#شهید
شهــ🥀یدی ࢪا دࢪ دیــدݦ ڪـه دࢪ دنیـ🌏ـا شـاهــد بود و دࢪ قیـامت شفـاعت ڪننـده(:
#شهید_اهل_قلم
🍃🍃🍂
@Festivals
#ایده_خصلتها
مدادی که می خواهد خودکار شود. خود،کار
خصلت تلاش
@Festivals
-
آهسته در را باز کرد. بدون اینکه کسی او را ببیند توی اتاقش رفت. چند دقیقه ی بعد از اتاق بیرون آمد و به مادر سلام کرد. مادر ابروهایش را بالا برد:« کی رسیدی؟ چرا صدای در را نشنیدم؟»
حامد سرش را خاراند:« آهسته آمدم.»
مادر سرش را تکان داد:« باشد پسرم ! دستهایت را بشور و بیا غذا بخوریم.»
حامد گفت:« حیدر کجاست؟»
مادر از توی آشپزخانه گفت:« امروز دیرتر می آید»
حامد مشتش را جلوی صورتش گرفت:« آخ جووون»
بعد از غذا توی اتاقش رفت. کارهایش تمام شد. وسیله ی حیدر را سر جایش گذاشت. از اتاق او بیرون آمد. خواست چراغش را خاموش کند.
حیدر از پشت سرش گفت:« توی اتاق من چکار میکردی؟»
حامد با مِن مِن کردن گفت:« وسیله گذاشتم.»
روز بعد دوباره حامد آهسته وارد خانه شد. توی اتاقش رفت. از اتاق بیرون آمد. به مامان سلام کرد. مامان چشمش گرد شد:« چرا انقدر بی سرو صدا می آیی؟»
حیدر توی آشپزخانه نشسته بود:« لابد دارد خرابکاری میکند»
حامد بلند گفت:« چه خرابکاری دارم بکنم؟»
حیدر نیشخند زد:« از قدیم گفتن، اگر دیدی بچه صدایش در نمی آید، یعنی دارد خرابکاری میکند»
حامد ناراحت شد و توی اتاقش رفت. مادر به حیدر گفت:« مادر جان چرا سر به سر این بچه میگذاری؟»
حیدر بلند شد:« مادر جان! خودتان میبینید که هر روز مثل نینجاها بدون سر و صدا می آید و توی اتاقش میرود.»
بعد دستش را زیر چانه اش گذاشت:« آهان! هر چه که هست، توی اتاقش است. باید سر گوشی آب بدهم»
مادر غذای حامد را کشید و او را صدا زد. فردای آن روز حامد آهسته در را باز کرد. خواست توی اتاقش برود. در اتاقش قفل بود. هر چه دستگیره را تکان داد باز نشد. اشکش در آمد. با گریه داد زد:« این در را کی قفل کرده ؟»
مادر از توی آشپزخانه بیرون دوید:« چی شده؟ من را ترساندی بچه؟»
حیدر از اتاقش در آمد. حامد با گریه گفت:« چرا در اتاق من قفل است؟»
حیدر کلید اتاق را داد:« خواستم بدانم کی می ایی؟ دیدم آژیر خطرت روشن شد. کلید را اوردم»
حامد کلید را قاپ زد:« همه ی برنامه ی من را خراب کردی! امروز روز آخر بود»
مادر و حیدر به هم نگاه کردند. مادر گفت:« روز اخرِ چی؟»
حامد با گریه گفت:« با دوستانم چالش بی صدا وارد شدن گذاشتیم. هر کس میتوانست هفت روز بیصدا وارد خانه شود و کسی متوجه نشود برنده میشد. حیدر باعث شد ببازم»
مادر و حیدر هر دو زدند زیر خنده. حیدر دستش را روی شانه ی حامد زد:« غصه نخور داداش کوچولو. تقصیر خودت است. من فکر کردم کاسه ای زیر نیم کاسه ات است. اگرهمان اولش میگفتی، ما خودمان هم کمکت میکردیم و تا یکماه خودمان را به آن راه میزدیم. شتر دیدی ...»
مادر به حیدر اخم کرد:« این چه حرفیه !!»
بعد حامد را بوسید. دفعه ی بعد به ما هم بگو در چالش ها شرکت کنیم. اینجوری کِیفش بیشتر است. حامد و حیدر خندیدند.
🌼امام جعفر صادق (ع) گويد: امير مؤمنان على(ع) فرمود: اگر كسى خود را در معرض تهمت قرار دهد كسانى كه به او بد گمان میشوند نبايد ملامت كند، و كسى كه رازش را پنهان دارد اختيار در دست خودش میباشد [ و رازش آشكار نمیشود .]
