دو نیمه ماه
قسمت اول
یارو مجاهد خلقه ریختن نظامیا رو دزدیدن، بعد وضعشون خراب میشه و همه جز یه نفر کشته و دستگیر میشن. نفر آخر رو ردش رو ساواکیا میزنن و میریزن با گلوله هر کی هست رو میکشن، البته اول مجاهده تیر میزنه، بچهها زنده میمونن. مجموعا سکانسای اکشن خوبه اما میتونست با شخصیت پردازی بهتر، قویتر باشه. به نظرم فیلمنامه برای یک قسمت شلوغ بود و نباید این همه شخصیت رو میاورد، برای همین زمان برای همذات پنداری ما کم بود و خیلی به شخصیتا نزدیک نشدیم. سکانسی که دو تا بچهها دارن تو جنگل حرف عاشقانه میزدن باسمهایه و متاسفانه کمدی ناخواسته میشه :) اینم به خاطر تغییر ژانر مکرر فیلمه، اولش توی جنگه بعد درام خونوادگی بعد عاشقانه بین دو بچه! خوب ترک میخوره مخاطب
ولی مجموعا خوب و قابل توجهه خصوصا طراحی محیط و میزانسن خیلی خوبه، رنگ و نور خصوصا
دو نیمه ماه
قسمت دوم
گفتم که ساواکیا وقتی بهشون تیراندازی شد طبیعتا خونه رو به رگبار میبندن، این وسط سه نفر هم کشته شدن و البته بچهها آسیبی ندیدن. بعد یارو ساواکیه به بچهها میگه داییت اونجا مخفی شده بود و باعث کشته شدن مامان بابات شد! ساواکی نگران فکر بچههاست؟ چرا خوب؟ مثلا شخصیت پیچیده بشه؟ چرا شخصیت ساواکی باید پیچیده بشه. بعد بدتر ساواکیه بچهها رو میبره یتیم خونه و به رییس یتیم خونه میگه کسی نفهمه که ما آوردیم، یعنی ساواکیه باعث خطرن واسش اما ریسک میکنه و نجاتشون میده، خوب چرا؟ ببینین نویسنده باید عقل داشته باشه وقتی الان مستند میسازن برای تطهیر ساواک و تاسیان میسازن و... خوب باید با دقت ساواک رو نشون داد، نه اینکه میریزن داخل، بعد اولین کسی که تیر میزنه مجاهده هست و اینام طبیعتا رگبار میگیرن یارو تروریسته عملا، سکانسو باید جوری نشون داد که پیام منفی راجب ساواک بسازه نه اینکه در قسمت دو دیالوگ بگه که مجبور شدیم و فلان.
سکانسای بعدی آهنگ فانتزی میذاره که حس غم نداره، انگار فیلمای ماجراجویانهی کودکه مثه هری پاتر و نارنیا و... این چه آهنگیه خوب برای دو تا یتیم توی یتیم خونه :) هر چی رنگ و نور و... خوبه، موسیقی کارو خراب میکنه
بعد کم کم فضای یتیم خونه شکل میگیره، ولی خوب قبول کنیم یتیم خونه خیلی شیکه و شبیه عمارتای میلیاردراست، خوب چرا؟ باز دوباره فضای ترسناکی که میشد از یتیم خونه ساخت رو تبدیل کرده به یه فضای فانتزی طور و با حال که حس منفی ما رو میشکونه دیگه
قسمت دوم افت داشت به نظرم نسبت به قسمت اول و مشکل هم اینه که توی فضاست نویسنده، هر قسمت هی ژانر عوض میکنه و موقعیتای دراماتیک عجیب و غریبی که هنوز توی فیلم شکل نگرفته، اتفاق میافته. بعد باز از دولت پهلوی یکی میاد و زنش عاشق این دختره میشه، نماهای طولانی روی صورت غمگین دختر کاری با ما نمیکنه، چون هیچ نزدیکی با این دختره نداریم. کارگردانی هم توی سکانسای تنشمند مثل اون سکانسی که دختره لال شده و اولین مواجههش با مادامه، حس خاصی نمیگیریم انگار یه دختر رندومه دیگه چون بهش حسی در طول قسمت اول پیدا نکردیم
کلا فیلمنامه به نظرم ضعف جدی داره و امیدوارم در قسمتای بعدی جبران بشه
نقد فیلم داخلی
زمان:
حجم:
3.6M
🔹ریشهیابی تصمیمسازی غلط بخشی از نخبگان و چرخش های عجیب از اظهار نظرهای کارشناسی
🔹بحث مهمیه و در اقتصاد و علوم سیاسی و... هم کاملا قابل پیگیریه. این یه مثال بود از فضای رسانهای و قابل تعمیم هست به نظامات دیگه مثل آموزش و پرورش و...
