eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
72 دنبال‌کننده
385 عکس
33 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. من؟ @Mooonpetall ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
خواستم شب بخیر بگم، یادم افتاد پارت ۱۲ رو ارسال نکردم🤦🏽‍♀😂
A.R.R _ بیا بریم دیگه مروارید....جون ماهان نگاهی به کیسه‌های دست ملینا انداخت _تو لباس بچه برا چیته؟ _ برای دختر نگین میخوام... لطفا _ نگین؟! آخرین بار سر چهلم مارال و مامان دیدمش...اسم بچه‌اش دنیا بود اگه اشتباه نکنم؟ _دیانا... الان تقریبا نه سالشه _اوه چه بزرگ شده پس... تهران زندگی می‌کنن؟ _آره فردا می‌خوام برم دیدنشون، تولدشه. _آهان، منم بیام؟ _شوخی میکنی؟ میای واقعا؟ تک خنده‌ای کرد_ آره، نیام؟ _چرا چرا، اتفاقا خیلی خوشحال می‌شن ببیننت. _امیدوارم... باشه، بریم منم یه چیزی می‌خرم براش. _ول کن بابا، از تو که انتظاری ندارن. نتوانست دلخوری‌اش را پنهان کند...به چشمان روانشناس روبه‌رویش خیره شده و با لحنی که دلخوری‌اش را حتی چند برابر نشان میداد زمزمه کرد. _تو دخترخاله‌ی‌مامانشی...منم‌دخترخاله‌ی‌مامانشم....نگین دختر‌خاله‌ی منم هست ملینا....بچه‌ی اون مثل بچه‌ی نداشته‌ی ماراله برام. ناگهان غم عظیمی گیربان گیر ملینا شد... با دیدن بغض دخترخاله‌اش خنده‌ی مصنوعی و دستپاچه سر داد_ وای ملینا....دختره‌ی لوس من دلم از اون مرتیکه پره سر تو خالی میکنم... گریه میکنی؟ ببینمت؟ ملینا میزنم خفت میکنما. دختر مثل اینکه فراموش کرده باشد ناراحتی‌اش را از بابت حرفی که زده بود، با اخمی که روی پیشانی‌اش چین ایجاد می‌کرد به مروارید خیره شد. _مرتیکه کیه؟ مروارید، بدون هیچ دستپاچگی و مِن و مِن کردنی، به دختر خاله‌اش دروغ گفت_ هیراد بیشعور. ملینا خنده‌ای سر داد_ آقا هیراد؟ چیکار کرده؟ _کارای همیشگی، گیر میده بیا پیش ما زندگی کن و بزار برسونت دانشگاه و از این چرت و پرت‌ها دیگه. ملینا خنده‌ی دیگه کرده و به سمت بخش کودکان به را افتاد. مروارید هم به دنبالش رفته و بدون هیچ حرفی دستانش را گرفت. *** قدم به سمت رگال لباس‌های عروس کودکانه گذاشت. نگاهش را بین لباس ها می‌چرخاند که یک لباس توری که از بالا آبی پرنگ بود و کم‌کم به سمت پایین به آبی آسمانی و سفید کشیده میشد و توی یک مدل کوچک به نمایش داده می‌شد، در گوشه‌ای از مغازه، توجهش را جلب کرد... زیبایی لباس به حدی بود که اگر بچه‌گانه نبود حتم داشت که برای خودش هم می‌خرید... حتی با اینکه می‌دانست هیچ‌وقت قرار نیست آنن را بر تن کند... به سمت لباس رفته و پارچه‌ی طوری را که با دونه‌های ریز و براق اکلیل پوشانده شده بود را در دست گرفت که صدایی بچه‌گانه و محکم از پشت سرش دستش را روی طوری متوقف کرد. _آهای خانم، اون لباس برای منه‌ها اگه فک میکنی میزارم اونو بخری هم کور خوندی. صدا برایش آشنا بود... به سمت دخترک چرخید و لبخندی به او زد. _سلام خانوم کوچولو...چقده قیافه‌ی قشنگی داری شما. _ نمی‌خواد خر کنی منو، من نمی‌زارم اون لباسو بخری... برای‌بچت‌می‌خوای؟ مروارید متعجب از حرف‌های دخترک خنده‌ای سر داده و مجدد به او خیره شد. _ من چرا باید بخوام خانوم به این خوشگلی رو بلا نسبت خر کنم؟ نخیر برای بچه‌ام نمیخوام... برای بچه‌ی خواهرم میخوام. _اِ؟! دایی منم میخواد همین لباسو برای بچه‌ی خواهرش که منم بخره، پس شما برو یه چیز دیگه انتخاب کن. دخترک، زبون شیرینی داشت که باعث می‌شد مروارید بخواد تمام روز را با او گفت و گو کند و مطمئن بود که هرگز خسته نمی‌شد. _ خیلی خوب باشه...حالا دختر خانوم میشه من اسمتو بدونم؟ دختر با خودش زمزمه کرد_ شادی گفته بود با غریبه حرف نزنم ولی فکر کنم دیر شده. سپس رو به مروارید، که زمزمه‌هایش را شنده بود و لبخندی پهن به او خیره شده بود، صدایش را بلند کرد_اسم من مهشاده. مروارید متعجب‌شد... مهشاد، اسم مادرش را هم گفت شادی؟ لحظه‌ای ذهنش به سمت دختر شادلین کشیده شد... فرزند او هم مهشاد نام داشت، او را هم شادی صدا می‌زدند. صدای بلند دخترکِ مهشاد نام توجهش را جلب کرد _ اینجام شایان نگاهش بهت زده‌اش را از دخترک گرفته و سعی کرد از لابه‌لای لباس ها فردی را که مهشاد او را شایان خطاب کرده بود ببیند... با دیدن مردی که به دنبال صدای مهشاد می‌گشت، حدسش به يقين تبدیل شده و ترسش بیشتر...نمی‌خواست با او روبه‌رو شود... هنوز آمادگی‌اش را نداشت. آنقدر در هپروت بود که نه می‌دید و نه می‌شنید. حتی یک کلمه هم از حرف‌هایش دخترک نفهمید. کلافه رو به مهشاد گفت _لباس برای خودت... خیلی خوش سلیقه‌ای ها...خداحافظ مهشاد متعجب به زن رنگ پریده‌ی روبه‌رویش که با عجله از آنجا دور می‌شد چشم دوخت و زیر لب زمزمه کرد _ایشش چه‌قدر لوس بود..آخرم اسمشو نگفت...یعنی شنید گفتم با غریبه حرف نمیزنم؟
اینم پارت ۱۲، تقدیم به نگاه قشنگتون✨🫂.
شخصیت جدید هم که نداشتیم شکر خدا😂. دیگه رفت تااااا، ورود فرهاد و هیراد، و صد البته.... ( نگم دیگه🙈😅 ).
شبتون بخیر باشه عزیزانم✨💜......
A.R.R _ مهشاد کجایی؟ مهشاد نگاه متعجبش را از ظاهر کلافه‌ی زن خوش‌برخورد روبه‌رویش گرفته و صدایش را بلند کرد تا دایی‌اش صدایش را بشنود. _ اینجام شایان مجدد نگاهش را به زن مقابلش که اکنون با چشمانی گرد شده به پشت سرش زل زده بود دوخت...دست زن را گرفته و چند بار ‌کشید _هی خانوم....خانوم خوبی؟ فکر نکن من با این کارا از خیر لباسه میگذرمااا. زن لبخندی به روی مهشاد زد_لباس برای خودت... خیلی خوش سلیقه‌ای ها... خداحافظ دخترک شانه‌ای‌بالا انداخت و به‌پشت‌سرش‌برگشت... دست‌هایش را در هوا تکان داده مجدد نام دایی‌اش را صدا زد. _ایشش چه‌قدر لوس بود. آخرم اسمشو نگفت. یعنی شنید گفتم با غریبه حرف نمیزنم؟... شایان A.R.R روی کاناپه‌ی کنار شومینه جاگیر شده و همانطور که پاهایش را روی میز عسلی کوچک روبه‌رویش دراز کرده و چشمانش را بسته بود، به صدای خواهرش که درحال احوالپرسی با کسی بود گوش سپرد. _کیه شادی؟ _آقا بردیا ابروهای شایان به بالا پریدند و طولی نکشید که تعجب جایش را به خشم داد... سه سال بود که سوال هر ثانیه‌اش این بود... که چرا مرواريد ترکش کرده است و حالا احساسی به او میگفت که مقصر گوشه‌ای از این اتفاقات بردیاست... خودش هم خوب می‌دانست که این شک و گمان برمیگردد به حرف‌های مروارید، جایی در میان جملاتش که میگفت " شایان؟