W̶o̶r̶d̶s̶-̶
ـ
یک روز و اندی گذشته و در این مدت فقط در این فکر بودم:
کانالم، آن حس و احوال اوایلش را ندارد.
دلم سوخت برای آن شعرهای روی هم انباشته، آن عکسهای خاک گرفته در گالری، برای لحظاتی که همیشه طبق عادت ثبتشان میکردم در تلگرام و اکنون بخاطرشان نظم کانال را بهم ریختهام.
آرشیو زدم برای این کانال و در زمان انتقال بعضی پیامها دست و دلم لرزید...
یکهو دیدم میخواهم تمام پیامها در این کانال بمانند.
دیدم که نمیتوانم تفکیکشان کنم از هم؛
دیدم این لحظات ثبت شده هم «کلمات» هستند.
پس، تنها بعضی از لحظات شخصی را منتقل خواهم کرد که میبینم اینجا جایشان نیست.
دلم آن بادامهای بو دادهی لیمو و نمکی شده را میخواهد؛
آن بادامهایی که خاطرات بچگیِ پای گاز ایستادن مادر و بیقراری برای آماده شدنشان را حمل میکنند.
آن بادامهایی که مزهی خندهیِ شادِ مادر و کودک را دارند.