eitaa logo
نقد فیلم داخلی
516 دنبال‌کننده
132 عکس
13 ویدیو
0 فایل
ادمین: @Filmosophi
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت ۲۷ دو نیمه ماه سکانسی که داره آذر رو امنیتیه استنطاق می‌کنه خوبه، که مخاطب نسبت به بی‌قانونیش حس منفی پیدا کنه وحید می‌ره دم در آذر رو می‌بینه و هی آذر بچه می‌شه هی بزرگ، سکانس رو خیلی بد دراورده احمقانه‌ترین شکل ممکن بود دیگه، که چی مثلا هی بچه بشه هی بزرگ. بله تیکه‌ی بعدش خیلی خوب بود که دیالوگای شخصی گفتن و البته بازم وحید سمپاتیک می‌شه، که در راستای ترویج همون نسبی‌گراییه، موسیقی سکانس هم عالیه و به شدت وحید رو جذاب می‌کنه، بنابراین همونطور که قبلا هم عرض کردم ما جذب وحید می‌شیم و بی‌قانونیش هم ترویج می‌شه آذر به مامانش می‌گه وحید یه ماموره و اون یه طرفه و من مقابلشه، در حالی که خود آذر نفوذیه که چه حرف مسخره‌ایه، برو با داداش زمان بچگیات عشق کن دیگه تو که برگشتی به انقلابیا خوب مادر وحید خواب باباشو دیده و می‌گه بهم گفت داری به دیگران آسیب می‌زنی، خیلی سکانس خوبی بود باریکلا هم معنویت‌گرایی رو ترویج کرد هم کار وحید رو نشون داد که کار بدیه و مشغول گند کاریه مرتیکه بی‌شرف رییس امنیتیای امام، وحید بهش می‌گه حواست بیشتر به ماشینی که بار میاره باشه، می‌گه سرت تو کار خودت باشه! خوب ابله این امنیتیه دیگه کارش همینه، بازم سکانس منفی راجب امنیتیا و البته مام باز با وحیدیم، جالبه آقا ناصر خیلی شخصیت خوبیه و یه امنیتی با عرضه‌ست که خوبه، ولی خوب به اندازه‌ی وحید جذاب نمی‌شه اصلا، باید می‌رفت تو زندگیش، اوضاع شخصیش رو می‌دیدیم، افکارش رو می‌شنیدیم، خلاصه باید پرداخت شخصیتش بیشتر می‌بود ولی بازم شخصیت خیلی خوب و میزونیه. اون زیردستش هم شخصیت خوبیه و پیام خوب به نفع امنیتیا می‌سازن این دو تا ولی جا داشت سکانسای مربوط به اینا بیشتر باشه سکانس خوبی بود، تازه فیلم داره راه می‌افته قسمت ۲۸ دونیمه ماه یه امنیتی به وحید شک می‌کنه که بازم خوبه که یه امنیتی عاقل پیدا شد، هر چند نقشه وحید هم پیچیده نبود اصلا می‌فهمیم وحید با داییش بوده و با اون بزرگ شده برای همین نفوذیه سکانسی که وحید و آذر حرف می‌زنن با هدف نشون دادن سختیاییه که وحید کشیده. برای همین به شدت سمپاتیک می‌شه و باعث می‌شه ما با یه پدرسوخته نفوذ حس نزدیکی پیدا کنیم. می‌گه خاتون بزرگم کرده، اما مشخص نیست چرا اگر اون بزرگش کرده چنین آدم بی‌شرفی شده صدای اون رییس زندان که شخصیت مهمی هم هست خیلی مصنوعیه، از فیلم زده بیرون. ولی سکانس خوبیه که کثافت‌کاریای مجاهدین رو توضیح می‌دهه و خیلی اعصاب خوردکن و نفرت‌برانگیز علیه مجاهدای بی‌شرفه دو نیمه ماه قسمت ۲۹ قسمت آخره، آذر می‌ره همون کافه که یاداور عشقش به آرشه. قسمتای قبلی عرض کردم کارکرد کافه در فرهنگ غرب چیه و ترویجش چه ایراداتی داره تقابل آذر و وحید رو می‌بینیم، یه مجاهد سکولار تبدیل شده به مدافع انقلاب پ وحید انقلابی تبدیل شده به یه قالتاق مجاهد. اینکه چجوری رو اصلا نشون نمی‌ده و این نقص بزرگ فیلمه. باید نشون بده چی شد که منحرف شد تا درس بگیریم، چی شد که آذر هدایت شد که مام یاد بگیریم، نه اینکه یهو آذر بعد زندان با چند تا عکس و توضیح رییس زندان بشه انقلابی، وحید هم که مشخص نیست چجوری مجاهد شده وقتی زیردست خاتون که آدم خوبیه بزرگ شده وحید با لباس کمیته و قیافه حزب اللهی واستاده با آذری که دستاشو بستخ حرف می‌زنه به عنوان نقش منفی، باز تداعی سازی منفی نسبت به کمیته. خوب. مردک تو خونه‌ست یه لباس تو خونه تنش کن دیگه. آیا حزب‌اللهی توی فیلم هست به اندازه وحید پر رنگ باشه؟ نه، پس بازم حس منفی نسبت به این لباس غلبه داره وحید رو امنیتیا تو قسمت قبل بهش شک کرده بودن، بعد تو این قسمت اتفاقا نمی‌گردنش :) بابا فیلمنامه نویس پولتو حلال کن حداقل، یه کم پیچیدگی بذار تو اثر دو بار توی اثر چادر می‌پوشن، یه بار خواهر آرش که آدم قالتاقی بود چادر می‌پوشه که از دید امنیتیا قایم بشه، دفعه دوم هم وحید چادر می‌پوشه که فرار کنه از دست امنیتیا. جالبه که اینقدر کارکرد چادر از نظر نویسنده ابله منفیه! بازم امنیتیا هم دیر می‌رسن هم وحیدو پیدا نمی‌کنن، اما آذر که جزو امنیتیا نیست دیگه می‌ره وحید رو می‌گیره، اونم نه برای نجات مردم که برای پیدا کردن کامران و انتقام شخصی. هم بی‌عرضگی امنیتیا هم بی‌قانونی آذر به عنوان قهرمان و کارآمدی این بی‌قانونیش یارو مجاهده حرومی بی‌شرف که کلی آدم کشته، یه سری دیالوگ می‌گه که من مقصر نبودم و دلم برا شماها سوخت اومدم دنبالتون، یعنی پس اینم احساسات درونی داره و دلشم نمیاد آذرو بکشه، بیخوده دیگه نباید همچین چیزی بگی که ما هم نسبت بهش شک کنیم، هر چی تو فیلم هالیوودی بوده کپی کرده :) آقا ناصر می‌گه به آذر شانس آوردی! خدا و اینام که هیچی توی فیلم، یارو انقلابی دو آتیشه شانس چیه بگو خدا کمک کرد قشنگ از رو سیری دیالوگ نوشته
خانوم با بلوز دامن می‌ره وسط گلای آفتاب گردون و فلش بک می‌زنه به کل زندگیش، که بد نیست ولی خوب یه مدار نسبت به آرش سمپاتیکه بازم، فیلمساز نمی‌تونه از عشق این دو تا بگذره، موسیقی هم عالیه مجموعا سریال خوش ساختی بود که به خاطر ضعف کارگردانی و البته محتوایی، تبدیل شد به اثری که اصلا دوست داشتنی نیست پایان سریال دو نیمه ماه
نقد سریال ساهره قسمت اول: فضاسازی فیلم خوبه، اول شخصیتا رو خوب معرفی می‌کنه و بعد داخل بیمارستان هم باورپذیره. بازیگرام که طبق معمول فیلمای ما خیلی خوبن ببینین دوستان کارگردان اگر هنرشو یاد داشته باشه، لازم نیست اینقدر کات بزنی بابا بشین یه زاویه رو بگیر دیگه. به دوستمون چهار پنج تا دوربین دادن احساس کرده توی هر سکانسی باید از چند زاویه فیلم بگیره و توی یه دیالوگ ساده سی بار کات بزنه داستان معماییه و تعلیق خوبی داره باریکلا. از یه موبایل چقدر ماجرا می‌کشه بیرون قسمت اول شروع خوبی بود
