فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
این دختر خانم توی خیابون، ویولن زد✨🌈.
توی مترو هم، یه آقا پسری، با گیتار برامون آهنگ خوند. صداش واقعا خییلی خوب بود😭✨
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
خب سر قولم بمونمون دیگه😅.
اینم جوابهای شما✨.
البته من که میدونم همه رو یک یا دو نفر نوشتن ولی باز...😂. دستتون درد نکنه😁✨.
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.صداش😭✨.
اولین ترک اصلی خودش رو خونده بود آقاعه.
پیج اصلی اینستاگرامش رو برای همایتش اگر خواستید اطلاع بدید، پیوی ارسال میکنم براتون.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
پارت ۸ رو که فرستادم😅. پارت ۹ رو ارسال میکنم براتون.
پارت ۹، درحال نگارش...
بچهها واقعا خستهام.
یکم با تاخیر ( حدود چهار، پنج ساعت دیگه )، پارت رو براتون ارسال میکنم.
ولی در عوضش پارت ۱۰ رو هم میفرستم، شاید ۱۱ رو هم بفرستم😅.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
.صداش😭✨. اولین ترک اصلی خودش رو خونده بود آقاعه. پیج اصلی اینستاگرامش رو برای همایتش اگر خواستید اطل
شدیدا این آهنگ رو شنیدم یاد شایان، و اتفاقاتی که قراره در آینده، توی روند رمان رخ بده افتادم.😭😂💔
#مروارید_سفید
#پارت_نهم
A.R.R
همانطور که نگاه متعجبش را روی صورت اطرافیان، به چرخش در میآورد، قدم هایش را به سمت کلاس موردنظر میکشاند.
یادآوری نگاه باقی بچهها در محوطهی دانشگاه حالش را دگرگون میکرد.
وارد کلاس شده و در را پشت سر باز گذاشت.
بیتوجه به همهمهی دانشجویان، به سمت آخرین ردیف صندلیها قدم برداشته و سپس روی گوشهای ترین صندلی جاگیر شد.
کلافه، دستی به مقنعهاش کشیده و کمی منظمش میکند.
در انتطار آمدن، استاد شرفی؛ تلفن همراهش را برداشته و برای ریحانه پیامکی میفرستد.
" تو و نیکو امروز با جایگزین ستوده کلاس دارید آره؟ الان میگم که بعدا نگید، چرا زودتر نگفتی، اخوان همون شایانه"
بلافاصله تلفنش را روی حالت پرواز گذاشته و توی کولهاش گذاشت.
حوصلهی سوال پیچ کردنها و احساس همدردیای که دوستانش به خرج میدادند را نداشت.
خیلی دوست داشت واکنشات ریحانه و نیکو را موقع خواندن این خبر ببیند. اما از طرفی هم میترسید که با آنها روبهرو شود. مخصوصا دوست بیاعصابش، نیکو را.
کلافه نفس را بیرون داده و کلاس را از نگاه گذراند.
دیگر از آن نگاه های قضاوت کننده خبری نبود.
ذهنش دوباره، اطراف اتفاقات اخیر، پرسه زد.
ابتدا منتشر شدن عکسها، بعد ملاقات با شایان، و بعد... خدا میدانست دیگر قرار بود چه شود.
به اندازهی کافی تا کنون، گیج و سردرگم شده بود.
هنوز استاد به کلاس نیامده بود که در با شتاب باز شده و نیکو وارد کلاس شد.
از قیافهی چشمگین و نفس های سنگینش، با آن چشمهای در حدقه درآمده و اخم های در هم تنیده شده، درست مثل یک شخصیت انیمیشنی شده بود.
نتوانست جلوی خندهی خودش را بگیرد و با صدای ملایمی شروع به خندیدن کرد.
بچههای کلاس، با دیدن قیافهی عجیب نیکو و خندههای مروارید گیج شده بودند.
بلافاصله، ریحانه وارد کلاس شده و بازوی نیکو را گرفت؛ سعی کرد او را از کلاس خارج کند، اما نیکو بازیش را از دستان ریحانه خارج کرده و به سمت مروارید قدم برداشت.
