‼️منابع نزدیک به خانواده پهلوی:
شاهزاده در سلامت کامل هستند، فقط مقدار جزئی سسالت دارند.
#فتحنامه
#قلمدون
#جنگ_رمضان
کابوس کاخ نشینان!
امروز فلاخن داوود، تبر ابراهیم و عصای موسی در دست مستضعفینی است که عزم در هم کوبیدن ابهت جالوت، تخت نمرود و کاخ فرعون دارند.
کاخ نشینها در همهمه ثروت خود گم شده اند و برق سکههای طلا آن چنان کورشان کردهاست که نمیتوانند باور کنند، روزی خواب و خیالشان به پایان خواهد رسید.
و در این میان سلام بر تو ای کابوس کاخنشینان!
#فتحنامه
#کابوس_کاخنشینان
#جنگرمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
فتحنامه
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁
🔰 هشت تا به نیت امامرضا
بخشاول
✍ کوچه مثل همیشه نیمهتاریک و خلوت بود. از سمت راستمان خانههایی کوچک و ویلایی به یکدیگر شانه میکشیدند. پرتو مهتاب، که به تازگی در نبرد با سرخی آسمان شهر چیره شده بود، درخشان و قدرتمند زمین را کمی روشن میکرد. زیر ساختمانهای ستبر و بلند قدمقدم بهسمت خانۀ دایی میرفتیم. نینی، تخت خوابیده بود؛ انگار هیچگاه تنش به تشک خوشخواب کالسکه برخورد نکرده بود.
در خانه که بودیم، گاه امواج صدای مادر و پدر بالا و پایین میرفت. پدر که تازه از جایی آمده بود، گفت:
- مطمئنی میخوای بری؟ خطرناکه ها!
- داداشم بعدِ ۲۰ روز برگشته از مأموریت... نَرَم پیشش؟ میخوام برم دخترمون رو بهش نشون بدم... وقتی به دنیا اومد خونه نبود.
- نمیخوام هی بگم، ولی میدونی که احتمالش هست ردشو زده باشن!
- انقد منو نترسون! کلاً دو سه ساعت اومده و میخواد برگرده... میرم سریع میام.
و خیلی باعجله ما را آماده کرد و بهسمت خانۀ دایی راه افتادیم. با اینکه چادری به رنگ آسمان شب و زیر آن پالتویی مخمل به تن داشت، اما کمی میلرزید. دست من را میفشرد و دنبال خودش آرام میکشید. آنقدر عجله کرده بود که لباس من را چپه تنم کرده بود.
***
کمی قدّم را بلند کردم و روی پنجه ایستادم تا به زنگ در برسم. چند لحظه بعد، فاطمه آمد و در را باز کرد. تا ما را دید، با چشمانی شادمان و لحنی بچگانه گفت:
- سلام عمه! خوش اومدی! نینی رو بده بغل من.
نینی را که هنوز اسم نداشت و مادر و پدر برایش به توافق نرسیده بودند، به آغوش گرم خودش چسباند. مادر کالسکه را در راهروی سرتاسر سفید و نسبتاً طولانی جمع کرد و به دیوار تکیه داد. با چهرهای شاد وارد شد.
زندایی که خاله مَنظَر صدایش میکردم، در آشپزخانه به آشپزی و پذیرایی مشغول بود. با دیدن مادر کمی از اضطراب چهرهاش کم شد و لبخندی گرم و آشنا بر لبانش نشست. با آغوش باز سلام گرمی داد. از راهروی باریک کنار آشپزخانه گذشتم و بر روی مبل، کنار علی نشستم. لحظهای پیش به هم سری تکان داده بودیم. به انتهای خط نگاه علی خیره شدم؛ جایی که دایی با گوشیاش کنار گلدانهای پنجره داشت صحبت میکرد و با دست دیگرش موهای زینب، تهتغاری خانهشان را نوازش میکرد. رو به علی گفتم:
- دایی کی برگشت؟
- حدود دو ساعت میشه بابا برگشته! با یه خط عجیب تماس گرفت و گفت داره میاد. درضمن گفت ما به شما زنگ نزنیم خودش بهتون میگه.
- اما خاله که به مامانم زنگ زده بود.
- نمیدونم دیگه. تلویزیون رو دیدی؟ همۀ سردارها و فرماندهها رو دارن میزنن؟ من که بابام یه پاسدار ساده بیشتر نیست؛ اما یه کم میترسم محمدحسین.
- دایی اگه برا شما و خودش خطرناک بود، نمیاومد... الکی نترس! البته قیافهت که خوشحاله!