ساهره قسمت دوم میگه خواب زلزله قبل نماز صبحم معمولا نشونه‌ اینه اتفاق بدی میافته. خوبه این اشاره. نماز خوندن دختره رو هم نشون می‌ده که خوبه، هر چند تاثیر خاصی نداره ولی باید نشون بده باریکلا، برعکس آثار سکولار دیگه ترس از فضای بسته رو نشون داد که موسیقیش خیلی خوب بود. کلا موسیقی فیلمای صداسیما اکثرا خوبه اینکه آدما لهجه‌های مختلف دارن جالب و مطلوبه، کم کم به نظرم باید رنگ پوستای مختلف هم بیارن نژادایی که توی ایران هست. مثلا رادش که تیپیکال جنوبیه خیلی خوبه از این جهت رفیقش پشت سر مردی که گوشیشو گم کرده حرف می‌زنه، دختره هم چیزی نمی‌گه. ببینین این مسائل اخلاقی خیلی مهمه نشون دادن نماز تاثیری نداره وقتی توی درام موثر نیست، اما این چیزای اخلاقی در دیالوگای مهم آموزنده و مهمه سکانسی که یارو رو شوک می‌زنن و برمی‌گردونن، استاد دختره میاد تنبیهش می‌کنه، اما کارگردان با زاویه مساوی فیلم گرفته، یعنی سطح دختره با استاد یکیه، در حالی که باید از پایین به بالا باشه که حس ضعف دختره رو حس کنیم. کارگردان قسمت قبلی هم نشون داد کارشو بلد نیست این سکانسم مزید بر علت :) اما نقص کار اینو فیلمنامه نویس بنده خدا جبران کرده دختره نقش اصلی قیافه‌ش درون گراست طرز حرف زدن و رفتارش هم همچنین، اما در موقعیتای بحرانی خیلی چهره‌ش واکنش نشون می‌ده و اغراق‌شده‌ست مثل سکانس ترس از آسانسور، از طرفی فیلمساز به جای کلوز آپ از قیافه‌ش موقع ترس، مدیوم شات می‌گیره که اینم باز نشون می‌ده که کارگردان این کاره نیستش. اما موسیقی و افکتای صوتی خیلی خوبه مشکل تدوین هستش کلا، توی این قسمت هم می‌بینیم که زیاد از حد کات می‌زنه. هنر سینما با تدوین به یه چیز خاص تبدیل شده و نباید از رو هوا همینجور کات بزنن دو قسمت گذشت هنوز از نبوغ مهندس هیچی ندیدیم، چون سی قسمت قراره فیلم ادامه پیدا کنه. این غلطه، سلیقه‌ی زیبایی‌شناسی مخاطبان به خاطر سریالای جدید از حدود بیست سال پیش، این ریتم پایین رو نمی‌پذیره و به جای سی قسمت، باید ده قسمت بسازن اما پر و پیمون و بدون حواشی بیخود. اینجوری مخاطب خیلی بیشتری میاد پای اثر انگاری بحث جهان موازیه و داره کلی مقدمه چینی می‌کنه، اما امیدوارم اینطوری نباشه، چون جهان موازی که حدس می‌زنم توی اثر کپی از فرینج و امثال فرینجه که نوعی جهان موازی عَرضی و نه طولی رو نشون می‌ده، که نتیجه هم می‌شه محتوایی سکولار، اومانیستی و ماده‌گرا. امیدوارم اینجوری نشه