هر دو دستش را محکم به روی میز جلوی مروارید زده و لب به تهدید گشود_ خدا شاهده، مروارید دارم خدارو قسم میخورم، اگر باهاش حرف بزنی، فکر کنی، نگاهش کنی، هرکاری کنی، بدجور میزنم به سیمآخر.
لبخندی به غیرت و نگرانی دوستش زد، صدایش را پایین آورد تا دانشجو ها صدایش را نشنوند_استادمه، چجوری باهاش حرف نزنم و نگاهش نکنم؟
نیکو کلافه دستانش را مشت کرده و از روی میز برداشت_ناراحتی؟
دختر سرش را به معنای "نه" تکان داد.
ناراحت بود؟ نمیدانست، فقط میدانست که خیلی از این وضع راضی نیست.
_بیخیال چجوری ناراحت نیستی وقتی، این مرتیکه رو که میبینی یاد مارال و خاله.
ناگهان چشمان نیکو نرم، محزون و متاسف شد.
چگونه فراموش کرده بود، چهارمین سالگرد فوت دوستش و مادرش را؟
_مروارید. واقعا عذر میخوام. نمیدونم چی بگم، فقط، نمیدونم چجوری یادم رفت.
ریحانه هم، گویی که حرف های نیکو را شنیده باشد، بغض کرده به سمت مروارید قدم برداشته و درآغوشش کشید.
زمانی که استاد وارد کلاس شد. ریحانه و نیکو هم متاسف و غمگین، از کلاس خارج شدند.
#مروارید_سفید
#پارت_دهم
A.R.R
در را با پاهایم هل داده و مجدد آن را بستم
_ مهشاد ورپریده بیا ببینم
متعجب نگاهم را بالا گرفته و به شادلین که درحال دنبال کردن مهشاد
بود خیره شدم... مهشاد همانطور که از روی این مبل به آن مبل میپرید
با داد میگفت_ واای شادی غلط کردم....شادی ببخشید.
و همانطور که درخواست بخشش میکرد، خنده سر میداد... لبخندی زده و از آنها فاصله گرفتم. هر روز باید یک موضوع برای بحث داشته باشند. شادلین واقعا متوجه نمیشود که مشهاد فقط یک دختر هفت ساله است؟ و از آن مهم تر دختر خودش است؟
A.R.R
وارد آشپزخانه شده و پلاستیک خرید هایش را روی میز نقلی و کوچک نهار خوری خانهاش گذاشت.
روی یک صندلی جاگیر شد، آرنج هردو دستش را روی میز گذاشته و
سرش را به کف دستهایش چسباند و فکرش مجدد مشغول مروارید شد.
کلافه از روی صندلی بلند شده و به سمت یخچال کوچکش قدم
برداشت...بطری شیشهای آب را از یخچال خارج کرده و همانطور که در
یخچال را باز گذاشته بود، چند قلپ آب از دهنهی بطری سر کشید.
پس از نگاه کردن به اطراف و مطمئن شدن از آنکه خواهرش آن را
ندیده است بطری را مجدد داخل در یخچال گذاشت....
قدمهایش را به سمت اتاقش تند کرد...وارد حمام شده و زیر دوش آب
ایستاد...ذهنش به گذشته کشانده شد...یاد حماقت هایش افتاد، یاد سادگی هایش... اگر محکم و قاطع بردیا را بازخواست میکرد... اگر عرضهی این را داشت که برای سر عقل آوردن بردیا، یک سیلی به او میزد، اکنون اینقدر بین خودش و مروارید فاصله نمیافتاد...آن دختر پدر نداشت...اکنون مادر و خواهر هم ندارد.
اگر او بیشتر هوایش را میداشت...اگر به علاقهی مروارید نسبت به
خودش اطمینان داشت و نمیخواست که آن را افزایش دهد هرگز
چنیناتفاقاتیپیش نمیافتاد...هرگز باعث ایجاد احساس تنفر او نسبت به خودش نمیشد...آنقدر در عذابوجدانش غرق شده بود، آنقدر
پشیمان بود و در تفکرات خودش سِیر میکرد که اصلا متوجه میزان سرمای آب و سِر شدن سراسر بدنش نشد.
از حمام خارج شده و با تنی عریان روی تختش دراز کشید...یادآوری
حضور خواهر و خواهر زادهاش باعث شد که با حالی خراب به سمت کمد لباس هایش برود.
هنوز سرش را از یقهی لباسش خارج نکرده بود که در باز شده و پشت بندش صدای غرغر های خواهرش
_ایبابا شایان بیا این مهشاد دیوو...
حرفشرا خورده و خیره به صورت قرمز برادرششد... بهسمتشقدم تند کرده و دستش را به دست شایان گرفت... نگران لب زد_شایان! چرا اینقدر داغی؟ چرا اینقد قرمز شدی، این چه وضعیه؟
سرش را بالا گرفته و دستش را روی ته ریش بلند شدهی برادرش کشید و خیره به چشمان عسلی تیرهاش گفت_ چی شده شایان؟
اخمی میان ابروهای مرد نشست... دست شادلین را رها کرده و در کمدش را بست_ چی میگی شادی؟ رفتم حموم اومدم لخت دراز کشیدم حتما لرز رفتهتو جونماینشکلیشدمچرا برا خودت داستان میبافی؟
اخمش را کمرنگ کرده پرسید_ باز دخترت چیکار کرده؟
شادلین، نگاه صامت و اطمینان بخش برادرش را دید که مجدد ناله
کرد_ دیوانهام کرده به قرآن، میگه بریم بیرون... تو کع ماشینت کارواشه ...این سینای دربهدر شدهام که رفته سراغ کار های خونهمون.
وای برگشته میگه شما منو از توی جوب پیدا کردید، وگرنه بیرونم میبردید یا برام خوراکی میخریدید، این زبون درازش و از کی به ارث برده؟ الان بیست دقیقه شده که داره رو مغزم بندری میره، برقم رفته من چجوری دوازده طبقه برم پایین یه چهار تا خوراکی بخرم برگردم؟
ابروهای شایان از گلگی های خواهرش بالا پرید... خندید و گفت_ برق نیست؟
شادلین شاکی گفت_ الان چهار ساعته برق رفته، فهمیدم از پلهها اومدی قشنگ نفس نفس میزدی.
ازپلهها آمده بود؟ پس چرا به یاد نداشت؟ برق حمام هم خاموش بود؟
لبخندی زد و لپ خواهرش را کشید_ کم غر بزن... میخواستی بچه بیاری باید فکر اینجاهاشم میکردی... آماده بشید با پله بریم پایین، اسنپ میگیریم بریم من ماشینمو از کارواش بردارم بریم پاساژ خرید کنیم، هم مهشاد آروم میگیره هم تو خرید میکنی، منم که بیکارم.
شادلین لب هایش را آویزان و چشمان عسلیاش را که عجیب شبیه به برادرش بودند را مضلوم کرد.
_ آخه سینا نیست که!
متوجه منظور او شد که قهقهای سر داد و سپس گفت_ وقتی من میگم بریم بیرون، یعنی خودم هم پول خریداتو میخوام حساب میکنم.
شادلین با سرخوشی تشکری کرده و از اتاق خارج شد... متوجه شد که خواهرش چقدر نگرانش است و شاید کمی از لحن تند او دلگیر؛ ولی آنگونه رفتار کرد تا تلاش های برادرش برای اینکه اورا از نگرانی در بیاورد بینتیجه نماند...خواهرش همین بود...زنی مهربان و سادهدل که به همراه زبان تند و تیز و حاضر جوابش، همایتگر و دارای درک بالایی بود.
علارغم خستگی دیوانه کنندهام براتون پارت هارو نوشتم و فرستادم که بد قول نشم🤗😁.
به کمک ناشناس، و پیامهاتون؛ خستگیم رو در نمیبرید؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R