#خصلت_های_شاکله_ساز
#کتاب_العشرة
#خالقی
@Festivals
seyyed aliasghar abdollahzadeh:
با مجروحیتی که برایش پیش آمده بود،اجازه اعزام دوباره را به او نمی دادند.از اینکه توفیق دفاع از حرم حضرت زینب سلام الله علیها را از دست داده بود ناراحت بود.تا اینکه متوجه نگاه های معنا دار دیگران ومدافع اسد خواندن همرزمانش شد.تصمیم گرفت بار دیگر رزم جهاد بپوشد.ایبار نه با اسلحه در کیلومتر ها دورتر،بلکه با قلم در تختی که باید تا آخر عمر روی آن می خوابید. #داستانک
@Festivals
#شه🌹یــد بود ولیـکن نـه تیࢪے خـوࢪده بـود و نه تࢪکشـے ... فقط دلــے نذࢪ خـ☝️ـدا داشــت ...✋
🍂🍂🍂🍂
#اخت_الجهاد
@Festivals
داستان رمزی گیرگیرک
گیره گیر کرد.*
خودش را این طرف کشید. آن طرف کشید.
گیرش باز نشد که نشد.
آخرش را کشید و جدا کرد. فایده نداشت.*
اولش را کشید و جدا کرد.*
برادرش گفت: سلام رفیق* میای یه چیزی بخوریم؟
سرش را تکان داد و سه تا کاسه کنارش گذاشت.* و گفت: من سیرم تو بخور*.
او سه تا کوفته ی بزرگ بالای کاسه ها گذاشت و گفت: ببین عجب کوفته تبریزی شده*.
او کش آمد* و گفت: حوصله ندارم مثل قبلا شوم*.
گدای گرسنه ای در خانه شان آمد. او یک کوفته گذاشت داخل دو کاسه و برایش فرستاد.
رنگ لباسش تغییر کرد*.
یک بچه آمد و گفت: چیزی نداری با آن بازی کنم؟
او یک بادکنک هم به بچه داد.*
بچه گفت: فقط همین؟
او اخم کرد.
بچه خندید و فرار کرد.
با سرعت دنبال بچه دوید*.
بادکنک را گرفت و سر جایش گذاشت.
یک کوفته داخل کاسه گذاشت و از بالای تپه به بچه نگاه کرد.*
راهنمایی برای ضعیف ها:
او چطوری به بچه نگاه کرد؟
@Festivals
مستقیم بخوانی.....میشه : بابا
از آخر به اول بخوانی ،میشه : آب آب
این یعنی : اونی که آب دستت میده، بابا است.....پس اگه :
آبِ خوراکی میخوای؟ .....بابا
آبِ محبت میخوای؟ ......بابا
آبِ پشتیبانی میخوای؟ .....بابا
آبِ دستگیری میخوای؟....بابا
و....
وسرچشمه ی این آبها ، چشمه ی جوشانِ وجودِ علی بن ابیطالب است که فرمود:
انا وعلی ابوا هذه الامة
هزاران درود وسلام وصلوات بر همه ی پدران....
#مونوعلی
#مونوپدر
#نسل_خاتم
#کپی_فقط_با_ذکر_منبع
@Festivals
بسم الله الرحمن الرحیم
یک اتفاق
پاکن سرش را از توی جامدادی بیرون اورد و گفت:« این تو خفه شدم» بعد هم بیرون پرید. نگاهی به دور و برش کرد و گفت:«کی می آید با من قایم باشک بازی کند؟»
مداد مشکی خمیازه ای کشید و گفت:«وای بعد یک روز پر کار و این همه نقاشی و مشق نوشتن من که فقط میخواهم بخوابم»
پاکن لب و لوچه اش را جمع کرد و گفت:«شما نوشتید من که کار زیادی نکرده ام حوصله ام سر رفته»
داشت از روی میز پایین می پرید که صدای تراش را شنید:«نپر! خطرناک است گم می شوی»
پاکن ریز خندید و در حالی که پایین می پرید گفت:«نترس اتفاقی نمی افتد»
تراش یک دور دسته اش را چرخاند و گفت:«حتما بلایی سرش می آید من می دانم»
مداد آبی از توی جامدادی بیرون آمد، لبه میز ایستاد، به پاکن که دور می شد نگاه کرد و گفت:«کاش من هم با او می رفتم خیلی هیجان انگیز است»
مداد قرمز از توی جامدادی گفت:«خطرناک است یادتان رفته دفعه ی پیش چه بلایی سر تراش کوچولوی قبلی آمد؟ اگر باز سرو کله ی جاروبرقی پیدا شود چه؟»
همه ساکت شدند و سر جایشان نشستند.
