eitaa logo
جشنواره های باغ گردو
376 دنبال‌کننده
592 عکس
42 ویدیو
29 فایل
حضور گروهی در جشنواره های ارزشمند. مانوری برای جهاد فرهنگی. دست خدا همراه ماست...
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم الله الرحمن الرحیم یک اتفاق پاکن سرش را از توی جامدادی بیرون اورد و گفت:« این تو خفه شدم» بعد هم بیرون پرید. نگاهی به دور و برش کرد و گفت:«کی می آید با من قایم باشک بازی کند؟» مداد مشکی خمیازه ای کشید و گفت:«وای بعد یک روز پر کار و این همه نقاشی و مشق نوشتن من که فقط میخواهم بخوابم» پاکن لب و لوچه اش را جمع کرد و گفت:«شما نوشتید من که کار زیادی نکرده ام حوصله ام سر رفته» داشت از روی میز پایین می پرید که صدای تراش را شنید:«نپر! خطرناک است گم می شوی» پاکن ریز خندید و در حالی که پایین می پرید گفت:«نترس اتفاقی نمی افتد» تراش یک دور دسته اش را چرخاند و گفت:«حتما بلایی سرش می آید من می دانم» مداد آبی از توی جامدادی بیرون آمد، لبه میز ایستاد، به پاکن که دور می شد نگاه کرد و گفت:«کاش من هم با او می رفتم خیلی هیجان انگیز است» مداد قرمز از توی جامدادی گفت:«خطرناک است یادتان رفته دفعه ی پیش چه بلایی سر تراش کوچولوی قبلی آمد؟ اگر باز سرو کله ی جاروبرقی پیدا شود چه؟» همه ساکت شدند و سر جایشان نشستند. مداد مشکی تازه خوابش برده بود که در اتاق باز شد. مامان احسان بود، کمی اتاق را مرتب کرد کتاب های روی میز را توی کتابخانه چید. روتختی را صاف کرد و از اتاق بیرون رفت. تراش درحالی که می لرزید گفت:«دیدید گفتم؟ پاک کن از دست رفت» مداد آبی بلند صدا زد:«اهای پاکن کجایی؟ زود برگرد اوضاع خوب نیست» اما صدایی نشنید. تا خواست از جامدادی برود بیرون صدای در را شنید. مامان این بار با جاروبرقی برگشته بود. جارو را روشن کرد. همه جا را جارو کرد، تراش آرام گفت:«وای پاکن آن جاست کنار پایه ی تخت!» هیچ کس جرات نداشت تکان بخورد. همه چشمشان به تراش بود که گفت:«من می دانستم پاک کن از دست می رود جاروبرقی پاکن را خورد» همه ساکت و ناراحت بودند جاروبرقی یک دفعه خاموش شد. مامان گفت:«اه باز هم که چیزی توی لوله اش گیر کرد!» صدای زنگ تلفن را که شنید دسته جارو برقی را روی زمین گذاشت و از اتاق بیرون رفت. مدادها سریع از توی جامدادی بیرون آمدند. مداد قرمز گفت:«باید کاری کنیم» مداد مشکی گفت:«باید نجاتش دهیم» مدادتراش گفت:«چه طوری؟ ماهم گیر می افتیم هیچ کاری از ما ساخته نیست» مداد مشکی روی میز این طرف و آن طرف رفت، یک دفعه ایستاد و گفت:«مدادتراش برو جلوی در بایست هروقت صدای پا شنیدی بیا وبه ما خبر بده، بقیه ی مدادها هم با من بیایند» همه از روی میز سُر خوردند پایین، مداد تراش با ترس جلوی در ایستاد. مداد مشکی صدازد:«پاکن... صدای من را می شنوی؟» اما صدایی نشنید. تراش از جلوی در گفت:«حتما خفه شده» مدادسبز جلو آمد و گفت:«باید لوله را جدا کنیم تا اورا بیرون بکشیم» مدادقرمز گفت:«ما که زورمان نمی رسد» مداد مشکی دوباره صدا کرد:«پاکن منم مداد مشکی آمدیم تو را نجات بدهیم» پاکن گفت:«من حالم خوب است» با شنیدن صدای پاکن همه خوشحال شدند مداد مشکی گفت:«نترس ما تو را می آوریم بیرون» پاکن بلند خندید و گفت:«از کجا؟!» مداد قرمز به جاروبرقی نزدیک تر شد و گفت:«از توی جاروبرقی‌ دیگر» پاکن جلو پرید و گفت:«من که اینحا هستم» مداد مشکی با چشمان گرد گفت:«تو توی جاروگیر نکرده بودی؟» مداد قرمز گفت:«پس چه چیزی توی لوله گیر کرده؟» پاکن خندید و گفت:«یک تکه کاغذ باطله!» تراش درحالی که می لرزید گفت:«امد آمد مامان احسان آمد» اما دیر شده بود همه سر جای خود ماندند، مامان احسان ابرویش را بالا داد و گفت:«این ها که اینجا نبودند!» بعد هم همه ی وسایل را برداشت و سر جایشان گذاشت. پاکن توی جامدادی نشست و به تراش گفت:«حق با تو بود من نباید از خانه دور می شدم اگر جای کاغذ من آن جا گیر کرده بودم چه می شد؟!» تراش گفت:«دیگر نمی شد نجاتت داد» @Festivals
کودکی که می خواهد خورشید را گول بزند تا دیرتر طلوع کند و این بیشتر بتواند بخواند. شاید باورتون نشه ولی خورشید آخرش گول خورد @Festivals