🔹دورههای استاد کهوند:
https://mazane.org/category/courses/1/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C
🖌️نقد فیلم داخلی
دو نیمه ماه قسمت چهارم:
آخرش دختره رو به سرپرستی میگیرن و مشخص نیست چرا مادام بهشون نمیگه این برادرشه اینم ببرین! سکانس جدایی خواهر از برادر خیلی سانتیمانتال میشه و با یه صحنه آهستهی طولانی، میخواد حس عمیق غم رو منتقل کنه، ولی چون شخصیتا رو بهشون نزدیک نشدیم طبیعتا حس خاصی نمیگیریم
میگم اینکه راوی فیلم مشخص نیست اشکال اصلی فیلمنامهست، گاهی با یه زن میانسالیم (مادام) گاهی با یه سری بچه (پسره و رفیقش) مخاطب فیلم چه رده سنیه دقیقا؟ اگر فیلم کودکه دیگه یه مشت سیگاری و قمارباز و ساواکی بیمعنیه، اگر فیلم بزرگساله سکانسایی که در مورد بچههاست جذابیت نداره و ریتم فیلمو میندازه. بچهها که دارن فرار میکنن نماهای ترسناک از عمارت میگیره و موسیقی ترسناک :) باز ژانرش از عاشقانه و درامش شد ترسناک، برای همین نه حس فیلم ترسناکو میده نه فیلم کودک نه عاشقانه، فعلا البته
یه سکانسی هست وقتی ساواکی به مادام میگه اینجا باید بسته بشه، مادام میاد و یه مکث چند ثانیهای داریم که یه جا واستاده انگار بهتش زده و ناراحته، باز مخاطب باید با مادام همذات پنداری کنه؟ به نظرم میکنه، چون واضحترین شخصیت مادامه ولی خوب محتوای فیلم خراب میشه چون به یه زن بیدین خارجی که مهربونه و دنبال نجات یتیم خونه نزدیک میشیم
ببینین فیلمایی که با محوریت یه مکان خاصه، باید چندین نمای معرف از بیرون و داخل داشته باشیم، یعنی قشنگ محیط به ما معرفی بشه، ولی خوب این اتفاق نیافتاده توی سریال و نماهای داخلی خیلی کم داریم، برای همین وقتی عمارت میسوزه ککمون هم نمیگزه و هیچ درکی از مکان و فضای اثر نداریم
دو تا بچه هم به سبک فرار از زندان بدون اینکه توی فیلم بگه چجوری و ذهن ما رو آماده کنه، فرار میکنن :) بعد آهنگ حماسی و مارچ نظامی هم میزنه که بعله قهرمان در رفت، خوب خیلی بیخود در رفت دیگه نه نقششو دیدیم نه هیچی. وقتی فرار میکنه هم بلافاصله کات میزنه به سوختن عمارت و آهنگ پر تنش، نویسنده کلا درکی از حس مخاطب نداشته و نمیفهمه اگر میخواد دو تا سکانس در یه قسمت حس ویژه داشته باشن، باید این دو تا رو از هم جدا کنه تا ما هم حس پیروزی بچه رو حس کنیم هم حس تنش عمارت، ولی خوب هیچ کدومو حس نمیکنیم دیگه. کلا نویسنده با چیزی به نام کاشت و برداشت بیگانهست، وقایع بدون علت و معلول پشت صحنهش و بدون زمینه چینی اتفاق میافته
سرزمین مادری برگ برندهش چی بود؟ شخصیت اصلی یه بچه بود توی فصل اول و بله شخصیتای حاشیهای مثه خونواده پدریش و مادر پدرش و اینا هم بودن، ولی تمرکز روی زندگی این بچه بود. این سریال مشکلش همین مساله توی فیلمنامهست که هنوز شخصیت شکل نگرفته و مشت مشت سکانسای عجیب و غریب میندازه وسط
327.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خلاصهی حس من نسبت به دو نیمه ماه این کلیپه xd
نظر شما چیه چجوری ارزیابی میکنین اثر رو؟
قسمت پنجم دو نیمه ماه
سکانسی که دختره یاد داداشش میافته باز سانتی مانتال و طولانی
تازه فیلم داره راه میافته، گفتم هر چی بگذره فیلم بهتر میشه. سکانس آخر کخ بحث مجاهدین میاد خیلی خوبه مثلا اگر قسمت سوم این اتفاقات شروع میشد مطمئنا ریزش مخاطبش کمتر بود. ولی کلا اینکه صداسیما به این نتیجه رسیده که قهرمانش یه دختر از فرهنگ برگشتهست، خیلی بد نیستا، ولی شخصا فکر میکنم الگوی ستایش خیلی مفیدتره برای تلویزیون و البته جذابتر