من شایانی نمیشناسم آقا بردیا...اگرم می‌شناختم خیلی وقته که مُرده برام...من الان فقط یه آدم بی وجدان میشناسم که به لطف بعضیا خیلی راحت، هر غلطی دلشون خواست می‌کنن و آخرم هیچی به هیچی " سعی کرد توجهی نشان نداده و لحن گفتارش را تغییر ندهند. بی‌توجه به بردیا خطاب به خواهرش گفت _ یه دارویی چیزی بده بخورم، سرم داره میترکه بی صاحاب صدای بردیا در تمامی پرده‌های گوشش طنین انداخت _سلام داداش... مریض شدی؟ نمی‌خواست که شک او را برانگیزد... حتی اگر کار، کار بردیا هم بوده باشد نباید با رفتار ها یا حرف‌های زننده‌اش، او را متوجه این موضوع کند. ابتدا باید سر از تمام ماجرا درآورده و پس از پیدا کردن اطمینان از تفکرات ذهنش، تکلیفش را با او روشن کند. البته اگر تمامی حرف‌های مروارید از روی عصبانیت و تنفر نبوده باشد. _سلام....آره فک کنم لیوان آب و مسکن را از دست شادلین گرفت، تشکری کرده و به بردیا اشاره کرد تا بشیند. _چی شده؟ از این‌ورا؟ _ درمورد مرواريده. اخم‌های شایان از این صراحت کلامش در هم تنیده شد. با عصبانیتی شعله‌ور شده، بدون دانست منبعش با دندان هایی کلید شده غر زد _میشنوم خودش‌هم نمیدانست که ناگهان چرا آنقدر کوته فکرانه برخورد کرد. احساس غیرت عجیب و ناشناخته‌ای در درونش به جوشش درآمده بود. انگار میترسید که اگر همه‌چیز زیر سر دوست زیرکش باشد؛ نام دخترک قربانی روی زبان چنان آدمی آمده باشد ، آن وقت نمی‌توانست خود را ببخشد. در هر حال بردیا روزی نامزد مارال بوده و این صمیمیت کلام چیزی عادیست، چرا باید غیرت به خرج می‌داد؟ آن هم در مقابل کسی که مطمئن بود مروارید از او متنفر است....تنفری که می‌دانست از چه چیز ریشه می‌گیرد. ولی بردیا که عصبانیت او را به دلیل احساس بیزاری شایان نسبت به مروارید خوانده بود... با ذوقی که در کلامش، اصلا ولی درچشمانش مشهود بودند سعی در رفع رجوع کرد. _عصبانی نشو شایان... باید با این موضوع کنار بیای... اون دیگه به تو علاقه نداره اگه داشت که اینجوری رفتار نمی‌کرد... لیاقت تو رو نداشت. بردیا همینجور میگفت و شایان فقط روی یک جمله توقف کرده بود " اینجوری رفتار نمی‌کرد " ناگهان وسط حرفش پرید _ تو از کجا میدونی؟ _ چی‌رو؟ _ گفتی اینجوری رفتار نمیکرد... اصلا تو از کجا میدونی که من مروارید و جديدا دیدم یا نه که اینو میگی؟ بردیا دستپاچه شد ولی با مهارتی خاص، جوری که شایان متوجه آن نشود آن حس را کنار گذاشته و جدی به شایان خیره شد. _ بهم زنگ زده بود...اول کلی فحش بهم داد به خاطر یه موضوع، که حضور منم اینجا دقیقا به‌خاطر همونه و بعدش یه سری چرت و پرت در موردت گفت، بعد گقت دست از سرم بردارید یکی تو، یکی‌ام اون دوستت که اومده شده استاد کلاسم. و بعد گوشیو روم قطع کرد. آهانی زمزمه کرده و تمام سعی‌اش را کرد به مکالمات بردیا و مروارید نیاندیشد... به یاد داشت که آخرين جمله‌ی مروارید اینگونه تمام نشده بود...اما سعی کرد که اکنون به این موضوع دقتی نکند. _ چه‌ موضوعی؟ بردیا متوجه منظور او شده بود که جدی بحث جدیدش را باز کرد
پارت ۱۳ هم نوشتم🤗✨