قسمت سوم: یه مقداری داره کش می‌ده تا اطلاعات رو کم کم منتقل کنه و این ریتم سریالو پایین میاره. مثلا اونی که بیماره و ایدز داره، یه جمله کامل می‌گه که آیا شما دکتر هاتف هستین؟ بعد یه کلمه می‌خواد بگه حالش بد می‌شه :) خوب یه مقدار خلاق باش دیگه، اطلاعات توی فیلمای معمایی کم کم تزریق می‌شه، ولی اینکه دیالوگ نصفه نیمه بیان بشه جذابیت اثرو میاره پایین و منطقی هم نیست. طرف حرفای دیگه رو کامل می‌زنه حرف حساب که می‌رسه بیهوش می‌شه فضای بیمارستان خوبه، اما ببینین بیمارستان یکی از سینمایی‌ترین مکان‌های فیلمسازیه، اما هیچ تعلیق و استرسی توی بیمارستان وجود نداره. در حالی که می‌شد به جای سکانسایی که بالای سر ایدزیه هست، بره سراغ پرونده‌های دیگه و فداکاری دختره و تلاشش در مسیر پزشکی رو نشان بده که جذابم هست. توی این قسمت بیمارستان کارکرد خاصی نداشت. همین مساله در مورد محیط کار مهندس هم هست، ما بیشتر لابی گری و این حرفا می‌بینیم مهندسی و فعالیتای مرتبط به این قضیه ندیدیم دیالوگا مجموعا ضعیفه تا این قسمت، مثلا مهندس می‌گه من شهسواری که گنده لاتشون بود رو آچمز کردم :/ خوب این چه طرز حرف زدنه برای مهندس مملکت. یا مثلا رفیق همین مهندسه می‌گه آره من خیلی کینه‌ایم، این ویژگی‌های شخصیتی رو باید تو تصویر ببینیم دیگه نه دیالوگ با اینکه دیالوگا ضعیفه اما بازیگرای قوی سعی می‌کنن این نقص رو پوشش بدن که خیلی خوبه. جالب اینه که بازیگرای خوب و آشنا و مشهور فیلم، حتی ریتم فیلمو بالا می‌برن. یعنی چون می‌شناسیمشون احساس نزدیکی بهشون می‌کنیم و این معجزه‌ی حس نوستالژی ماست نسبت به چهره‌های آشنا مجموعا این قسمت داده‌ی خاصی به مخاطب نداد و این ضعف یه اثر معماییه. فقط فهمیدیم که اینور طرف مرده و اونور زنده‌ست، داستان کند جلو می‌ره چون می‌خوان رُند سی قسمت بشه. خوب ده قسمت بساز پر و پیمون دیگه، مثه بعضی سریالای امریکایی (مثل شبکه‌ی اپل و این پلوریبوس اخیر) که خیلی ریتمشون پایینه سکانسایی که ساعت رو نشون می‌ده خیلی خوبه باریکلا، انگاری می‌خواد کد بده که بگه سفر در زمانه قضیه
قسمت چهارم: پروژه‌ی مهندس معلوم نیست چیه و چرا اینقدر روش پافشاری می‌کنه سکانسی که دختره می‌فهمه مَرده مال سی روز پیش بوده، به شدت استرس می‌گیره و یاد بم می‌افته. اثر سعی می‌کنه روان‌شناختی باشه، ولی نیست دیگه چون اولین پایه‌ی یه اثر روان‌شناختی پیشینه‌ی شخصیت اصلیه، این دختره هیچیش مشخص نیست جز اینکه تو بم بوده. اخلاقیاتش، اهدافش تو زندگی، چجوری دکتر شده کسی که پدر مادرشو از دست داده و... . اینا اول باید شکل بگیره بعدا سکانسای روان‌شناختی از اختلالات طرف با معنی و جذاب می‌شه اینکه توی بیمارستانه مجموعا خوبه، بیمارستان از جاهاییه که اکثرا ازش می‌ترسیم، وقتی فیلمای مختلفی در موردش ببینیم اینجوری از اون محیط ترسمون می‌ریزه خوب مشخص شد که طرف با یک ماه پیشش در ارتباطه با یه تلفن :) یه جور ترکیبی بین سفر در زمان و جهان موازی که با یه تلفن شکل می‌گیره. جالب شد و کارگردانیش هم توی این قسمت خیلی خوب بود باریکلا، خصوصا افکتای صوتی خیلی خوبی توی تدوین اضافه شده که بار فیلمو همونا می‌کشه واقعا. معمای فیلم هم جذابه و فیلمنامه نویس وقت گذاشته و زحمت کشیده ایولا
