#خاطره
• وای بچه ها🤣🤣🤣
• این عکس مربوط به اردیبهشت ماه ۱۴۰۴ میشه زمانی که من کلاس چهارم بودم و زمان امتحانهای آخر سال بود؛
و از اونجایی هم که آخر سال بود دانش آموزان با خودشون گوشی میآوردند و دیگه خانما هم نمیتونستن چیزی بگن، اما خانما بهمون اخطار دادن که حق نداریم سر کلاس سرمون تو گوشی باشه و باید به تدریسهای معلم با دقت گوش بدیم و فقط زنگ تفریحها میتونستیم از گوشی استفاده کنیم.
«اگر سر کلاس گوشی میگرفتیم،معلم از ما گوشیو میگرفت و تا زنگ آخر بهمون گوشی رو پس نمیداد»
و خلاصه من از دخترایی بودم که معمولاً هر اتفاقی تو مدرسه میافتاد رو به مامانم گزارش میدادم و...
اون روزیم به مامانم گفتم که مامان همه بچهها با خودشون گوشی میارن فقط من با خودم گوشی نمیارم مدرسه «من از خرخونای مدرسه بودم و ازم بعید بود این کارا»
• ادامه دارد...
″فاطمه|𝕗𝕒𝕥𝕖𝕞𝕖𝕙″
#خاطره • وای بچه ها🤣🤣🤣 • این عکس مربوط به اردیبهشت ماه ۱۴۰۴ میشه زمانی که من کلاس چهارم بودم و زمان
#خاطره
خلاصه من از دخترایی بودم که معمولاً هر اتفاقی تو مدرسه میافتاد رو به مامانم گزارش میدادم و...
اون روزیم به مامانم گفتم که مامان همه بچهها با خودشون گوشی میارن فقط من با خودم گوشی نمیارم مدرسه «من از خرخونای مدرسه بودم و ازم بعید بود این کارا»
و از اونجایی که من هر روز داشتم برای مامانم تعریف میکردم که بچه با خودشون گوشی میارن مامانم گفت اگر تو دلت میخواد میتونی با خودت گوشی رو ببری مدرسه و...
منم تصمیم خودمو گرفتم و با خودم یه بار گوشیو بردم مدرسه«این عکس مربوط به همون روز میشه.»
خلاصه بچهها داشتن امتحان میدادن من زودتر از بچهها امتحانمو رد کردم، و از اونجایی که حوصلم سر رفته بود،شیطونیم گل کرد و تصمیم گرفتم که یواشکی گوشی رو سر امتحان بگیرم، بخاطر همین کتاب مطالعاتمو باز کنم و مثلاً در حال خوندن کتابم در حالی که لای کتاب گوشی دستم بود و گوشی رو در حالت بیصدا گذاشته بودم😂،«هیچکس هم نفهمید که من گوشی دستمه»،و خواستم یک عکس هنری بگیرم ولی متاسفانه انقدر که استرس داشتم نتونستم عکس خوبی بگیرم و اینجور شد.😅😂😂😂😂