در دوردستها شهر کوچکی بود، شهری ساخته ذهن دخترکی گریان.
شهری که در غصههای دخترک قوطهور شده بود. با هر اشک که از گونه دختر سرازیر میشد بر آسمان آن باران میبارید؛ اما شاید چشمهای همیشه بارانی آن دختر حداقل یک چیز خوب با خود میآورد آن هم ابرهای همیشه بارانی در بلندای آن شهر کوچک بود.
آن شهر کوچک تکههایی از روح دخترکی را دیده است که هیچ دیدهای بر آن بینا نیست. اینگونه بود که آنجا شد شهرساختگی آن دخترک، در تمام حقایق تلخ زندگیاش .
این که میری بیرون و به چهره بقیه که نگاه میکنی یه شادی و شور خاصی رو میبینی واقعا نعمته ولی قسمت بدش اینه که یه نگاه به خودت میاندازی و میبینی بزور جلوی اشکاتو گرفتی