زمان: حجم: 2.6M
🔳چرا سفر در زمان مضمون الهی نیست؟- به بهانه‌ی سریال ساهره ▪️00:00 اساسا سفر در از جهت فلسفی و حتی علم جدید غیرممکنه ▪️00:35 چرا روی سفر در زمان مانوور می‌ده؟ ▪️02:00 بررسی سری های Mortal Kombat به عنوان نمونه‌ای از آثار با محوریت سفر در زمان ▪️03:30 تمدن غرب یعنی تقلیل همه چیز به انسان و جهان مادی ▪️04:30 سفر در زمان، ابزاری برای آثار ماده‌گراست و متکی به تاریخ مشرکانه هست ▪️06:20 معنابخشی آثار هنری غیرالهی به جای تمرکز بر سفر در جهان‌ها، به سفر متکی به سفر در زمانه ▪️08:00 سفر در زمان، جایگزین نگاه باوری و عرفان در ادیان الهی هستش 🖌️نقد فیلم داخلی @Filmosophy2
قسمت پنجم دیالوگا نسبت به قسمتای قبلی بهتر شد، بازیگرا هم که عالین واقعا موسیقی خوبی داره اثر، فضای معمایی ایجاد می‌کنه و برعکس دو نیمه ماه که موسیقی سنخیتی با فضای فیلم نداشت، این خوب نشسته رو اثر یکی از عناصر مهم آثار روان‌شناختی، وحشته. اکثرا هم وحشت همراه با خشونته دیگه، برای همین سکانسایی که توی اثر به معضل روان‌شناختیش می‌پردازه جالبه اما می‌شد قوی‌تر باشه. مثلا سکانسی که راهروی بیمارستان تبدیل می‌شه به بیمارستان تاریکی که توی بچگیش بوده خیلی جالبه و مشخصه فیلمنامه نویس حسابی کار کرده روش، اما کارگردان اونقدری که باید جذاب درش نمیاره. چون خشونت صحنه بالا نمی‌ره صرفا بچگیشو می‌بینه که داره نگاهش می‌کنه این سکانسا می‌شینه ها توی اثر یعنی بیرون نمی‌زنه، اما می‌شد جذاب‌تر باشه چون فیلمنامه انصافا از جهت فرمی قویه. مثلا اگر رده بندی سنی می‌زد تا دختره رو خونین نشون بده یا چه می‌دونم پدر مادرشو ببینه به شکل جسدشون زیر آوار که ترسناک‌تر می‌شه، اینجوری خیلی بهتر بود اینکه نقش اصلی چادریه خوبه، همونطور که توی غرب برهنگی نرخ شاعباسی قهرماناشون هست و اینکه یه دختر معمولی هم هست جالبه و مطلوبه، نه قیافه‌ی خاصی داره نه هیچی اما آدم معتقدیه. البته باید دید از این اعتقادش بعدا در فیلم استفاده می‌شه یا ن قشنگ توضیح می‌ده مفصل که جهان موازیه و خطوط زمانی به هم وصل شده، یه جهان هستش که مال قدیمه یک ماه پیش، یکی هم مال یک ماه بعد و اینا با تلفن به هم مرتبط شدن. همون مضمون ماتریالیستی و تقلیل جهان موازی ماورائی، به زمان‌های مختلفِ جهان مادی که عرض کردم
