eitaa logo
نَــوای‌ِمَـظلـُــوم
1.7هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
1.2هزار ویدیو
59 فایل
به جمع ما خوش اومدین رُفَقا‌ ؛ مدافعانِ نور، در مقابل قدرت پلیدِ تاریکی . آیدیِ منِ مدیر : @Khademe92 - جهتِ شنیدنِ حرفاتون : 📻✨ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_b41kzx0&btn=نوای.مظلوم ‌ کپی؟! موردی نداره ،، فلذا راحت باشید ؛
مشاهده در ایتا
دانلود
نَــوای‌ِمَـظلـُــوم
بیاین علی گانه و زهرا گانه زندگی کنیم؛🙂 دنبال خوبش باشیم :) دنبال پولدار هاش نباشیم :) دنبال او
اینم به درخواست شما ان شاءالله که همه مجردها تشویق بشن به ازدواج حالا ما که تجربه نداشتیم و نداریم که بخواهیم بگیم چطور بوده ولی خب شما این عکس هارو ببینید و تشویق بشید به ازدواج و اینکه ان شاءالله به اونی که میخواهید و یا به اونی که صلاحتون هست برسید🚶‍♂
ی رمان قبلا خونده بودم یعنی چندتا پارتش رو فقط امروز داشتم پیام های ذخیره شده روبیکام رو نگاه میکردم دیدم عه این رمانه خلاصه که دوباره انگیزه پیدا کردم که بخونمش ان شاءالله هر روز سعی میکنم دو سه تا پارتش رو برای شماها هم بفرستم هرکی خواست بخونه البته شایدم خیلیا خونده باشن خلاصه رمانی که خودم از روی بنرش رفتم ببینم چه جوریه اینجوری نوشته شده بود👇🏻 بچه مثبت از اسم رمان هم می تونید به طنز و مذهبی بودن این رمان پی ببرید!🤣🤌🏼 سامیار پلیسه و یه مأموریت بهش داده می شه که فقط با کمک دختر عموی15 ساله خیلی شررررر و شیطون ش سارینا می تونه حل بشه! تااینک سامیار.... کل کلاشون خیلی جذابه🤌🏻🥲😂
- شهیدباکری چه قشنگ گفت : «خدایا ، نمیرم در حالیکه از ما نباشی» :) -
🖼 ۲۰۰ شب پایمردی و شجاعت ✏️ بصیرت و هوشمندی ملّت بزرگ ایران در واقعه‌ی اخیر و پایمردی و شجاعت و حضورش، دوست را به تحسین و دشمن را به حیرت واداشت. ✍🏼 بخشی از اولین پیام رهبر معظّم انقلاب | ۲۱/اسفند/۱۴۰۴ 🖨 نسخه کیفیت اصلی 💻 Rahbar.ir  | 📲 @Rahbar_ir
یک نفر نیست تورا قسمت من گرداند؟ کار خیر است ، اگر این شهر مسلمان دارد
نَــوای‌ِمَـظلـُــوم
یک نفر نیست تورا قسمت من گرداند؟ کار خیر است ، اگر این شهر مسلمان دارد #ستاد‌تشویق‌به‌ازدواج
فکر نکنید اینارو بلدم😐💔 باور کنید میرم کانال های بقیه میگردم اینستا و نمی‌دونم هزارتا جایی دیگه رو که اگه چیز خوب دیدم پیدا کنم و بفرستم اونم به خاطر درخواست خودتون😐💔
نَــوای‌ِمَـظلـُــوم
ی رمان قبلا خونده بودم یعنی چندتا پارتش رو فقط امروز داشتم پیام های ذخیره شده روبیکام رو نگاه میک
من که با اینکه اینهمه صفحه بود و از اولش شروع کردم به خوندن الان تمومش کردم ان شاءالله برای شماهم از فردا پارت هاشو میزارم🚶‍♂
امام زمان علیه‌السلام: اگر برای ظهورم دعا کنی من نیز برای تو دعا میکنم و اگر به من فکر کنی، من نیز به تو فکر میکنم .. اللهم عجل لولیک فرج 🚶‍♂💔
نَــوای‌ِمَـظلـُــوم
ی رمان قبلا خونده بودم یعنی چندتا پارتش رو فقط امروز داشتم پیام های ذخیره شده روبیکام رو نگاه میک
طبق محاسباتم الان که خانوم شاهین داشت می رفت سمت تخته باید پاش می رفت روی روغن محل که کف کلاس ریخته بودم و با لگن می خورد زمین. الهی که به حق پنج تن فقط و فقط تا7 ماه این لگن ش خورد بشه تا این مدارس تمام بشه من از شرش راحت بشم بعد دوباره خوب بشه و با تندرستی به زندگی ش ادامه بده. اخ چقدر من معصوم و مظلومم خدایا میشه خواسته به این کوچیکی مو براورده کن؟ ادامس مو باد کردم و بهش خیره شده. یک دو سه و شتررررررق. یاخدا بهش نمی خورد انقدر سنگین باشه لامصب انگار بمب ترکید انقدر افتادن ش صدا داد. فکر کنم کاشی های کف کلاس ترک خورد از وسط و خرج گذاشته رو دست اون مدیر ابرو قشنگ! یهو چنان فریادی زد که کرک و پر نداشته ام خدا شاهده ریخت. منم که زود دلم می سوزه از بس مظلووومم خداوکیلی یکم اب از بطری زیر میز ریختم تو دستم و به طور خیلی اکولوژیک ریختم تو چشام که تا فیها خالدون م سوخت چه سوزی داد ها. بلند شدم با دو سمت ش رفتم و که اب از چشام سرازیر شد مثلا من گریه می کنما ها مثلا! و جیغ زدم:واییی خانوم شاهینی چی شد واییی. سریع با دو رفتم تو دفتر و درو باز کردم یکم به خودم فشار اوردم بیشتر اشک بریزم و رو به مدیر ابرو قشنگ گفتم: - واییی خانوم مدیر خانوم شاهینی افتاده زمین داره ناله می کنه! سریع با گاری چی ببخشید! ابدارچی به خدا از بس گاری دستش بود خاک و خل های مدرسه رو جمع می کرد بلانسبت فکر می کردم گاریچی هست! وارد کلاس شدیم و خانوم مدیر گفت: - یا خدا پاش شکسته باید ببریمش بیمارستان. گاریچی گفت: - نمی تونن بلند شن که الان می رم گاری مو میارم با اون سوار ماشین تون بکنیمش. ابرو قشنگ با خشم گفت: - اقای حسین !گاری چیه مگه من و شما می تونیم ایشون و بلند کنیم؟ زنگ بزنید امبولانس. فری و زری تازه از توالت رسیده بودن و با دیدن حال و روز این شاهینی خدا زده الکی شروع کردن گریه کردن. خدایی رفیق همینا نمی دونم این اشکا رو از کجا اوردن. منم ادای گریه کردن و دراوردم والا خو اشکم نمی یومد. بلاخره امبولانس اومد و شاهینی پاشکسته رو برد و مدیر رو به ما گفت: - خداروشکر معلم به این خوبی دانش اموز های خوبی مثل شما رو داره برید دخترا برید داخل. من طبق معمول با این زبون خوشکلم گفتم: - لطف دارید خانوم همش به خاطر تربیت و نحوه مدیریت شماست. اینم فاز برش داشت فکر کرد من راست می گم و لبخند ژکوند زد رفت تو. ما هم ته مدرسه رفتیم و برای خودمون شاهینی پا شکسته رو مخاطب قرار دادیم و براش اهنگ سرودیم! شاهینی پا شکسته بدجور تو گل نشسته مارو دنبال کنید:) 🟥 @Flip313 ⬛️نَــوای‌ِمَـظلـُــوم(:
نَــوای‌ِمَـظلـُــوم
#رمان‌بچه‌مثبت #پارت1 طبق محاسباتم الان که خانوم شاهین داشت می رفت سمت تخته باید پاش می رفت روی ر
فاطی یا همون فری خودمون ظرف غذای استیل شو زیر دست های طلایی ش گرفت و شروع کرد به بزن و بکوب توی کلاس. منم دکمه های مانتومو باز کردم و رفتم وسط داشتم قر می دادم. زهرا هم خواننده امون بود و داشت می خونید: - سیا دخته هاجرو خودمو تو گل می پلکونم محض رضای دخترون خودمو تو گل می پلکونم اصغر و کبرا نانای اکبر و صغرا نانای از بی ام وی م پیاده شدم و عینک هامو برداشتم. نگاهی به مدرسه انداختم. مدرسه ی فاطمه الزهرا متوسطه ی اول! با دیدن مدرسه هم کلافه می شدم! چرا باید پرونده ای به من بدن که فقط با کمک به شر فقط می شه حل ش کرد؟ با فکر اینکه قراره مدتی هم سارینا رو پیش م نگه دارم و باهاش کار کنم واقعا امپر می سوزوندم. سعی کردم به اعصاب م مسلط باشم و در زدم که مستاجر مدرسه درو باز کرد و وارد مدرسه شدم. زنگ تفریح بود و کلی دختر با لباس یک رنگ ریخته بود توی حیاط مدرسه. اما من دنبال دختر عموی خودم می گشتم! همون که حالا چتری هاش تا روی ابرو هاش بود و چشای ابی ش می درخشید و همیشه خدا کوله اش با کفش هاش ست بود و داشت ادامس می ترکوند و یه جایی سرش بند بود. کلا این بشر بی دردسر نمی تونه یک جا بشینه! نمی دونم زن عمو سر این بچه چی خورده اینطور شده! هر کی از کنارم رد میشد یه چیزی می گفت . کنار دفتر وایسادم و تقه ای به در زدم. در باز شد و معاون بود. با دیدن یونیفرمم گفت: - سلام خوش اومدید بفرماید. داخل رفتم. همه معلم ها دور تا دور دفتر نشسته بودند و مدیر هم