کنی؟! ولم کن... از شدت درد به خود می‌پیچیدم. دلم برای فاطمه تنگ شده بود. خیلی وقت بود که او را ندیده بودم. خاطراتم را با فاطمه داشتم یکی‌یکی مرور می‌کردم. - آخ! اوی! کی بود؟ چی بود؟ این‌بار صدا خیلی محکم‌تر و بلندتر بود و دردش بیشتر از قبلی‌ها اذیتم کرد. انگار چیزی رویم افتاده بود. دختربچه‌ای را در کنار خودم دیدم که مات و مبهوت داشت من را نگاه می‌کرد. گفتم: - چیه؟! نگاه داره؟! او که انگار حرف من را نشنیده بود، زد زیر گریه. بلندبلند گریه می‌کرد. این صحنه‌ها برایم آشنا بود. یاد فاطمه افتادم. آه! چند روزی بود که فاطمه را ندیده بودم. خیلی دلم برایش تنگ شده بود. مطمئنم برایش مشکلی پیش آمده یا شاید هم رفته مسافرت، وگرنه حتماً   به سراغم می‌آمد و هرجور که شده من را پیدا می‌کرد. او خیلی به من علاقه داشت. هرجا که می‌رفت، من را هم با خودش می‌برد. اصلاً زندگی بدون فاطمه برایم معنایی نداشت. صدای گریه‌اش شدیدتر شد. مردی قدبلند که انگار پدرش بود، از بالای چاله به او دلداری می‌داد: - نگران نباش فاطمه جان... عه! اسم این دختر هم فاطمه است؛ چه جالب! قرار بود که هلال‌احمر بیاید و دخترک را از چاله‌ای که در آن افتاده بود، دربیاورد. چاله‌ای که کنار خانۀ فاطمه درست شده بود؛ درست بعد از آن اتفاق. ضربات باد، تندتر از قبل می‌وزید. دخترک از شدت باد داشت به خود می‌لرزید. خودم را دورش پیچیدم تا عایقی در برابر سرما باشد و دخترک سرما نخورد. انگار گرم‌تر شده بود. دیگر صدای ناله‌هایش نمی‌آمد. از شدت خستگی خوابش برده بود. خوشحال شدم از این‌که توانستم فایده‌ای داشته باشم. هلال‌احمر سر رسید. دخترک با صدای آنها از خواب بیدار شد. نردبانی را پایین دادند و خانمی  توی چاله آمد. دخترک من را کنار زد. از من تشکر کرد و رفت بغل آن خانم. از نردبان رفتند بالا؛ اما یک‌دفعه... دخترک از نردبان، پایین آمد. من را برداشت و پله‌های نردبان را یکی‌یکی بالا رفت. پلۀ آخر را طی کرد، در آغوش پدرش رفت و او را بغل کرد. پدرش از هلال‌احمر تشکر کرد. آنها نردبان را برداشتند و باعجله سوار ماشین مخصوص خود شدند و رفتند. انگار کسان دیگری هم مانند دخترک نیاز به کمک داشتند. فاطمه با یک دستش دست پدر را گرفته بود و من را در دست دیگرش داشت. حالا دیگر صاحب جدیدی پیدا کرده بودم. *** بالأخره به آرزویم رسیدم. من هم مانند دیگر پرچم‌ها به اهتزاز درآمدم. به خودم افتخار می‌کردم. اشک شوق از چشمانم جاری شده بود. خیلی وقت بود که در آن چاله گرفتار شده بودم. احساس راحتی می‌کردم... اما راحتی بدون فاطمه... هنوز از فاطمه خبری نبود. آخرین تصویری که از او به یاد دارم، برای چهل روز پیش است. شاید فاطمه به یک سفر خیلی طولانی رفته... سفری که دیگر راه برگشتی ندارد. 🖋 نویسنده: محمدحسین عندلیب پایۀ پنجم دبستان 💔 به یاد شهید فاطمه طاهری‌فرد 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
11.پرچم گمشده.pdf
حجم: 155.5K
💠 روایتی نو از دیدگاهی تازه 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
✨ اذان داده بودند. حارث قدم زنان بازار را پشت سر می‌گذاشت. صدای داد و فریاد‌ها با برخاستن اذان رو به خاموشی گذاشته بود. 🖐 عثمان را از دور دید و سلام داد. دستی به عقالش کشید و لبخند زد. عثمان را در آغوش کشید و گفت: «سلام برادر. سر به بازار گذاشتی!» 🔥 عثمان سری تکان داد و گفت: «از وقتی از نهروان برگشتیم، زن و بچه برایم زندگی نگذاشته‌اند. هی این را بخر، آن را بخر. وقت سر خاراندن ندارم. بعد علی می‌خواهد ما را به جنگ ببرد. مگر می‌گذارند؟» - به خدا راست می‌گویی. نمی‌شود که هر روز جنگ باشیم. به هر حال نان برای خوردن نمی‌خواهیم؟ - اصلا غیر از آن. این سپاه در سه سال، سه جنگ سخت را پشت سر گذاشته. تنفس می‌خواهد. 🕌 به مسجد رسیدند. مردم صف ایستاده بودند و صدای الله اکبر بلند شد. حارث حواسش پرت بود. حقیقتی پشت خروار‌ها توجیه خاک می‌خورد. حقیقتی تلخ. آنها یار علی نبودند... 💔 علی غمگین بود. این در حرف زدنش هم مشهود بود. از یارانش رضایت نداشت. یارانی که قبل از صفین، شامل تمجیدهای او می‌شدند حالا علی خطاب به آنها می‌گفت: «شما فقط در هنگام صلح شیران بیشه‌اید و زمانی که به جنگ فراخوانده شوید، روباه مکارید!» ⚡️قسمت‌پنجم 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathname
فتح‌نامه
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁ 🔰 ساعت ۹:۴۰ ✍ حسی عجیب داشتم. صحنه‌ای شبیه آخرین حج نبی خدا؛ حال‌وهوای حَجةُ‌الوداع را استشمام می‌کردم. باریکۀ نوری از پنجره رد می‌شد و از کنار پرده عبور می‌کرد و بر سطرسطر صفحاتم می‌نشست. کلماتم زیر نور می‌درخشیدند و بازتاب آن، چهرۀ سیدعلی را روشن می‌کرد. دستان گرمش جلد قهوه‌ای کهنه‌ام را احاطه کرده بود و حسی لذت‌بخش را به من منتقل می‌کرد. لبان ترک‌خورده و پوست‌پوستش بر هم می‌خورد و از میان شیارهایش کلمات همچون آبی خنک و گوارا عبور می‌کردند و آتش سینۀ او را شعله‌ورتر می‌کردند! آب مایۀ خاموشی آتش است؛ اما آتش سینۀ سیدعلی با ذره‌ذرۀ آب، بیشتر گر می‌گرفت و شعله می‌کشید. من اما داستان دیگری داشتم؛ داستانی دور و دراز؛ کتاب راهنمایی بودم که بعد از جدا شدن از دستان نبی خدا مسلمانان مختلفی را دیده و تجربه کرده بود. من در طی این قرن‌ها و سال‌هایی که از تولدم می‌گذشت، لحظات تلخ و شیرینی گذرانده بودم. چه بسیار شب‌ها و روزها که عابدانی تصمیم می‌گرفتند لحظات آخر زندگی‌شان را با نام خدا بگذرانند. من همدم شب‌های بی‌مهتاب علی بودم و مونس روزهای تاریک موسی کاظم و مرهمی بر زخم‌های خونین حسین! نگاهش کردم. در شیشه‌های عینکش کلماتی را دیدم که جان می‌گرفتند و صحنه‌هایی را در مقابلم به نمایش می‌گذاشتند. همان‌طور که بازتاب سطرها را در چشمانش می‌دیدم، به آیه رسیدم. چشمانم را بستم و با او تکرار کردم: «فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّكَ عَلَى الْحَقِّ الْمُبِينِ». * دیدگانم را که گشودم. خودم را در سالنی دیدم. پشت تریبون، سیدعلی ایستاده بود؛ روی چشمانش عینکی با قاب مشکی جا خوش کرده بود. محاسنش خاکستری بود و عصایی در دست داشت. پس‌زمینۀ تصویرش دیواری زرشکی بود که با خط‌های عمودیِ طلایی‌رنگ تقسیم می‌شد. روبرویش، روی صندلی‌ها علمای زیادی نشسته بودند و بالای سرش هم شیخی مُسن با عمامه‌ای سفید، گوش به صدای او سپرده بود. سیدعلی بعد از کمی بحث و جدل، از پشت تریبون پایین آمد و روی صندلی‌اش نشست. هنوز در شوک این بودم «اینجا کجاست؟» که صدایی در سالن پیچید: ـ آقایونی که موافق رهبری آقای خامنه‌ای هستن، قیام بفرمایند. یکی‌یکی همه بلند شدند؛ برخی به یکدیگر نگاه می‌کردند و برخی هنوز نشسته بودند. بعد از دقایقی، صدای صلوات در فضا پیچید. چشم به سیدعلی دوختم؛ با دستش عینک را بالا داد. اشکِ دور چشم‌هایش را پاک کرد و دوباره عینک را روی صورتش گذاشت. دیدگانش برق می‌زد؛ می‌شد روشناییِ توکل را در نگاهش، در وقارش، در ایستادن و سخن گفتنش دید. * به خودم که آمدم، دوباره روبه‌روی سیدعلی بودم؛ زیر نور خورشید. دورتادور اتاق را پشتی‌های کِرِمِ پررنگی احاطه کرده بود و روی زمین پارچه‌های سفید و آبی انداخته بودند. به سیدعلی نگاه کردم؛ همچنان داشت من را می‌خواند. هنوز خیلی از ابتدای سورۀ قصص نگذشته بود. به ساعت نگاه کردم؛ ۹:۴۰ بود. ناگهان صدایی به گوشم خورد... صدای دلنشین سیدعلی دوباره در سرم پیچید که می‌خواند: «وَ نُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى ٱلَّذِينَ ٱسْتُضْعِفُوا۟ فِي ٱلْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ   نَجْعَلَهُمُ ٱلْوَارِثِينَ». صدای وحشتناکی آمد؛ ناگهان پرت شدم و به دیوار خوردم. آخرین چیزی که دیدم، مشت گره‌کرده‌ای بود که از زیر آوار بیرون آمده بود و ردی از خون، کنار نگین انگشتریِ در دستش می‌لغزید. 🖋 نویسنده: محمدمیثم احمدیان‌یزدی 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk
12.ساعت 9و40.pdf
حجم: 106.2K
روایتی از تلاوتی که تاریخ‌ساز شد. 🌐 کانال فتح‌نامه @Fathnamee 🌐کانال مدرسه نویسندگی @mtnlabbayk