🍃اتقوالله وکونوا مع الصادقین🍃 وقتی که راستگو باشی خدا هم از تو راضیست از حرف راست و درست هیچ چیز بهتری نیست دروغگو رو هیچ کسی دوست نداره تو بدون آیه ی راستگویی رو همیشه هرجا بخون @Festivals
احساس خوب عجب احساس خوبی عجب ماه قشنگی سحر با چشم پر خواب برایم هست رنگی به رنگ شبنم صبح به رنگ آب دریا خدا با روزه داده به من یک صبر زیبا زهرا عراقی @Festivals
شوشتری: درمانم با لب های ترک خورده که به دنیا آمدم . لحظه ای از آغوش مادر جدا نشدم. انقدر شیر خوردم که از شدت خستگی من و مادرم به طرفی روی زمین خوابیدیم. شش ماه از زندگی ام گذشت و ترک لب هایم خوب نشد. همه ‌ی دکترهایی که مادرم من را به انها نشان داد ، می‌گفتند:" که این بچه تشنه است، آبش بدهید." مادرم در همان جا شیشه ی شیرم را از کیفش بیرون آورد ، تا به همه ثابت کند این کار فایده ای ندارد. ولی هیچ کس حرف او را باور نمی‌کرد. کار مادرم شده بود رسیدگی به لب های ترک خورده ام . یک روز بعد از نماز فکری به ذهنش رسید . تصمیم گرفت ، خودش درمان دردم را پیدا کند. هر چه کتاب مرتبط با تشنگی بود را دور خودش جمع کرد. شروع به خواندن کرد. بوی آب واقعی را از کتاب ها حس کردم . همان آبی که با وجودم آمیخته بود. به سمتش رفتم . آب را نوشیدم . مادرم آخرین کتاب را که بست ، اشکش را پاک کرد و گفت :" این کتاب هم ... هنوز حرفش تمام نشده بود که ، چشمش به لب های نرم و زیبایم افتاد. لبخندی زد وبوسه ای به لب هایم زد در گوشم گفت :" این کتاب همان درمان درد توست." @Festivals
💐🌷معاویة ابن عمار می گوید: به امام صادق ع عرض کردم: فدایت شوم حدود همسایگی چقدر است؟ فرمود: از هر طرف چهل خانه. ‌‌‌‌‌ ‌‌‌مامان داخل بشقاب ها حلوا می ریخت و داخل سینی می گذاشت.حسن از در خانه وارد شد. سینی خالی را لبه ی تخت گذاشت و گفت:« مامان دیگر نمی خواهد حلوا بریزی. به همه ی همسایه ها دادم. حالا بیا بقه اش را خودمان بخوریم.» مامان سرش را بالا آورد. لبخندی زد و گفت:« پسرم به دختر کوکب خانم هم دادی؟ حامله است. خیلی حلوا دوست دارد. به ننه کوثر چی دادی؟ گفت امروز نوه هایش به خانه شان می آیند، حلوا دوست دارند.» حسن چشم هایش گرد شد و گفت:« چی؟!!! کوکب خانم اینها که در کوچه ی بهار هستند. ننه کوثر هم که خانه اش آن طرف خیابان است. همسایه ی ما نمی شوند!» مامان دستش را به کمرش گذاشت و گذاشت:« پسر گلم، به قول بی بی خدا بیامرزم، چهل خانه این طرف و آن طرفت همسایه ات هستند. دل آنها هم شاد می شود و برای امواتمان دعا می کنند. تازه حلوا زیاد است. برای خودمان گذاشته ام.» حسن یک قاشق از حلوا خورد و گفت:« به به! عجب حلوایی! چشم می برم.» مامان ملاقه را برداشت و گفت:« برو پسرم. برو تا قبل از اذان مغرب به همه ی همسایه ها حلوا بدهیم.» حسن سینی را برداشت و رفت. @Festivals
به‌ نام ‌خدا _خب حالا بگو حروف الفبا چند حرف است؟ --- اجازه آقا اَ لِ ف ب ا پنج حرف آقا ✍ م. ب . @Festivals
یادگاری تو کمد بابایی کلاهی خاکی دیدم تند و سریع دویدم پیش بابا رسیدم گفتم:« بابا این چیه؟ چرا سوراخ سوراخه چرا اونو نشستی کثیفه و سیاهه؟» بابا سرم رو بوسید سرفه ای کرد و خندید کلاهُ از من گرفت دست روسر من کشید گفت :«این کلاه خاکی که می بینی دخترم تو زمان جوونی میذاشتمش رو سرم این یادگار جنگه مثل همین سرفه ها ما جنگیدیم با دشمن تا دور شن آدم بدا» باباجون قشنگم رو ویلچری می شینه با سرفه هاش تو دلم یکهو غمی می شینه الهی که نباشه جنگ و بدی تو دنیا تا که دیگه نشینه غم تو دل بچه ها @Festivals
از مقصــــد راه و کارمـان آگاهیم آزادی خاک قدس را می خواهیم تا محـو شـود دشمــــن انسانیت ما منتظـــــر بشکــــن نصراللهیم @Festivals
پسر نابینایی که توی عطاری کار می‌کنه و فقط با بو کردن گیاهان را تشخیص میده. @Festivals
معلم می شوم تا می رسد از راه او برپا و برجا می شویم با دوستی ها ضرب و جمع با قهر منها می شویم گرم محبت می شود با او کلاس سرد ما وقتی که صحبت می کند از جان و دل با بچه ها امروز گفتم با خودم باید شبیه او شوم یعنی معلم می شوم وقتی که دانشجو شوم ندبه محمدی @Festivals