قسمت ششم باریکلا هر قسمتی با یه قلاب جالب شروع می‌شه و نویسنده ریتم رو خوب جلو برده باریکلا. کارگردانی هم خیلی بهتر شده نسبت به قسمتای اول اینکه مهندسه هی زنگ می‌زنه به دختره و اونم فکر می‌کنه مزاحم تلفنیه باگ داستانه. دختری که اینقدر حساسه و تروما داره، یه مرد دوبار بهش زنگ بزنه مزاحم بشه قطعا یادش می‌مونه، ولی یک ماه بعد یادش نبود. البته چیز جزئیه و باعث ضعف سریال نمی‌شه بحث تکنولوژی خیلی مهمه توی اثر. چجوری این ارتباط بین دو زمان برقرار شد؟ موبایل که یه ابزار تکنولوژیه. از طرفی بارها روی آیفون استاد تاکید می‌شه و توی تیتراژ هم هستش. این محتوایی به شدت مثبت نسبت به تکنولوژی می‌سازه و حتی کارکردی متافیزیکی و عجیب و غریب (ارتباط با جهان موازی) رو به موبایل نسبت می‌ده که محتوای خوبی نیست. محوریت تکنولوژی در مقابل معنویت از اصول مهم آثار هنری اونوریه و برای همین ترجیح تکنولوژی به اخلاق، به بمب اتم و آزمایش‌های ام کی اولترا و... منجر می‌شه. در یک کلام ساینتیسم (Scientism) به شدت در اثر پر رنگه یه مثال بزنم که این جایگزینی تکنولوژی با معنویت مشخص‌تر بشه خدمتتون. قبلا بهتون می‌گفتن با یه مرده صحبت کنیم و ارتباط می‌گیریم یاد چی می‌افتادین؟ احضار ارواح. حالا توی فیلم چجوری با یه مرده ارتباط گرفته؟ با موبایل :) این یعنی اثر خیلی جذاب می‌شه و با همین که می‌خواد اثبات کنه اینا دو تا جهان و دو تا زمان هستن به خوبی داستانو جلو می‌بره باریکلا. بازیگران هم که شاهکارن و خصوصا موسیقی عالیه. رفیقش بهش می‌گه دیوونه‌ای چجوری می‌شه با گذشته ارتباط گرفت، که برای ما بیشتر تاکید بشه کاری که این می‌کنه چیز خاصیه و فرا علمیه بحث مرگ هم توی فیلم مهم شده که باید ببینیم باهاش چه می‌کنه
قسمت هفتم خواب می‌بینه مرده که کابوسه، خواب تا الان کارکرد خاصی نداشته و صرفا در حد همون بازتاب درونیات بوده، یه چیز روان‌شناختی. بله بعضی خوابا اینطور هست اما بعضی دیگه هم کاملا مربوط به حضور ما در جهانای دیگه‌ست و نوعی زندگی موازیه. امیدوارم در قسمتای بعدی این نوع خواب رو هم نشون بده انصافا انگار کمپانی اپل انگار پول داده خیلی آیفون مهمه توی داستان XD مسائل بیمارستانو خوب نشون داده و هدفش همین مقایسه‌ی مرگ و زندگیه، باریکلا سکانسی که یارو توی بیمارستان می‌میره، خیلی ترسناک دراورده مرگ رو، اینجوری برعکس ترس مخاطب از اتاق عمل خیلی بیشتر می‌شه که، عجیبه. البته مرگ رو هم خیلی ترسناک نشون می‌ده که اینم چون زندگی یارو رو نشون نداده که ببینیم نتیجه‌ی گناهی چیزی هست یا نه، فایده محتوایی نداره سکانسای بعد دکتر می‌گه ما نمی‌تونیم مرگ رو جلوشو بگیریم و دست ما نیست که محتوای خوبیه و ضعف انسان رو نشون می‌ده
