eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
72 دنبال‌کننده
386 عکس
33 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. من؟ @Mooonpetall ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
شخصیت جدید هم که نداشتیم شکر خدا😂. دیگه رفت تااااا، ورود فرهاد و هیراد، و صد البته.... ( نگم دیگه🙈😅 ).
شبتون بخیر باشه عزیزانم✨💜......
A.R.R _ مهشاد کجایی؟ مهشاد نگاه متعجبش را از ظاهر کلافه‌ی زن خوش‌برخورد روبه‌رویش گرفته و صدایش را بلند کرد تا دایی‌اش صدایش را بشنود. _ اینجام شایان مجدد نگاهش را به زن مقابلش که اکنون با چشمانی گرد شده به پشت سرش زل زده بود دوخت...دست زن را گرفته و چند بار ‌کشید _هی خانوم....خانوم خوبی؟ فکر نکن من با این کارا از خیر لباسه میگذرمااا. زن لبخندی به روی مهشاد زد_لباس برای خودت... خیلی خوش سلیقه‌ای ها... خداحافظ دخترک شانه‌ای‌بالا انداخت و به‌پشت‌سرش‌برگشت... دست‌هایش را در هوا تکان داده مجدد نام دایی‌اش را صدا زد. _ایشش چه‌قدر لوس بود. آخرم اسمشو نگفت. یعنی شنید گفتم با غریبه حرف نمیزنم؟... شایان A.R.R روی کاناپه‌ی کنار شومینه جاگیر شده و همانطور که پاهایش را روی میز عسلی کوچک روبه‌رویش دراز کرده و چشمانش را بسته بود، به صدای خواهرش که درحال احوالپرسی با کسی بود گوش سپرد. _کیه شادی؟ _آقا بردیا ابروهای شایان به بالا پریدند و طولی نکشید که تعجب جایش را به خشم داد... سه سال بود که سوال هر ثانیه‌اش این بود... که چرا مرواريد ترکش کرده است و حالا احساسی به او میگفت که مقصر گوشه‌ای از این اتفاقات بردیاست... خودش هم خوب می‌دانست که این شک و گمان برمیگردد به حرف‌های مروارید، جایی در میان جملاتش که میگفت " شایان؟من شایانی نمیشناسم آقا بردیا...اگرم می‌شناختم خیلی وقته که مُرده برام...من الان فقط یه آدم بی وجدان میشناسم که به لطف بعضیا خیلی راحت، هر غلطی دلشون خواست می‌کنن و آخرم هیچی به هیچی " سعی کرد توجهی نشان نداده و لحن گفتارش را تغییر ندهند. بی‌توجه به بردیا خطاب به خواهرش گفت _ یه دارویی چیزی بده بخورم، سرم داره میترکه بی صاحاب صدای بردیا در تمامی پرده‌های گوشش طنین انداخت _سلام داداش... مریض شدی؟ نمی‌خواست که شک او را برانگیزد... حتی اگر کار، کار بردیا هم بوده باشد نباید با رفتار ها یا حرف‌های زننده‌اش، او را متوجه این موضوع کند. ابتدا باید سر از تمام ماجرا درآورده و پس از پیدا کردن اطمینان از تفکرات ذهنش، تکلیفش را با او روشن کند. البته اگر تمامی حرف‌های مروارید از روی عصبانیت و تنفر نبوده باشد. _سلام....آره فک کنم لیوان آب و مسکن را از دست شادلین گرفت، تشکری کرده و به بردیا اشاره کرد تا بشیند. _چی شده؟ از این‌ورا؟ _ درمورد مرواريده. اخم‌های شایان از این صراحت کلامش در هم تنیده شد. با عصبانیتی شعله‌ور شده، بدون دانست منبعش با دندان هایی کلید شده غر زد _میشنوم خودش‌هم نمیدانست که ناگهان چرا آنقدر کوته فکرانه برخورد کرد. احساس غیرت عجیب و ناشناخته‌ای در درونش به جوشش درآمده بود. انگار میترسید که اگر همه‌چیز زیر سر دوست زیرکش باشد؛ نام دخترک قربانی روی زبان چنان آدمی آمده باشد ، آن وقت نمی‌توانست خود را ببخشد. در هر حال بردیا روزی نامزد مارال بوده و این صمیمیت کلام چیزی عادیست، چرا باید غیرت به خرج می‌داد؟ آن هم در مقابل کسی که مطمئن بود مروارید از او متنفر است....تنفری که می‌دانست از چه چیز ریشه می‌گیرد. ولی بردیا که عصبانیت او را به دلیل احساس بیزاری شایان نسبت به مروارید خوانده بود... با ذوقی که در کلامش، اصلا ولی درچشمانش مشهود بودند سعی در رفع رجوع کرد. _عصبانی نشو شایان... باید با این موضوع کنار بیای... اون دیگه به تو علاقه نداره اگه داشت که اینجوری رفتار نمی‌کرد... لیاقت تو رو نداشت. بردیا همینجور میگفت و شایان فقط روی یک جمله توقف کرده بود " اینجوری رفتار نمی‌کرد " ناگهان وسط حرفش پرید _ تو از کجا میدونی؟ _ چی‌رو؟ _ گفتی اینجوری رفتار نمیکرد... اصلا تو از کجا میدونی که من مروارید و جديدا دیدم یا نه که اینو میگی؟ بردیا دستپاچه شد ولی با مهارتی خاص، جوری که شایان متوجه آن نشود آن حس را کنار گذاشته و جدی به شایان خیره شد. _ بهم زنگ زده بود...اول کلی فحش بهم داد به خاطر یه موضوع، که حضور منم اینجا دقیقا به‌خاطر همونه و بعدش یه سری چرت و پرت در موردت گفت، بعد گقت دست از سرم بردارید یکی تو، یکی‌ام اون دوستت که اومده شده استاد کلاسم. و بعد گوشیو روم قطع کرد. آهانی زمزمه کرده و تمام سعی‌اش را کرد به مکالمات بردیا و مروارید نیاندیشد... به یاد داشت که آخرين جمله‌ی مروارید اینگونه تمام نشده بود...اما سعی کرد که اکنون به این موضوع دقتی نکند. _ چه‌ موضوعی؟ بردیا متوجه منظور او شده بود که جدی بحث جدیدش را باز کرد
پارت ۱۳ هم نوشتم🤗✨
پیام‌های دیشبتون🤗😁