متأسفانه عشق چیزی جز سراب نیست. عشق هالهایست از علاقهای ناحقیقی و رویایی دیر و دور. میبافیمش که خوشحال زندگی کنیم؛ بیخبر از اینکه تشت رسواییش یه روزی بد صدا میکنه.
به من نگو عاشقتم، چون مطمئن میشم که دوستم نداری. حتی به من نگو دوستت دارم، که باورم نمیشه.
به هر حال مطمئنم همهمون روی "این آمدن، این رفتنم؛ رنج و عذابی بود و بس" اتفاق نظر داریم. آمد و رفتمون به این دنیا اصلاً.
شکلاتفروشی جنگلی امیلی࣫͝
- تو که توی همهچیز دستی بر آتش داری؛ دستت نمیسوزه؟ =)
- اگه فردوسی نبود، من و تو الان با هم عربی صحبت میکردیم.
شکلاتفروشی جنگلی امیلی࣫͝
-
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد میسپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ میبندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان!
بندهی خاطراتم. اون آهنگ قدیمی که هنوز وقتی پخش میشه بدنم به لرزه میافته، اون شیشهی عطر خالی که پر از خاطرهست، نامهها، جملههای رندوم گوشهی کتاب فلسفه، چتهای قدیمی، عکسهایی که آدماش دیگه نیستن، اون شعر که من رو یاد یه شخص خاص میندازه، هدیههای توی کمد... اینها همهی چیزیان که من رو به این دنیا وصل نگهداشتهان.
ما میگیم «هستم اگر میروم،گر نروم نیستم» اما هنوز هم یه پامون تو گذشتهست. آزاد مثل درخت، در بند مثل موج.