قسمت هشتم: می‌ره پیش دکتر بالادستیش و دکتر بهش می‌گه یه عده با شانس کم ممکنه زنده بمونن، کلا شانس یه حرف بی‌خود، ضد فلسفیه و بی‌معنیه. توی فلسفه مفصل بحث شده از هزار سال پیش، که نظام علی-معلولی بر جهان حاکمه و هیچ چیز اتفاقی و شانسی نیستش بلافاصله بعد از همین حرفا در مورد شانس، آیه‌ی قرآن رو میاره که آیات سوره‌ی عصر هست و می‌گه فرصت‌ها از دست می‌ره و دنیا فانیه. این محتوای خوبیه، ولی به خاطر سواد کم نویسنده در بحثای فلسفی، می‌بینیم که مفهوم بی‌خود شانس در کنار یه مفهوم متعالی مثل گذران بودن جهان مادی قرار گرفته. خاطرتون باشه عرض کردم مشکل اصلی نویسندگان ما التقاطه نشون مهندس مرده که می‌خواد بمیره داره نماز می‌خونه، خوب نه سیری به ما نشون داد که چجوری این نماز خون شد چرا به دین کشیده شد، دیندار بود یا نبود، یه سکانس این وسط گذاشته که کارکرد خاصی نداره. مثلا به جاش باید حالش بده نماز می‌خونه آرامش پیدا کنه، یا چه می‌دونم کم کم به معنا برسه از زندگی پوچش. یهو نماز می‌خونه بیخوده می‌ره یکی که می‌دونه می‌میره رو نجات بده ولی نمی‌تونه. بعد دختره می‌گه هیچ کس نمی‌تونه جلو اراده خدا وایسته. به خاطر مبانی اشتباهی که اثر در مورد سفر در زمان گذاشته، وقایع رو مجبوره قطعی جلوه بده. در حالی که گاهی شما خواب یک بلا می‌بینید و بعدا با صدقه اون بلا رفع می‌شه. دقت کنیم که فیلم جبرگرا نیست، نمی‌گه انسان اراده نداره، می‌گه اراده‌ای مافوق انسان هم هست که مضمون خوبیه اینکه شاهچراغ می‌رن خوبه و از اینکه نرن بهتره، ولی باز تاثیر خاصی توی داستان نداره
قسمت نهم اثر نقاط قوتش رو حفظ کرده و نقاط ضعفش رو داره کم‌تر می‌کنه. مثلا دیالوگ‌های ضعیف دیگه دیده نمی‌شه که خیلی خوبه علاوه بر نکاتی که قبلا بحث کردیم چیز جدیدی نبود در این قسمت و داستان داره می‌ره جلو. از این به بعد دیگه مطالب تکراری رو توی هر قسمت نمی‌گم و مطالب جدیدی اگر داشت بحث می‌کنیم قسمت دهم بحثای خوبی داشت در مورد مرگ و اینکه فرصت نداره و کلا تمرکز روی مرگش. اما هنوز هدف زندگی مشخص نیست و مهندس گیجه. باید دید هدف زندگی رو چی معرفی می‌کنه این بزنگاه اصلی محتوای فیلمه قسمت یازدهم دیالوگای خوبی در مورد خدا و پیغمبر و این حرفا داره که خوبه، اما در سکانس‌های اساسی نیست، در سکانسای کناره و حاشیه‌ای هستش در این قسمت و قبلی بحث مرگ آگاهی پر رنگه که مضمون خوبیه، اما مرگ هنوز به معنای سکولارش هست و هیچ افق دید ماورائی در اثر دیده نمی‌شه، در قسمتای بعدی این فضای پسامرگ و معنای زندگی دنیوی هم باید پر رنگ بشه فعلا معنای زندگی در فیلم، خونواده هستش. عشق بین زن و شوهر و عشق به بچه‌ش معنای زندگی مهندس هستش که چون می‌خواد بمیره تازه قدرشو می‌دونه. اینکه معنای زندگی انسان به خونواده تقلیل داده بشه با هیچ مکتب فلسفی الهی جور نیست، خونواده مهمه اما هدف زندگی ما که تشکیل خونواده نیست. پدر خوانده هم در همین سطح هدف زندگی رو ترسیم می‌کرد و دائم می‌دیدیم که دون کورلئونه به فکر خونواده‌ایه که از دست داده. این نگاه ماتریالیستی به هدف زندگیه