من چه کسی هستم ( ؟ )
بدون؛ خانوادم، موسیقی، کتاب، فیلم، موهایبلند و حالتدار، بارون، طبیعت، ایران، شعر، دفترچه خاطراتم، ساعتکاسیو، پاتیناژ، اسکیتبرد، نقاشی، آلاستار، چایی، قهوه، شمع، پادکست، یوتیوب .
از خودم شرمنده شدم وقتی فهمیدم زندگی یک جشن بالماسکه بود درحالی که من با چهرهی واقعیام در آن شرکت کرده بودم .
در دوردستها شهر کوچکی بود، شهری ساخته ذهن دخترکی گریان.
شهری که در غصههای دخترک قوطهور شده بود. با هر اشک که از گونه دختر سرازیر میشد بر آسمان آن باران میبارید؛ اما شاید چشمهای همیشه بارانی آن دختر حداقل یک چیز خوب با خود میآورد آن هم ابرهای همیشه بارانی در بلندای آن شهر کوچک بود.
آن شهر کوچک تکههایی از روح دخترکی را دیده است که هیچ دیدهای بر آن بینا نیست. اینگونه بود که آنجا شد شهرساختگی آن دخترک، در تمام حقایق تلخ زندگیاش .