eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
211 دنبال‌کننده
554 عکس
47 ویدیو
2 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. @Namnamman 👈🏻امری چیزی بود در خدمتم ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Forgotten_seasons/2511. به دوستت بگو دوست داری مارو از فوضولی دق بدی؟!🙃🔪 ☆★☆★☆ دوستم خودت بیا جواب بده😂.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
https://eitaa.com/Forgotten_seasons/2511. به دوستت بگو دوست داری مارو از فوضولی دق بدی؟!🙃🔪 ☆★☆★☆ دوس
نه عزیزم نفرمایید. گفتم یکم تنوع بده به چنل😂😌 شمام یکم به کاراتون برسید همش رمان نخونید😂
https://eitaa.com/Forgotten_seasons/2512 دوستششششش بیا جواب بده 😔🔪 ☆★☆★☆ داد😂✨...
شبتون بخیر پرنسس‌ها... *و پرنس‌ها😂✨. خوب بخوابید🫂🌟💙.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همسایه های کانال های mamali و the royal blue و tweetoli. اولین اخطار😔. لطفا بعد پیام شب بخیر فور ندید😔🫂.
سلام و صبح بخیر بهتون خوشگلا✨...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
الان پارت ۵۳ براتون ارسال میشه.
A.R.R ذوق دانشجویان برای برگشت ستوده را درک می‌کرد. ثمینِ ستوده یکی از مهربان ترین و برترین استاد های دانشگاه بود. دلیل غیبت چند وقته‌اش را سفرش به خارج از کشور بیان کرده بودند. با دقتی بیشتر به استادش نگاه کرد. کمی فرق کرده بود. چسبِ عملِ دماغش، کنده شده بود و لب‌هایش کمی قلوه‌ای شده بودند. گونه‌هایش هم برجسته تر شده و به نظر می‌رسید، چیزی حدودِ نیم سی‌سی ژل به گونه‌ی دستکاری شده‌اش اضافه کرده بود. عمل های زیبایی که روی صورتش انجام داده بود، چهره‌ی معصومی که قبلا داشت را کمی پیرتر نشان می‌داد. ثمین که متوجه نگاه خیره‌ی مرواريد شده بود. نگاهی به او انداخته و بدون هیچ حرفی مجدد تدریس را از سر گرفت. *** _بگو بگو بگو ریحانه کلافه نگاهش را میان کاملیا و نیکو و مروارید به گردش انداخت. _بیخیال شو کاملیا، بابا یه پسری بود مزاحم شد تموم شد رفت دیگه. مروارید لبخندی شیطانی را روی لب هایش می‌نشاند. _آره آره، اون لبخندای مثلا خجالتی و سرخ و سفید شدنا برای یه مزاحم بوده که دکش کردی بره. باشه باشه. ریحانه کمی هول شد. با خود فکر کرد چه می‌شد اگر مرواريد آن دو را نمیدید؟ حتما هیچ وقت، چیزی در این مورد با آنها در میان نمی‌گذاشت. نمی‌فهمید چرا، اما احساس می‌کرد دوستانش به قدری مشغله های ذهنی دارند که نتوانند برای چنین مسئله‌ای خود را درگیر کنند. برای اینکه بحث را بپیچاند گفت_ ملودی کجا مونده اصلا؟ نیکو نگاهش را در کافه چرخاند و مجدد به ریحانه نگاه کرد_ بهم پیام داد نمیاد. تو نپیچون. کاملیا دوباره شروع کرد_ بگو دیگه ریحانه. لحنش صدایش که مانند عجز و ناله بود، کمی ریحانه را نرم تر کرد و در آخر با پوفِ کلافه‌ای که مروارید کشید، قانع شد تا ماجرا را تعریف کند. _یه پسریه چند ماهیه ازم خوشش اومده. خودش یه چند باری باهاش حرف زده. ولی خب چند روز پیشم با خواهرش اومدن ازم یه خواستگاریه مصلحتی کردن. تا آن سه خواستند واکنشی به حرف های ریحانه نشان دهند، ملودی سر رسیده و شاکی گفت_ وای چقدر ترافیک بود. صندلیِ کنار نیکو را عقب کشیده و با حالتی سوالی به مروارید خیره شد. مروارید کلافه از اینکه ریحانه تمام این مدت در این‌باره با آنها صحبت نکرده بود، شانه‌ای بالا انداخت و به چشم‌غره‌ی ملودی اهمیتی نداد. کاملیا سرسری ماجرا را تعریف و کرده و سپس، هر چهار نفر باهم روی سرِ ریحانه ریختند و شروع به غرغر و کمی نصیحت، کردند.
خب به قولم هم عمل کردم، من برم باز بخوابم😂🥱😴.
وای یکی جلوی این دوتا رو بگیرههه... سرم رفت😭. نشستن بالای سرم دارن آهنگ میخونن برام😭.