داشت یک سری چیز ها توی پرونده می نوشت. با دیدن م بلند شد و گفت: - سلام بفرماید! ابرو هاش پیوندی بود و معلوم بود دست نزده واسه همین سونیا همیشه بهش می گفت ابرو قشنگ! قشنگ نبودا مسخره اش می کرد! لب زدم: - سلام پسر عموی سارینا رادمهر هستم باید با خودم ببرمش می تونید به خانواده اش هم زنگ بزنید. سری تکون داد و گفت: - بȝله بزارید زنگ بزنم. زنگ زد و بود کمی گفت: - الان میگم صداش کنن. تشکری کردم که بود چند دقیقه همون دانش اموز که فرستاده بود سارینا رو صدا کنه برگشت و گفت: خانوم فاطمه داره تمبک میزنه زهرا می خونه سارینا هم داره میرقصه توجه نکرد به حرفم. چشمامو محکم روی هم فشار دادم . طبق معمول داشت یه کاری انجام می داد. مدیر لب گزید و معاون رفت دنبالش. بلاخره خانوم تشریف فرما شد. طبق معمول مانتوی کوتاه و تنگ شلوار تنگ و مقعه گشاد که تا اخر سرش بود و می خواست بیفته! و چتری هایی که تا روی ابرو هاش بود. با دیدنم خندید و گفت: - عههه سامی بچه مثبت سلام. وای خدا دو دقیقه خفه شو ابروی منم اینجا ببر. با اخم گفتم: - بریم؟ ادامس شو باد کرد و گفت: - کجا؟ بود هم ترکوند و دست به سینه نگاهم کرد. رو به مدیر گفتم: - خدانگهدار. و بازوشو گرفتم بیرون اومدیم. همین جور دنبال خودم می کشیدمش تقریبا دم در مدرسه محکم دستمو پس زد و گفت: - اییی چته وحشی دستمو کندی منو با اون دزد هایی که می گیری اشتباه گرفتی فکر کنم چشات کور شده برو یه دامپزشکی حتما. وای خدا من چطور اینو تحمل کنم! شقیقه امو ماساژ دادم و گفتم: - ببین می خوام ببرمت یه جایی حتما خوشت میاد خوب؟ طبق معمول کنجکاو شد و چشای ابی ش درخشید و گفت: - به شرط اینکه اول بریم دلی از عزا در بیاریم. گنگ نگاهش کردم که گفت: - بریم یه چیزی بزنیم بر بدن. وای خدایا منو صبر بده چرا لاتی حرف می زنه! سری فقط تکون دادم تا بلکه زود تر راه بیفته. جلو اومد و دستی به شونه ام زد و گفت: - افرین بچه مثبت خوب. بȝد هم رفت سمت ماشین. می دونم اخر این پرونده روانی می شم می دونم مارو دنبال کنید:) 🟥 @Flip313 ⬛️نَــوای‌ِمَـظلـُــوم(:
نَــوای‌ِمَـظلـُــوم
#رمان‌بچه‌مثبت #پارت2 #سارینا فاطی یا همون فری خودمون ظرف غذای استیل شو زیر دست های طلایی ش گرفت
در ماشین بچه مثبت رو وا کردم و سوار شدم درو محکم زدم که شترررق صدا داد. وییی اوووخی ارث باباش یه وقت خراب نشه از من دیه بگیره! با اخمای درهم سوار شد عین میرغضب می مونه ها! حرکت کرد و دست بردم سمت ستاره ی لباس پلیسی روی شونه اش تو دستم بود داشتم نگاهش می کردم که زد رو دستم محکم که با شدت دستمو عقب اوردم و ستاره اش کند! با بهت به دستم نگاه کرد به چه حقی منو زد؟ منم تا به خودش بیاد یه پس گردنی محکم بهش زدم و جیغ کشیدم: - داشتم فقط نگاه میکردم چتههه وحشی دستم قرمز شد. بودم دستم که قرمز شده بود رو نشون ش دادم. عین کفتار از وسط نصف شده نفس می کشید! منم عین ببر زخمȚ! ها چیه فکر کردین الان ببر به این قشنگی رو به اون تشبیهه می کنم؟ والا. حدود نیم ساعتی بود داشت رانندگی میکرد که کلافه پاهامو اوردم روی صندلی و چهارزانو نشستم که اخم ش غلیظ تر شد. نالیدم: - من گرسنمههههههه . اونم عین خودم با عصبانیت و کشدار گفت: - کاررررد بخوره به اون شکمتتت دو دقیقه وایساآآ. با حرص زل زدم بهش و چتری هامو مرتب کردم تا بهتر اخم هامو بیینه اما اصلا به روی خودش نیاورد و داشت رانندگی می کرد. اصلا نمی دونم کدوم جهنم دره داشت منو می برد! بابا چطور منو داد دست این یابو؟ خر هم راضی نیست افسارشو این تو دست بگیره بس که نچسبه! مارو دنبال کنید:) 🟥 @Flip313 ⬛️نَــوای‌ِمَـظلـُــوم(: