هدایت شده از قهوه تلخ
بیا خیال کنیم نمازت را ایستاده خواندی
بیا خیال کنیم قنوتت با یک دست نیست
خیال کنیم دیگر حسینت را حسن صدا نکردی
محسن زیر خاک ها دفن نیست
موهای من سفید نشده
موهای زینب پریشان نیست
تو بازهم میخندی
چادرت نسوخته، خاکی نیست
نفس هایت به شماره نیوفتاده
تکیه گاهت دیوار نیست
اسما را جای من صدا نمیزنی
تنور این خانه خاموش نیست
در خانه نسوخته
دیوار خونی نیست
شب ها آسوده میخوابی
حسن درگیر با کابوس نیست
از من رو نمیگیری
سلام من بیجواب نیست
بیا خیال کنیم تو باز چشم هایت را باز میکنی
خیال کنیم دفن شبانهات بر گردن من نیست...
هدایت شده از [آیدن/Aedan]
صدای نالههایش دل سنگ را آب میکرد...
نمیدانستم اینها از کدام تبارند که ظالمانه به زنی که باری شیشه را حمل میکرد، ستم میکردند.
مردانگیت پس کو؟ غیرت مردانهات اجازهی زدن ضربهای بر پیکر ضعیف بانوی ما را میداد؟
و آن شب، آسمان در خود فرو ریخته بود...
فرشتگان با دیدهی اشکبار بر خاک مدینه مینگریستند، که چگونه نور خلقت در گوشهای خاموش میشد.
دستِ ظلم بر دامان پاکترین بانوی هستی رسید، و زمین از دردِ بیعدالتی ناله کرد: «فاطمه شکسته است، و عالم یتیمِ مهر اوست…»
غم آسمان را برداشته بود.
هوای دل زینبش هنوز هم دل شیعیان را می سوزاند.
غمی که قرنهاست از کوچههای خاموش مدینه تا قلبهای عاشق امتداد یافته است،
هر اذانی که میرسد، بغضی پنهان میان واژههای "حیّ علی خیرالعمل" میلرزد.
زمین هنوز شرمندهی آن سیلیست که بر صورت نور فرود آمد،
و زمان، هر شب شهادت، به یاد بانویی میگرید که حقش، فریاد مظلومیت علی بود...
ای مادرِ صبر و سوز، ای فاطمه!
تمام اشکهای عالم، تسکینِ داغ تو نیست.
ولی غم زینب را کجا ببرم؟
چشمی که مادر پهلو شکسته برادر بی کفن را دیده کجا ببرم
دستانی که بر سر علی اصغر کشیده شده کجا ببرم؟
این کوفه به هیچکس رحم ندارد..
کوفیان رحم ندارند..
برای دل شکسته بچه های مادرم چه کنم؟
و علی…
مردی که کوه در برابرش زانو میزند، اما دلش از یاد فاطمه هزار تکه شده است.
نشسته است در خلوت شب، با دستانی لرزان بر درِ سوخته،
به یاد بانویی که نور خانهاش بود و حالا در دل خاک آرام گرفته.
اشکهایش بیصدا بر خاک میچکد، هر دانهاش چون ستارهای خاموش در دل شب مدینه.
دلِ علی دیگر آرام ندارد…
از آن روز تا همیشه، هر نالهی یتیمی، هر آهِ زینب،
زخم کهنهی پهلوی فاطمه را در جانِ حیدر تازه میکند.
و من...
در این شب، دلم میان خاکِ مدینه گم شده،
میان درِ سوخته و نالهی پنهان علی، میان اشکهای زینب و سکوت خانهای که دیگر نفس نمیکشد.
هر چه میخواهم نگریزم از اندوه، بغضی از جنس غربتِ فاطمه در گلویم خفهام میکند.
امشب، نه زمین قرار دارد، نه آسمان؛
همهچیز بوی اشک و داغ و بیکسی میدهد...
ای بانوی بهشت، ای مادرِ مظلومیت و مهر،
دلم رکوع کرده در برابر نامت، سجده کرده بر یادِ لطافتت.
تسلیت بر دلِ تمام عاشقان، بر دلهایی که با شنیدن "کوچه" میشکنند،
تسلیت بر شبِ تاریکی که با یاد پهلوی شکستهات روشن شد،
تسلیت بر علیِ تنها، بر زینبِ بیقرار، بر همهی دلهای سوختهات...
ای فاطمه، هر آهی در این شب نام تو را زمزمه میکند،
و من، با چشمانی پر از اشک، فقط میتوانم بگویم:
السلام علیکِ یا فاطمة الزهراء،
ای آرامش دلهای شکسته، تسلیتِ عالم از توست، و داغِ عالم به نام تو...
#نوشته_های_قلبم
#راوی_خاطرات_گمشده
#جسیکا
هدایت شده از Omlet
از دردهایش چیزی نمیگفت؛
و من میدانستم
کارد، وقتی به استخوان میرسد
آدم را لال میکند.