دونیمه ماه قسمت ششم
سکانس گفت و گو توی کافه بین دختره و پسر عموش، دوربین رودست گرفته. دوربین رودست مال جاییه که استرس بده به ما، ولی خوب یه گفت و گوی ساده که استرس نمیده موسیقی خاصی هم نیست، به نظرم این تکنیک از اثر میزنه بیرون و مناسب نیست
در چند سکانس گفته میشه که مجاهدا مملکت رو ریختن به هم و باعث انقلاب دارن میشن، پس در سکانسای بعدی باید این گزاره رو رد کنه
آرش وقتی با دختره صحبت میکنه انگاری داره نقش بازی میکنه، تا حدی که فکر کردم میخواد فریبش بده ولی خوب از ضعف بازیگری بود که قابل باور نشد
آهنگی که وقتی بابائه میزنه تو گوش پسرش، بعد یه آهنگی با ریتم بالا میزنه که آهنگ با حالیه، ولی برای این سکانس مناسب نیست انصافا
وکیله که کلاهبرداره گفت یه فرانچسکویی کسی، تیکه انداخت به ظریف :)
آرش رو یه دفعه میگیرن، بعدا میگه یکی رو زدم گرفتنم، سکانس زدنش رو نشون نداد! یعنی چه خوب هر سکانس احمقانهای رو نشون میدی اینو نه؟
آرش با باباش که کلاهبرداره صحبت میکنه، باباش میگه به من بیاحترامی کردی برای همین افتادی زندان! یه شخصیت منفی حرف خوبی میزنه، میگه بیاحترامی به پدر باعث بلا میشه، ولی متاسفانه این حرف از زبون یه کلاهبردار بیان میشه و به ضد خودش تبدیل میشه. حرف درست از زبون آدم پدرسوخته، باعث میشه مخاطب از این حرف صحیح حس منفی بگیره
آرش میگه عاشق دختره شدم و از خونوادهش میزنه، پس هدف ایدئولوژیک و اخلاقی نداره پسریه که به خاطر حسش عمل میکنه و ضد خونوادهش عمل میکنه، باید دید بعدا چی کار میکنه
دونیمه ماه قسمت هفتم
شعارای انقلابی از زبون یه مجاهد بیان میشه، بحث طاقوت و این حرفا، که خوب نیست
دیالوگا سست نوشته شده، میگه اینا ناخودآگاه میرن از مملکت :) به جای اینکه بگه مجبورن میگه ناخوداگاه، غلط مصطلحی که تو عرف هست و تو دیالوگ اومده
عشق بین پسره و دختره اصلا شکل نگرفته، ولی یه سکانس طولانی احمقانه میبینیم که پسره داره به دختره فکر میکنه انگار پونزده سالشه، هیچ حسی نمیده
میگه یه ساواکی میخواست بزنه تو گوش دختره، پسره پریده وسط دفاع کرده! سکانس به این خوبی چجوری توی فیلم نیست؟ حذف شده چیه قضیه
میگه توی زندان خیلی اذیت شدی، همش در حد دیالوگ یک سکانس توی زندان نداشت قبل آزادیش. سینما یعنی نشون دادن نه حرف زدن
پسره و دختره دارن تمرینات نظامی میکنن، آهنگ اکشن و نظامی با حالی می ذاره که کیف میکنیم، ایجاد حس مثبت نسبت به فعالیتای چریکی. از جهت فرمی سکانس خوبیه البته
خیلی فیلمنامه وابسته به پیش فرضهاست، همش میگه ما که اینو یاد گرفتیم اونو یاد گرفتیم توی سازمان، ولی هیچی ازش ندیدیم. والا این زبان تصویر نیست، به درد رمان میخوره
آهنگای هر قسمت جدیده انگار! برای هر قسمت یه موسیقی، به نظرم کار خوبی نیست برای سریالای طولانی، برای مینی سریال خوبه
عین سریال سرزمین مادری، وقایع بهمن ۵۷ رو عین جنگ داخلی نشون میده، در حالی که تاریخ اینو به ما نمیگه و مبارزههای مسلحانه خیلی محدود بوده. به دروغ خشن نشون دادن وقایع انقلاب و مبارزه مسلحانه از طرف مردم، همون دروغ «انقلاب ۵۷ با خشونت پیروز شد» رو تقویت میکنه، با شعار دائمی میکشم میکشم آنکه برادرم کشت
این سکانسایی که در ترویج شعارای مجاهدینه رو جدی نگیرین چون جلوتر ردش میکنه جلوتر
