اینکه حس میکنم زمان اصلا دستم نیست واقعا آزارم میده.
کلی کار برای انجام دادن دارمو یهو به خودم میام میبینم زمان خیلیی تند گذشته و احتمالا باید بازم نصفشو فردا انجام بدم
جنگلِحفاظتشدهیذهن
اینکه حس میکنم زمان اصلا دستم نیست واقعا آزارم میده. کلی کار برای انجام دادن دارمو یهو به خودم میام
مال من فقط داره میگذره به سرعت توربو..
یکی از تراپی های همیشه جواب برای من، شکلات و غذا خوردنه.
به شدت توصیه میشهه✨🤌🏻
جنگلِحفاظتشدهیذهن
یکی از تراپی های همیشه جواب برای من، شکلات و غذا خوردنه. به شدت توصیه میشهه✨🤌🏻
ببخشید ولی ترامپی یه لحظه بدجور چشممو گرفت😔😔😂
هدایت شده از نویسندهاتاقکزیرشیروانی
من
نوشتم
روز و شب برای تو سرودم
حرف دلم را بر کلمات نشاندم و برایت روی کاغذ آوردم
ای زیبای من!
من برای تو نوشتم
آن کتاب های گوشه ی دیوار را میبینی؟
بازشان کن تا مرا بشنوی
آه
میدانم
دیگر پیشت نیستم
میدانم که چقدر تنهایی سخت است
میدانستم پشیمان خواهی شد!
آری
میدانم که چه سوزی به دلت راه یافته
اما دقیقا،زمانی که کتاب هایم را باز کنی و ورق های کاهی آن را بو بکشی،زمانی که خط به خط آنهارا بخوانی،دیگر دلت تنگ نخواهد بود
اصلا دلت را برای چه تنگ میکنی؟
منی که وقتی بودم،نیم نگاهی هم نصیبمان نکردی؟
آه
ای چشمان مشکی
با تو ام
تویی که شب ها بسته میشوی و با اشک تر میشوی
حالا چشمان مرا میفهمی؟
حالا میفهمی که اشک چیست؟
دنیا مرا از تو راند
اما تویی که خود را از من دور کردی چه ؟
دیگر حتی نشانی از بودنم هم برایت ندارم
اما
نوشته هایم را بخوان
من
دقیقا بین تک تک تار های مویت
بین حفره ی لب هایت
بین تک تک موژه هایت
بین رنگ چشم هایت
من اینجام!
دقیقا دست در دست تو
کلماتم،دلتنگی مرا بیشتر کرد اما برای دلتنگی کمتر تو نوشته شده بود....
درست است
مریض بودم،
سخت مریض بودم
اما،ای که زیباییت دلم را ربوده بود
من اینجام
کافیست چشم هایت را باز کنی تا مرا بشنوی...
-تکه نویس