هدایت شده از تویتر انقلابی (چراغستان)
اگر از خاک شما برای بمباران استفاده شده، اما شما هنوز هم ایران را مسبب مشکلات میدانید، قبله شما دیگر مکه نیست.
واشنگتن است.
✅ بقیه مطالبو اینجا ببین:
https://eitaa.com/joinchat/2100953316C2c5bf916f6
هدایت شده از حسیبا
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تیکتاکر آمریکایی: ایرانیها خیلی از ما متمدنترند/کشور ما رو احمقها اداره میکنند!
“وقتی حرف سیاستمداران ما میشه،
من حتی شک دارم اونا سواد خوندن
داشته باشن.”
هرسال به این فکر میکنم که چرا لحظه آخری میزاریم خونه رو مرتب کنیم
و هرسال از سال پیش دیرتر شروع میکنیم🎀
دستام درد گرفت انقدر سابیدم
انگار از حمامِ دوساعته دراومدم انگشتام چروکیدههه
جنگلِحفاظتشدهیذهن
هرسال به این فکر میکنم که چرا لحظه آخری میزاریم خونه رو مرتب کنیم و هرسال از سال پیش دیرتر شروع میکن
ولی خیلی عجیبه چجوری از یه ماه قبل شروع میکنید تمیز میکنید
تا اون موقع کثیف نمیشه دوباره؟🤡
عجیب بود.
در اوج لحظاتی که هیچ کس نمیدانست لحظه ی بعد بمبی بر سرش فرو خواهد آمد یا نه،
امیدوارانه،درحالی که مانند درختان چوب خشکشان جووانه ها سردرآورده بودند،
مردم زندگی را در وجودشان می دواندند.
بهار آمده بود و فروشنده ها تخم مرغ های رنگی،سبزه های متنوع در ظروف سفالی و چینی و پلاستیکی،ماهی قرمز های ریز و درشت و سیر،سمنو،سرکه،سکه،سیب،سنجد، سماق را روی میز چیده بودند.
هر رهگذری که میگذشت برقی در چشم هایش دیده میشد و به یاد سفره های هفت سین کودکی اش،یا همه ی پک چیده شده را میخرید یا سبزه ای را زیر بقل میزد و یا ماهی قرمزی را درون پلاستیک میکرد و میبرد تا درون حبابی که برایش در خانه حاضر داشت،زندانی اش کند تا بمیرد.
همیشه دلم به حال این ماهی ها میسوخت.
میدانستم بعد از خریدن آنها باید به انتظار بنشینم و ببینم کی میمیرند.خود را برای دور انداختن جنازه ی لزج و ظریفشان آمده میکردم و از یه جایی به بعد با نخریدن این خلق خدا به خودم و به آنها کمککردم.
ولی
امسال چیز دیگری برای غصه خوردن وجود داشت.
چیزی خیلی بزرگ تر.
متفاوت ترین عید عمرم را تجربه میکردم.
امسال خانواده های سیاه پوشی بودند که بدون کودک،بدون مادر و پدر و یا بدون خواهر و برادرشان غمشان را مهمان سفره ی هفت سین کرده بودند.
به عید سال پیش فکر میکردند که آنها هم میخندیدند و حالا،بی رحمانه لبخندشان را از دستشان داده بودند.
ولی گوشه ای از دل ها آرام بود.میدانستند جای عزیزانشان خیلی بهتر از آنهاست.
بیشتر غصه ی خود را میخوردند که نزدیکانشان چونین فیضی نصیبشان شده بود و آنها مانده بودند،در غم فراغ عزیزانشان.
امسال همه غمی داشتیم از جنس از دست دادن پدر.
همه وقتی یادشان میآمد که امسال قرار نبود پیامی از تلوزیون از سمت او که کاغذ را در دست چروکیده و نوازشگرش گرفته و رو به ملتش لبخند میزند برایشان پخش شود،بغضی سفت گلوشان را بغل میکرد.
هفت سین های امسال اما دو سین جدید داشتند
سید علی
و سید مجتبی
که مهمان سفره هفت سین قلبمان بودند.
۱۴۰۴ سال متفاوتی بود.
با تمام تجربیات سیاه و سفیدش تمام شد.
با تمام رشد ها،ناامیدی ها،خاطره ها و بزرگ شدن ها تمام شد.
لحظات سوار قطاری شدندو از جلوی من گذشتند و حالا من دوباره یاد آنها کرده بودم.
هرسال کارم همین بود.
پس از تمام شدن سال های عمرم،تازه لحظات گذر کرده اش جلوی چشمم می آیند و باورم نمیشود باید با خودم بگویم: بادش بخیر!
زمستان ساک دستش گرفته بود که برود.
یکی دو ساعت دیگر بیشتر مهمان ما نبود.
اما من نمیخواستم برود.به او گفتم اگر میروی و سال بعد بدون عیدی ای که منتظر ظهورش هستیم می آیی،برو و دیگه برنگرد.
هیچ کس نمیدانست در سال بعد
در ۱۴۰۵ چه چیزی انتظارش را میکشد.
چه اتفاقاتی با دست خودش قرار است برایش رقم بخورد.
من نمیدانستم سال بعد سال مرگم است یا هنوز حرف از زندگی میزند.
نمیدانستم قرار است با دنیای فانی مواجه شوم یا مرگ را بوسه زنم.
نمیدانستم سال بعد موقع دیدن جهانی است که بازگشت به آن است یا نه.نمیدانستم حتی همین فردا هستم یا نه.
حالا بیشتر از همیشه مرگ را به خودم نزدیک تر میدیدم.
حالا بیشتر ذهنم درگیر آن بود که آیا واقعا آن دنیا را برای خودم گلگون کرده ام یا پر است از بدبختی ای که با دستان خود به جان خود نشاندم.
عید امسال
بوی هرسال را نمیداد.
ولی دوستش داشتم.
عید امسال بوی تحول میداد.
بوی یکپارچگی و وحدتی که به رخ جهان کشیده میشد.
عید امسال
اولین عید خیلی ها بدون عزیزانشان بود و اولین عید همه بدون او،
و اولین عید مردم با رهبر جدیدشان که با دل و جان اورا دوست داشتند.
و حالا ای بهار
برای ما بهار جان را به ارمغان بیاور.
بهار جهان را.
با خود عطر اورا بیاور.
از او با من حرف بزن.
بگو کی می آید.با نم نم بارونت با قدم های او از من حرف بزن.
بهار
با من بگو سال جدید چطور است؟
من مشتاقانه منتظر آن هستم.
خدای حالا خدای سال بعد هم هست.
خدایا
خودت را از پیش بیشتر به من بشناسان و با من درمورد خودت حرف بزن.
آغوش همیشه بازت را به روی من نبند
و دست قلب مرا رها نکن.
هرچه داریم از تو داریم.
شکرت که میتوانم یک عید دیگر را ببینم.
و شکرت که خاطره ها و تجربیاتی پر از رشد را پشت سر گذراندم.
یاری ام کن که بی تو یاری رسانی ندارم.
امسالم را پر کن از حضور خودت
خودم را به دست تو میسپارم
و کشورم را
و مردمم را.
ما از آغاز دم از تو میزدیم.
از آغاز نام تو بر سر زبان های مردممان بود.
از اول
ایران
با اسلامِ راستین تو خو گرفت و رشد کرد.
مارا از کودکی در روضه های حسین و عباست پرورانده اند:)
ما ملت توییم.
و جز تو دلمان به کسی قرص نیست.
بی شک پیروزیم،با یاری تو انشاالله
-تکه نویس