داشتم از پارک رد میشدم ،
نگهبان سرویس بهداشتی اومد بهم گوشیو داد گفت آقای صادقی و بگیر اگه میشه .
ازون قدیمیاش بود .
هرکاری کردم نشد .
گوشیو دادم ،
زنگ زد به صابکارش ،
با خنده گفت آقای صادقی حقوق منو نمیدی؟
چشماش نمیدید .
باز بود .
ولی نمیدید
سبز رنگ بود ،
بینظیر .
میگفت دخترم پول لازم داره .
درد اینه
که کسی کمک لازم داشته باشه ،
ولی من اونقدی نباشم که کمکش کنم .