ساعتی که دیدمت دوست داشتم دیگه کلا با تو نفس بکشم درست پا به پای تو دوست داشتم برای همیشه سهم تو باشم و تو سهم من بعد دوتا بوسه ای که درست نزدیک گوشم و یکی دیگه بعد از خدافظی زیر گردنم زدی گفنم دیگه زندم واسه بودن تو زندم واسه دوست داشتن تو زندم واسه عاشقی با تو زندم واسه تو حیف همه اینا اشتباه بود همه ، همه نه قرار بود سهم تو بشم و نه قرار بود واسه تو زندع باشم و همینطور نه قرار بود برای تو زندگی کنم بعد فهمیدن این موضوع زندگی دیگه برام قشنگ نبود سهم یکی دیگ شدن واسم قشنگ نبود نفس کشیدن پای به پای کسی برام قشنگ نبود دیگه هیچی برام قشنگ نبود دیگ معنی هیچی رو نمیدونستم فقط اون لحظه میدونستم دوست داشتن این نیست عشق این نیست اینا همه چی میتونه باشه جز عشق جز دوست داشتن نمیدونم دیگه فقط میدونم بند بند وجودم بعد رفتنت به هم ریخت و دیگه نتونست جون بگیره و درست بشه نه اینکه نخواد نه فقط بخاطر این که یک ترس توش اینجا شد یه ترسی که نمیدونم چیه شاید ترس از اعتماد شاید ترس از دوست داشتن شاید ترس از دست دادن کسی که دوسش داشتی شاید ترس رفتاری بد شاید ترس نخواسته شدن نمیدونم شاید ترس همه اینا دلم میخواد تا صبح درموردت بنویسم و گریه کنم نمیدونم چرا دوباره دلتنگت شدم دلتنگ کسی ک درمورد بد رفتاریش با آدم و عالم حرف میزدم ولی در کنار اون رفتارا بازم دوست داشتم با اینکه واقعا رفتارای خوبی نداشتی و بقیه درست میگفتن که جدا شدن بهترین کاره ولی بعد هربار حرفی که از جدا شدن میزدن انگار یکی گلوم رو گرفت و میگفت هیس ساکت باش هیس حرف نزن نمیدونم چرا هنوز ، هنوزه دوست دارم نمیدونم چرا
غمم و گین میکنه اینکه نمیتونم بهت پیام بدم و سال جدید و تبریک بگم
حوصله تبریک به هیچکس و ندارم اما کاش تو بودی و من..
دیدی وقتی شمع روشن میکنی، دستهات رو دورش میگیری که باد خاموشش نکنه؟
یه ذره امید ته دلم مونده، با دستهای لرزون نگهاش داشتم، چون اگه اون خاموش بشه، منم دیگه خاموش میشم.