- بابام برگشته دیگه... خوشحال نباشم؟
چند لحظهای مکث کرد. بعد ادامه داد:
- مامان که با بابا صحبت میکرد، یک لحظه صداش رفت بالا و گفت فقط به فکر کارِتی یه کم به فکر ما باش! فکر کنم اعصابش خیلی خورد شده!
- مامان منم قبل اومدن با بابام بحثش شد. بابام میگفت خطرناکه. مامانم گفت چه خطری؟!
تبلیغ تلویزیون که تمام شد، موهای فر و سفید مردی در کنار دختری با روسری کوتاه که در دستش عکس رهبر شهید به چشم میخورد و رو به جمعیت داشتند شعار میدادند، بر صفحۀ تلویزیون نمایان شد.
دایی تلفن را در کشوی میز گذاشت. بهسمت نینی که زیر اُپن آشپزخانه روی مبل با حرکت دست و پاهایش سعی در کشف چیزی داشت، قدم برداشت و او را بغل کرد. نینی ذوق کرد و با دهان خالی از دندانش بچگانه خندید. زینب که از دیدن دایی، سراسر ذوق بود، دائم به پایش چسبیده بود و حتی لحظهای او را رها نمیکرد.
مامانحنانه و خالهفاطمه که پچپچهایشان تمام شده بود، با هم طوری که دزد گرفته باشند دایی را برانداز میکردند. داییمهدی با خنده و بالا و پایین کردن سرش پاسخشان را میداد.
قبل از اینکه سفرۀ شام پهن شود و خانه را رنگین کند، دایی با مادر و خالهفاطمه درست همانجا که دایی با گوشی صحبت میکرد، ایستادند و صحبت کردند.
موج صدایشان در بین امواج شعارهای تلویزیون و صدای بازی نینی و زینب، پیچوتاب میخورد و فقط هالۀ مبهمی از آن به گوش میرسید. حالت چهرهشان کمی نگران بود و هر چند لحظه مامانحنانه با دستش به ما اشاره میکرد و دوباره رو به دایی با چهرهای ملتمسانه چیزی میگفت. زندایی هم در تأیید حرفهایش سر تکان میداد، اما دایی با چهرۀ گیرای همیشگیاش و خندهای کوتاه، از سخنان آنها شانه خالی میکرد.
#فتحنامه
#هشت_تا_به_نیت_امامرضا
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
بخشدوم
لحظهای که نینی سکوت کرد و مردم در حال پرچم تکان دادن بودند، کلماتی واضح شنیده میشدند:
- مهدی، چرا لج میکنی؟ شما باید از اینجا برید و چند وقتی شمال بمونید! اینجا خطرناکه! مگه بقیه رو نمیبینی؟ تو هم باید بیای.
خاله منظر صدایش را کمی بالا برد؛ اما لحنش همچنان آرام و خواهشمندانه بود:
- مهدی، عزیزم، خواهرت راست میگه. دلت به حال منم بسوزه. هرچی میگم فقط میخندی!
دایی کمی به زمین خیره ماند. خش صدایش را گرفت:
- شماها برید؟ من که نمیتونم بیام. اینم یه مأموریت مثل بقیۀ مأموریتهاست. میرم سریع برمیگردم. همین الانم بهزور اومدم. من ۱۸ ساله اینکارهم. خواهرجان، تو هم هی زن ما رو نترسون... وگرنه لپهای بچهتو میکَنم ها!
اینها را با همان صدای دورگه و آرامَش، با لحنی شوخطبعانه میگفت.
- سریع منظورت ۲۰ روزه دیگه؟ آره؟
- اینبار یه کم طول کشید... از چی میترسین؟ این همه سردار شهید شدن... دِ آخه چرا باید منو بزنن؟
لبخندی صدادار زد و بحث را پیچاند.
فاطمه سفره را پهن کرد و تلویزیون را خاموش؛ عطر درهمآمیختۀ برنج با شوید، فضای خانه را دلانگیز کرده و ماست محلی میان سفره چشمها را نوازش میکرد.
شام تقریباً تمام شده بود که نوری خیرهکننده چشمان همه را دزدید و به پنجره دوخت. نوری به سرخی شهابسنگ که در انتهایش نواری ارغوانیرنگ به چشم میخورد. دایی سریع بلند شد، اما در یک لحظه همهچیز سیاهِ سیاهِ سیاه شد.