مضمون ضدیت پدر با پسر خیلی برای صداسیما جذاب شده، ناریای مزخرف هم همین بود دقیقا. همش هم تاکید میشه و بابائه میگه من پدرتم ولی پسره میگه لوت میدم به هر حال، چون باباش دزده. ببینین این مضامین امروز بدرد مملکت ما نمیخوره، امروز باید تصویر خونوادهی حسابی رو نشون بدن نه تضاد بین پسر و پدر
سستی فیلمنامه یعنی این :« میبینمت آذر، نگران نباش.» این یه دیالوگ از یه تازه داماده؟ نه عشقی توشه نه هیچی. اگر میخوای بگی عاشقش نیست، پس سکانسای عاشقانه قبلش چی بود؟
توی یک قسمت دختره تبدیل شد به یه مجاهد با آرمان، همشم تاکید میکنه رو این مساله. خوب عزیز دل تحول شخصیت سیر و روند میخواد، تحول بررهای که دیگه جواب نمیده
چقدر مکثاش رو صورت دختره زیاده، خوب که چی مثلا نه محتوایی داره نه حسی
دو نیمه ماه قسمت هشتم
پسره رفته سفارت امریکا رو گرفته بعد باباش میگه یه مشت جوون احساسی یه کاری کردن، خوب که چی؟ فیلم اینو رد نکنه، تایید کرده و تصرف سفارتو برده زیر سوال
اینا چجور کمونیستی هستن که هر دو توی یه کاخ زندگی میکنن :) مگه ضد بورژوازی نیستن
فیلمنامه نویس انصافا کولاک کرده، آذر هنوز مجاهد نشده، پشیمون شده میگه سالگرد ازدواجمونه😂 بابا تو برره هم اینقدر سریع شخصیتا عوض نمیشدن، جذابیت فیلما به سیر تحول شخصیته، اینکه جومونگ از یه بچه سوسول به امپراطور تبدیل میشه دیدنش با حاله، نه اینکه بعد یه سکانس از یه آدم پپه بشه پادشاه
سکانسی که آذر و اون دختره توی انباری حرف میزنن خوبه، باطن سازمان رو از زبون یه پشیمان میگه
بازیگرای خوب ضعف فیلمنامه رو تا حدی پوشش میدن، سکانس آذر و آرش دم منقل دقیقا از همین موارده. اینقدر خوب دیالوگ میگن که قشنگ باورپذیره، البته کارگردانی هم خوبه واقعا
دو نیمه ماه قسمت هشتم
آذر از زندان آزاد میشه و یه راست میره رشت
آخونده خودش جنگیه خیلی ساده کشته میشه، بابا یه شکی چیزی ترور به این مسخرگی هم نبوده دیگه، وقتی زنه رو کیفشو میبینه مثلا یه علامتی به رفقاش بده بریزن درگیری شه، بالاخره سکانس بهتر و جذابتری میشد داشت هدر رفت. وقتی طرف مسلحه رفیقای آخونده هم مسلح نیستن، سوار موتور بیاد بزنه بره دیگه بکشم کنار و فلان چیه
بدتر اینکه شخصیتی که ما میشناسیم کیه؟ زنه که مجاهده، یعنی باز فیلمنامه نویس طرف مجاهده و یه آخوند رندومی که میاد میمیره ما بهش هیچ حسی نداریم طبیعتا. وقتی راوی داستان رو میذاری مجاهدین این سکانسا هم مجبوری از دید مجاهدین قصه رو روایت کنی و اینجوری ترور رو عادی سازی میکنی، ناخودآگاه. زمانی این ترور در ذهن ما منفی میشه که یا آخونده رو بشناسیم، یا یه نمای نزدیک از مظلومیت آخونده بده بعد مرگ، یا اون رو سلحشور نشون بده، اینکه رفت تق تق زد کشت جالب نیست دیگه که چی خوب این شد ترور منافقین؟ نه ترسی ایجاد میکنه نه انزجاری
در نظر بگیرین که ما چون از بیرونِ فیلم از مجاهدین بدمون میاد ممکنه درون خودمون همراهی رو حس نکنیم، ولی ملاک ما در تحلیل فیلم فرم اثره نه حس تک تک مخاطبان. این سکانس حس منفی نمیتونست ایجاد کنه، حالا ما از بیرون فیلم حس منفی داریم چیز دیگهایه
سکانس اطلاعاتیا خیلی خوبه، با اینکه با شکست وارد میشه ولی باورپذیره کاملا به خاطر تاریکی و محیط، ولی وحید رو جا داشت جالبتر معرفی میکرد ابهت نداشت و یه آدم معمولی بود بین بقیه. مثلا در حین یه عملیات باهاش آشنا میشدیم باحالتر بود
آخرش خیلی خوب تموم شد باریکلا