درود قشنگا🫀
صبحتون بخیر😉
بریم برای شروع فعالیت😌💪
#روزمرگی
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨
پارت اول داستان ساعت سیزده برای شما 🥹⏰🖤
⏰ ساعت ۱۳
قسمت اول | زنگی که نباید به صدا درمیآمد
نیمهشب بود.
آوا در اتاقش نشسته بود و به ساعت روی دیوار نگاه میکرد.
عقربهها آرام جلو میرفتند.
۱۱:۵۹...
آوا خمیازه کشید و خواست چراغ را خاموش کند.
اما ناگهان...
زنگ ساعت به صدا درآمد.
یک بار.
دو بار.
سه بار...
آوا با تعجب به ساعت نگاه کرد.
«نیمهشبه... چرا ساعت داره زنگ میزنه؟»
زنگ ادامه پیدا کرد.
چهار...
پنج...
شش...
آوا شروع کرد به شمردن.
هفت.
هشت.
نه.
ده.
یازده.
دوازده.
آوا نفسش را حبس کرد.
همهچیز ساکت شد.
اما بعد...
زنگ سیزدهم به صدا درآمد.
آوا از جا پرید.
ساعت ایستاد.
صفحهی آن برای چند ثانیه کاملاً سیاه شد.
بعد دوباره روشن شد.
اما ساعت دیگر ۱۲:۰۰ را نشان نمیداد.
نوشته بود:
۳:۰۶
آوا زیر لب گفت:
«سه و شش دقیقه؟»
تلفنش را برداشت.
صفحهی گوشی هم همان ساعت را نشان میداد.
۳:۰۶.
بعد پیامی روی صفحه ظاهر شد.
بدون اینکه کسی چیزی فرستاده باشد.
«خیابان جدید باز شد.»
آوا چند لحظه فقط به صفحه نگاه کرد.
«چه خیابونی؟»
هیچ جوابی نیامد.
صبح روز بعد، آوا از خانه بیرون رفت.
همهچیز عادی به نظر میرسید.
مردم در خیابان بودند.
ماشینها حرکت میکردند.
مغازهها باز بودند.
اما وقتی آوا از کنار کوچهی همیشگی رد شد، چیزی دید که قبلاً آنجا نبود.
یک تابلوی کوچک.
روی آن نوشته شده بود:
خیابان ۱۳
آوا ایستاد.
با خودش گفت:
«من این خیابون رو تا حالا ندیدم...»
چند قدم جلو رفت.
خیابان کاملاً خالی بود.
نه ماشین.
نه آدم.
نه حتی صدای باد.
آوا به زمین نگاه کرد.
روی آسفالت فقط یک رد پا دیده میشد.
یک رد پای کوچک.
آوا به آن خیره شد.
رد پا درست تا انتهای خیابان ادامه داشت.
و عجیبتر از همه...
اندازهاش دقیقاً شبیه رد پای خودش بود.
آوا آرام عقب رفت.
در همان لحظه تلفنش لرزید.
یک عکس برایش فرستاده شده بود.
عکس خودش بود.
اما عکس قدیمی به نظر میرسید.
پشت عکس یک جمله نوشته شده بود:
«۱۳ نفر وارد شدند. ۱۲ نفر برگشتند.»
آوا با ترس به ابتدای خیابان نگاه کرد.
تابلوی «خیابان ۱۳» دیگر آنجا نبود.
جایش فقط یک دیوار سفید بود.
و روی دیوار، با جوهر قرمز، یک جمله تازه نوشته شده بود:
«تو نفر سیزدهمی.»
آوا آرام زمزمه کرد:
«من... قبلاً اینجا بودم؟»
از پشت سرش صدایی آمد.
صدایی کاملاً آشنا.
صدای خودش.
«آره.»
آوا برگشت.
هیچکس آنجا نبود.
فقط خیابان خالی.
و یک ساعت دوردست که...
سیزده بار زنگ زد.
⏰
ادامه دارد...
#روزمرگی
#داستان_ها
#مخلوقات_من
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨
درود دوست قشنگم🫀
اول بزن رو این پیام تا بیشتر باهامون آشنا بشی😉
من کیم؟👩🎨
چرا اینجام؟🫀
جشنواره مون از چه قراره؟😉
توضیحات چنلمون☘
داستان آن سوی دیوار🦢
داستان ساعت سیزده😶🌫
داستان آریا و ستاره گمشده🤗
داستان نام فراموش شده🫣
داستان های من دریک قاب😻
لیست آموزشهای رایگان👽
شروع کانالمون😌
لیست هشتک هامون😉
چنل بنر سازیمون😄
#روزمرگی
#توضیحات
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨
رفقای قشنگم بدونید کلی خبر قشنگ توراهه🫀
با کلی سورپرایز پیشتون میام😌
#روزمرگی
#سورپرایز
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨
اندوهت را بتکان
جهان منتظرت نمی ماند
تا حالت خوب شود...
#روزمرگی
#انگیزشی
https://eitaa.com/FirstLbicudd🌱👩🎨