***
در میدان و خیابانهای اطراف، جمیعت تنهبهتنه ایستاده و همراه با خود چهرههایی خیس تواَم با شوق آورده بودند. مادری گوشهای روی سکوی وسط میدان، کمرراستکرده، منتظر بود. از دور که میدیدی، آقاسیدمجتبی در گوشۀ سکو سینهاش را ستبر کرده و با قامتی صاف، درست بمانند پدرش رخ کشیده بود و کوهمانند، مادر را دلداری میداد. پشتسرشان پسزمینهای از رنگهای سبز و سپید و سرخ به چشم میخورد. هرچه به سکو نزدیکتر میشدی، تصویر آقاسیدمجتبی در آن پسزمینۀ آشنا فرومیرفت تا جایی که دستانش بر روی شانههای مادر نقش میبست.
چشمان مادر را دو هاله پوشانده بود. لایهای نازک از اشک و لایهای ضخیم و محکمتر از ایمان که اجازۀ فروچکیدن اشکی از آنها را نمیداد.
ماشین از پیچ انتهای خیابان رخی نمایان کرد و نور پرفروغش را بر رخسار مادر داغدیده اما استوار تاباند. خبرنگار از ماشین پیاده شد و نزدیک مادر رفت. احوالپرسی کرد و گفت:
ـ اومدید به استقبال بچههاتون... درسته؟ چه حسی دارید؟!
خانم رستمی لبخند تلخ، اما مهربانانه و مادرانه زد و گفت:
- چی کار کنیم دیگه؟ دیر کردن... قرار بود پریشب بیان.
مادر اینها را که میگفت، بغض بر گلویش چنگ میانداخت و آن را میدرید؛ اما او تحمل میکرد و باخت نمیداد.
خبرنگار اوضاع را میسنجید؛ باید کارش را میکرد. دوباره سؤال کرد:
- حاجخانوم چند تا از بچههاتون رو دارن میارن؟
مادر گوشۀ لبش را گزید. چادر را کمی جلوی صورتش کشید و گفت:
- به نیت امامرضا... هشت تا...
سپس سکوت غمناکش بر فضا حاکم شد. خبرنگار برایش سخت میگذشت، اما باز پرسید:
- پرچم به دوش اومدید استقبال... چرا؟
مادر نگاهی به ماشین نزدیک به سکو انداخت و هشت تابوت پیچیده در پرچمِ آن را از چشم گذراند. بعد پاسخ داد:
- پرچم انقلاب رو که نمیشه زمین گذاشت... این بچهها با همین پرچم به اینجا رسیدن... هرکس میخواد زمین بذاره، بذاره... اما من نمیذارم!
و آرامآرام بهسمت جلوی سکو به استقبال فرزندانش رفت...
🖋 نویسنده: سیدامیرعلی جلالی
#فتحنامه
#هشت_تا_به_نیت_امامرضا
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
و تو ای چشم دیدی که چگونه تیر خدا
ابهت کدخدایان را نابود کرد.
#فتحنامه
#کدخدایان
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
چفیه ات را برشانه ستبر دماوند بگذار، نگاه کن که چگونه سایۀ عبایت گرمای کویر طبس را کشته و بر تن ایران آرامشی بجا گذاشته است.
کجایی؟
ای استاد عشق
ای سکاندار نگین ثریا
ما را ببین، دوباره عصا به دست بگیر و بر صندلی سادهات، تختهای پادشاهی را با تن سرخ آتش زینت بده.
#فتحنامه
#سکاندار_نگینثریا
#جنگ_رمضان
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
☀️ آفتاب تیغ خود را کشیده بود. شترها آهسته صحرای بیپایان را طی میکردند. شنهای صحرا گاه به پرواز درمیآمدند.
👳♀در این میان قیس ابن سعد سوار بر شتر به همراه خانوادهاش، به سوی مصر گام برمیداشت، به سوی مأموریتی سخت!
💨صحرا گاه در کشاکش باد سعی در فریب دادنش داشت و زمزمهای در سرش میپیچید.
- تو دیوانهای قیس! این با خودکش فرقی ندارد!
قیس هم با آرامشی عجیب پاسخ میداد: و مَن یَتَوَکَّل عَلی الله فَهُو حَسبُه
- تو باید پیشنهاد علی را میپذیرفتی! باید با لشکر مدینه به مصر میآمدی. مگر دیوانهای که پیشنهاد علی را رد کردی؟
- قرار است من برای امامم هزینه شوم، نه اینکه باری بر دوش او باشم. بگذار آن لشکر در اختیار امیرالمومنین باشد تا اگر خواست نیروی نظامی به سویی بفرستد، آنها در دسترسش باشند.
