eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
107 دنبال‌کننده
490 عکس
37 ویدیو
2 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
شب بخیر نمیگم چون باید پارت ۴۰ رو بفرستم😂💔.... تا یک شب صبر کنید😝.
A.R.R خوشحال شده بود... به هر حال همیشه می‌دانست که شایان به او خیانت نمی‌کند. خودش هم می‌دانست که تمام این مدت با این بهانه خود را قانع کرده بود. از روی تخت مرد بلند شد. شایان هم از روی صندلی‌ای که رویش نشسته بود بلند شد، متعجب شده بود از اینکه دختر، متعجب یا ناراحت و حتی عصبی نشده بود. مروارید، قدمی به سمتش برداشته و فاصله‌ی میانشان را چیزی حدود سه قدم کرد. گودی چشم های مرد ناراحتش می‌کرد. نفسی عمیق کشیده و بویِ دودِ سیگار را به درون ریه‌هاش وارد کرد. نفسی لرزان کشیده و قدمی دیگر به سمت مرد برداشت. چشمان شایان گشاد شدند، راستش انتظار چنین واکنشی را، آن هم با این همه آرامش نداشت. نگاه مروارید، روی چشم‌های شایان ثابت ماند. کمی بعد همانطور که نگاهش را روی تک تک اعضای صورت مرد می‌چرخاند، قدم هایش را به عقب کشانده و مجدد روی تخت نشست. اخم‌هایش را درهم کشید. حالش پریشان شده بود. دیگر با دیدن شایان به یاد مرگ مادر و خواهرش نمی‌افتاد با خود فکر کرد که اگر همان زمان ها، چنین اتفاقی می‌افتاد _که با خیره شدن به شایان، یاد مرگ عزیزانش نمی‌افتاد_ اکنون کجا بودند؟ هنوز آن رابطه‌ی گل و بلبل ادامه داشت؟ نفسی عمیق کشیده و سعی کرد بدون اینکه صدایش بلرزد، گذشته را از دید خودش بازگو کند.
🥱🥱... شب بخیر😴💤.
خاله امیرررررررر رو میخوامممم😭
اون عزیزانی که خودشون چنل دارن، میشه یه دقیقه بیاید پی؟ @AA_R_R
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_چهلم A.R.R خوشحال ش
یا من خیلی منظور رو ناواضح رسوندم، یا شما خیلی دقت نکردید... بابا پارت مهمی بوداا😭💔.