شکلاتفروشی جنگلی امیلی࣫͝
-
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد میسپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ میبندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان!
بندهی خاطراتم. اون آهنگ قدیمی که هنوز وقتی پخش میشه بدنم به لرزه میافته، اون شیشهی عطر خالی که پر از خاطرهست، نامهها، جملههای رندوم گوشهی کتاب فلسفه، چتهای قدیمی، عکسهایی که آدماش دیگه نیستن، اون شعر که من رو یاد یه شخص خاص میندازه، هدیههای توی کمد... اینها همهی چیزیان که من رو به این دنیا وصل نگهداشتهان.
ما میگیم «هستم اگر میروم،گر نروم نیستم» اما هنوز هم یه پامون تو گذشتهست. آزاد مثل درخت، در بند مثل موج.