🐪 بعد نگاهی به معدود شتران پشت سرش انداخت.
- من با همین خانوادهام به مصر میروم. توکل بر خدا!
📌 شترها آرام گام برمیداشتند و قیس لحظه به لحظه به مصر نزدیک میشد. به سرزمینی که در آن گروهی هنوز حب عثمان را در دل داشتند و کار قطعا برایش مشکل میشد.
🔥پیش به سوی مأموریت غیر ممکن!
⚡️قسمتهفتم
#فتحنامه
#برگی_از_تاریخ
#ماجرای_کوفه
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
❁┅⊰ـ﷽ـ⊱┅❁
🔰 هموطن
بخشاول
✍ تند گام برمیداشت. چادرش را محکم با دست گرفته بود. روی ابرویش قطرهای عرق نشسته بود. باید سریع برمیگشت. سریع سراغ بطریهای روغن رفت. روی قفسه یک بطری روغن تکوتنها ایستاده بود. یک بطری فتنهانگیز. یک بطری گرانشده. صدیقه دستش را دور بطری حلقه کرد. صدایشان به گوش میرسید.
- دیگه تمومه... دوران بدبختی تموم شد... چیزی به آزادی نمونده...
افسوس خورد. آزادی؟ انگار به قلبش خنجر میزدند. مگر در سر آنها چه میگذشت که به آتشکشیدن شهر خودشان آزادی میگفتند؟ دلش میسوخت. امید را پسر خودش میدانست. دلش میخواست مادرانه نصیحتش کند، اما از چشمهای بیشرمش میترسید. از دستهایی که کوهی از کینه را در انگشتان خود نگه داشته بودند.
با همان دست چروکیده روغن را برداشت. از میان قفسهها بیرون آمد. زهره پشت صندوق نشسته و شال صورتی را عامدانه روی شانه انداخته بود. صدیقه چشمهایی را میدید که چادرش را چپچپ زیر نظر داشتند. نگاه دیگری به زهره انداخت. دور چشمهایش کاملاً چروک افتاده بود و لابهلای موهایش رگههایی خاکستریرنگ دیده میشد. باورش نمیشد این همان زهره است که سالها پیش با هم همکلاسی بودند. پسرش امید بیرون مغازه ایستاده بود و یک بسته ماسک سیاه را پخش میکرد. با دیدن صدیقه پوزخندی زد و گفت:
- کارتون دیگه تمومه... آزادی رسید...
- این راهش نیست پسرجون... هرچی باشه، بالأخره ما همه با هم هموطنیم. آخه...
زهره از جا بلند شد و گوشهای از چادر صدیقه را در دست گرفت.
- ما با شما داعشیها هموطن نیستیم. چهلوهفتساله از دستتون یک روز خوش ندیدیم. از مغازۀ ما برو بیرون.
صدیقه چادرش را از دست زهره بیرون کشید و با بغض به او نگاه کرد. دلش پر بود. در دل به زهره گفت: «از دست من زهره؟ یادت رفته چند بار بین همه بیآبرومون کردی؟ روزی بوده که از جلوی مغازتون رد بشم و شوهرت بهم تیکه نندازه؟ فکر کردی نمیفهمم همیشه با من گرونتر حساب میکردین؟ اما من بازم پیش شما خرید میکردم. چون ما یه زمانی با هم دوست بودیم. دلم میخواست چرخ مغازتون بچرخه؛ اما تو خیلی عوض شدی زهره! خیلی».
اما هیچ کدام از این حرفها را بر زبان نیاورد. نگاهش را به زمین دوخت و از مغازه بیرون رفت. داخل پیادهرو چند دختر و پسر دورش را گرفته بودند. صدیقه را که دیدند، صدایشان را بلند کردند.
- بیشرف، بیشرف، بیشرف...
***
#فتحنامه
#هم_وطن
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
بخشدوم
- برو... برو بابا بچهسوسول!
- واستا حالیت میکنم. مادر نزاییده...
پایش را روی پدال گاز فشار داد. سرعت گرفت. با دست راستش فرمان را محکم گرفت. چشمهایش را تنگ کرد. تندتند نفس میکشید. سمند مشکی در خط سمت چپ ویراژ میداد. درختها یکییکی بدرقهشان میکردند.
- عه! دور زد. دور زد امید!
- نگران نباش... میگیرمش... با من کَل میندازه...
سمند دور زد. امید فرمان را چرخاند. لاستیکها چرخیدند. کامران یک چیپس در دهانش گذاشت. یک گنجشک از روی درخت پر زد. ضبط بلندتر خواند. ماشین چرخید و چند ثانیه بیشتر طول نکشید...