مداد مشکی تازه خوابش برده بود که در اتاق باز شد. مامان احسان بود، کمی اتاق را مرتب کرد کتاب های روی میز را توی کتابخانه چید.
روتختی را صاف کرد و از اتاق بیرون رفت.
تراش درحالی که می لرزید گفت:«دیدید گفتم؟ پاک کن از دست رفت»
مداد آبی بلند صدا زد:«اهای پاکن کجایی؟ زود برگرد اوضاع خوب نیست»
اما صدایی نشنید. تا خواست از جامدادی برود بیرون صدای در را شنید.
مامان این بار با جاروبرقی برگشته بود.
جارو را روشن کرد. همه جا را جارو کرد، تراش آرام گفت:«وای پاکن آن جاست کنار پایه ی تخت!» هیچ کس جرات نداشت تکان بخورد.
همه چشمشان به تراش بود که گفت:«من می دانستم پاک کن از دست می رود جاروبرقی پاکن را خورد»
همه ساکت و ناراحت بودند جاروبرقی یک دفعه خاموش شد.
مامان گفت:«اه باز هم که چیزی توی لوله اش گیر کرد!» صدای زنگ تلفن را که شنید دسته جارو برقی را روی زمین گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
مدادها سریع از توی جامدادی بیرون آمدند. مداد قرمز گفت:«باید کاری کنیم»
مداد مشکی گفت:«باید نجاتش دهیم»
مدادتراش گفت:«چه طوری؟ ماهم گیر می افتیم هیچ کاری از ما ساخته نیست»
مداد مشکی روی میز این طرف و آن طرف رفت، یک دفعه ایستاد و گفت:«مدادتراش برو جلوی در بایست هروقت صدای پا شنیدی بیا وبه ما خبر بده، بقیه ی مدادها هم با من بیایند»
همه از روی میز سُر خوردند پایین، مداد تراش با ترس جلوی در ایستاد. مداد مشکی صدازد:«پاکن... صدای من را می شنوی؟»
اما صدایی نشنید. تراش از جلوی در گفت:«حتما خفه شده»
مدادسبز جلو آمد و گفت:«باید لوله را جدا کنیم تا اورا بیرون بکشیم»
مدادقرمز گفت:«ما که زورمان نمی رسد»
مداد مشکی دوباره صدا کرد:«پاکن منم مداد مشکی آمدیم تو را نجات بدهیم»
پاکن گفت:«من حالم خوب است» با شنیدن صدای پاکن همه خوشحال شدند مداد مشکی گفت:«نترس ما تو را می آوریم بیرون»
پاکن بلند خندید و گفت:«از کجا؟!»
مداد قرمز به جاروبرقی نزدیک تر شد و گفت:«از توی جاروبرقی دیگر»
پاکن جلو پرید و گفت:«من که اینحا هستم»
مداد مشکی با چشمان گرد گفت:«تو توی جاروگیر نکرده بودی؟»
مداد قرمز گفت:«پس چه چیزی توی لوله گیر کرده؟»
پاکن خندید و گفت:«یک تکه کاغذ باطله!»
تراش درحالی که می لرزید گفت:«امد آمد مامان احسان آمد»
اما دیر شده بود همه سر جای خود ماندند، مامان احسان ابرویش را بالا داد و گفت:«این ها که اینجا نبودند!» بعد هم همه ی وسایل را برداشت و سر جایشان گذاشت.
پاکن توی جامدادی نشست و به تراش گفت:«حق با تو بود من نباید از خانه دور می شدم اگر جای کاغذ من آن جا گیر کرده بودم چه می شد؟!»
تراش گفت:«دیگر نمی شد نجاتت داد»
#باران
@Festivals
#ایده_طنز
کودکی که می خواهد خورشید را گول بزند تا دیرتر طلوع کند و این بیشتر بتواند بخواند.
شاید باورتون نشه ولی خورشید آخرش گول خورد
@Festivals
#حدیث
🍃اتقوالله وکونوا مع الصادقین🍃
وقتی که راستگو باشی
خدا هم از تو راضیست
از حرف راست و درست
هیچ چیز بهتری نیست
دروغگو رو هیچ کسی
دوست نداره تو بدون
آیه ی راستگویی رو
همیشه هرجا بخون
#باران
@Festivals
احساس خوب
عجب احساس خوبی
عجب ماه قشنگی
سحر با چشم پر خواب
برایم هست رنگی
به رنگ شبنم صبح
به رنگ آب دریا
خدا با روزه داده
به من یک صبر زیبا
زهرا عراقی
@Festivals