فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
سلام، صبحتون بخیر✨🤍...
روژین یه لحظه بیا پی
ه.... هستم
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_چهل_و_پنجم A.R.R شا
#مروارید_سفید
#پارت_چهل_و_ششم
A.R.R
شایان سعی کرد توجهی به آن موضوع نکند و تمام حواسش را به سمت مروارید کشاند... مروارید؟ یا مروارید و هیراد؟
آوردن نامشان در کنار هم، حتی در تفکراتش هم آزارش میداد.
ابتدا کمی به حرف ها و رفتار های خودش اندیشید.
به مروارید گفته بود که مانند یک غریبه از کنارش میگذرد و او را تحمل میکند تا زمانی که ثمینِ ستوده بازگردد؟ اکنون که فکر میکرد، حتی دلش راضی نبود به بر گشتن به شرکت و تحویل دادنِ شغلِ ثمین، به خودش.
عادت کرده بود به دیدنِ دختر...
به هر حال نمیتوانست خود را گول بزند... از زمانی که اتفاقاتِ جلوی پاساژ را به یاد آورده بود، هر چقدر هم که با خود کلنجار میرفت، نمیتوانست خود را راضی کند که از دستِ دختر، دلخور یا عصبی باشد.
زمانی که درمورد پدرش صحبت کرده بود، شایان یقین داشت که روی سرش، جایی در بالای گوش هایش، در حال شاخ درآوردن هست.
هرگز گمان نمیکرد، پدری که فرزندانش و همسرش را به امان خدا سپرده و حتی در مراسم خاکسپاریشان هم نیامده بود، با چنین وضعیتی، محتاجِ کمک های همان دختر کوچولویی باشد که روزی با تمام بیرحمی رهایش کرده بود.
از صمیمِ قلبش میخواست. مردی که در حالت خواب و بیداری در کنار دستش هذیان میگفت را تیکه باران کند. میخواست تمامی عقدهها و غمهایی که در دلِ مروارید تلنبار شده بود _و میدانست دختر، هیچوقت آنها را به روی پدرش نمیآورد_ را در گوشِ مرد فریاد بزند.
اما نمیتوانست... چیزی در گوشهای از قلبش مانع انجام این کار میشد.
احترام؟... قطعا اگر هم احترامی نسبت به مرد کنار دستش داشت، آنقدر کم بود که نتواند مانع داد و بیداد هایش شود.
نمیخواست به روی خودش بیاورد... اما هنوز هم عاشق بود.
بعد از اینکه مروارید ترکش کرد، هیچ دختر دیگهای چشمش را حتی برای یک ثانیه هم نگرفته بود... هیچ دختر دیگهای وارد زندگیاش نشده بود و از این بابت خوشحال بود.... اگر غیر این بود، الان از این که هنوز نسبت به مروارید، احساسِ علاقهای پنهان میکند عذابِ وجدان میگرفت.
اما در تمامِ زندگیاش، فقط مروارید بود و مروارید...
گاهش با خود فکر میکند که ای کاش میتوانست مانند یک صدف، مروارید را در آغوش خود پنهان کرده و دردها و زخمهایش را که مسبب ترک های روی قلبش شده بود را ترمیم کند...
اما مروارید از او فاصله گرفته بود... پسری هیراد نام، که اکنون به خون آن تشنه بود را باعث و بانیِ فاصلهاش با مرواريد میدانست.
معتقد بود که اگر آن فرد نبود... اکنون راحت تر میتوانست مروارید را نرم کرده و مجدد توجه و علاقهاش را جلب کند.
اما این کار را درست نمیدانست... شاید هیراد هم به همان اندازه که اون مروارید را دوست دارد، به او علاقه داشته باشد. اما این تفکر باعث نمیشد که بخواهد دست از تلاش بردارد. به هر حال که حقِ انتخاب، در دستانِ مروارید بود.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_چهل_و_ششم A.R.R شایان
غلط املاییای بود، جمله یهو نصفه ول شده و...
حتما بهم بگید. دیشب توی موقعیتِ خیلی افتضاحی نوشتم این پارترو🤧.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
https://eitaa.com/nazareto_app/app?startapp=s/rwqkod76&btn=پاسخ.به.پرسشنامه
سنجاق این پیام رو برمیدارم...
اصلا هم ............. نگفتی که ......... میکنی😂
☆★☆★☆
پیامی فوق سانسور دار😔.
*جهت اسپویل نشدن براتون...
بابا از این پیاما نفرستید دیگه😭.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
چالش بزارم؟😃... https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
بلهه... میزارم😌...
خب، چالش امروز مخصوص کتاب خوناست😃.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
بلهه... میزارم😌... خب، چالش امروز مخصوص کتاب خوناست😃.
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خب... این ویدیو رو میبینید؟.
بیاید چنین فیلمی بگیرید و صدای این فیلم رو روی فیلم خودتون بزارید...
فیلم هاتون رو به این آیدی👈🏻 @Mooonpetall برام ارسال کنید🤗✨.