امید کنترل ماشین را از دست داد. لاستیکها به جدول خوردند. کامران فریاد کشید و لاستیکها روی آسفالت سرد، ردی از ترمز به جا گذاشتند. ماشین در هوا چرخشی زد و امید به پنجره چشم دوخت که گنجشکی پروازکنان از آن دیده میشد. بعد صحنهها عوض شدند:
کودکی روی زمین غلت میزد و با شیشۀ شیر بازی میکرد... پسری کولهپشتی را روی دوش انداخته بود و با ذوق به مدرسه میرفت... جوانی که دماغش کشیده بود و موهایش کمی به بالا فر خورده بود، جلوی یک مغازه داشت ماسک سیاه پخش میکرد...
امید تمام عمرش را در چند ثانیه میدید، بدون آنکه خلاصه شده باشد:
...یک سمند از سمت راست سبقت گرفت و پررویی کرد... بعد پدال گاز، چرخش فرمان، لغزیدن لاستیک، جیغ کشیدن ترمز و...
چند دقیقه بعد، آمبولانس آژیر میکشید و قطرهای سرخرنگ روی پیراهن امید غلت میزد.
***
- تو رستم تهمتنی... بزن که خوب میزنی...
ضعیف بود. بدنش را دنبال خودش میکشید. دستهایش میلرزید و باد که میآمد، موهای سفیدش را به پرواز درمیآورد. خیابان رنگ غم داشت. شلوغ بود. پر از مشت، فریاد و پرچمی سبز و سفید و سرخ.
از نگاه زهره باز هم ارزشیها مسخرهبازیهایشان را شروع کرده بودند. انگار همه داشتند به او پوزخند میزدند. شالش را به عمد روی شانه انداخت و لبش را گزید. روی نیمکتی کنار پیادهرو نشست و با بغضی آمیخته به خشم پرچمها را نگاه کرد.
- آره... پرچم تکون بدید. دلتون هم حتماً خنک شده. بچهم رفته تو کما. خوشحالید نه؟ وای بچهم... وای امیدم...
انگار امید جلوی چشمش بود. صورت زیبایش پشت ماسک اکسیژن پنهان شده و دستگاه با ریتم خاصی بوق میزد و صدای دکتر در گوشش میپیچید.
- احتمال زنده موندنش کمه... دیگه از دست ما کاری برنمیاد... فقط براش دعا کنید...
اشک ریخت. امید را میدید. انگار همانجا لابهلای پرچمها بود. با همان لبخند بیپروا و موهای فرخوردهاش. یک پرچم جلوی صورتش میرفت و میآمد. زهره مجبور بود به پرچمها خیره بماند. چون میترسید نگاهش را بردارد و خیال تصویر امید از جلوی چشمش کنار برود.
چشمهایش را مالید؛ اما امید هنوز آنجا بود. بالای موهایش، بنر کمی پاره شده بود. صبر کن. تصویر امید وسط تجمع آنها چه کار میکرد؟ جلوی تصویر، صدیقه را دید. صدایش را بلند کرده بود تا لابهلای همهمه به گوش برسد.
- همینطوری که پرچم تکون میدید برای این جوونمون هم دعا کنین... انشاءالله خدا به مادرش ببخشه. حال خوبی نداره. براش صلوات بفرستین، حمد بخونین...
صدیقه صحبتش را قطع کرد. انگار زهره را دیده بود؛ داشت بهطرفش میآمد. زهره ماتش برده بود و فقط زیر لب میگفت: «امید، پسرم...»
دست صدیقه را روی شانهاش احساس کرد. سرش را پایین انداخت.
- چرا؟ مگه ما روبهروی هم نیستیم؟
صدیقه شانهاش را فشار داد و گفت:
- هرچی باشه... بالأخره ما با هم هموطنیم...
بادی که لابهلای جمعیت میآمد، روی تصویر امید موج میانداخت.
🖋 نویسنده: سیدامیرعلی محمودی
#فتحنامه
#هم_وطن
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk
14.هموطن.pdf
حجم:
119.8K
روایتی از یک انسان واقعی؛ کسی که یک
هم_وطن برایش مهم است.
#فتحنامه
#هم_وطن
#روایت_جنگ
#جنگ_رمضان
#کارگروه_نویسندگی_لبیک
🌐 کانال فتحنامه
@Fathnamee
🌐کانال مدرسه نویسندگی
@mtnlabbayk