من خودم به شخصه هرچفد پیام بخوای میدمممم فکر کردی میتونی از پارت دادن فرار کنییی ولی باید امشب بفرستییی
☆★☆★☆
من آخر از دست تهدید های تو سر به بیابون میزارم😭😭😂.
#ناشناس
برنامت برای رمان بعدی چیه؟؟
☆★☆★☆
بین یه فانتزی یا فصل دوم مروارید سفید موندم. حالا ایشالا تموم شه ببینم چی میشه😂✨.
#ناشناس
هدایت شده از 𝒀𝑬𝑲
ادمیکنمفوربدین..
کسیادنشدپیویبگه
@tajigirl
همسایههاجوینبدینادکنمتون
مالکیاادفورببینهبعدپاکشه
و اینمم 550😎
☆★☆★☆
این که حساب نبود ولی باشه😔😭.
برم بنویسم🤧.
ایشالا که میتونم امشب ارسالش کنم😂✨.
#ناشناس
فصل دورو بنویس..
ها ها ها...
* سوگل
☆★☆★☆
یکم باید استراحت هم بکنم😔.
یهو دیدی رفت برای دو سال بعد😝😂.
#ناشناس
#مروارید_سفید
#پارت_پنجاه_و_پنجم
A.R.R
در طبقهی پنج ایستاده و خسته روی یکی از پلهها نشست.
با خود فکر کرد آخرین باری که اینقدر پله را بالا رفته بود، چه زمانی بود؟
به یاد آورد که سه طبقه، از خانهی خالهاش را با پله بالا و پایین رفته بود.
با یادآوری اینکه هنوز شش طبقه مانده است، مجدد آه از نهادش بلند شد.
همانطور که پله هار را یکی یکی و با خستگی بالا میرفت، از خدا میخواست که صاحبخانه بیرون نباشد، وگرنه همانجا سرش را به در خانه میکوبید آنقدر مینشست تا یا شایان بیاید، یا برق ها برگردند.
بالاخره به طبقهی دوازدهم رسید. اخم هایش را در هم کرده و همانطور که نفس نفس میزد زنگ در را فشرد. خواست با یاد آوری اینکه برق رفته است خود را سرزنش کند که صدای زنگ بلند شد.
بلافاصله بعد از شنیدن صدای زنگ، آسانسور صدایی از خود تولید کرده و روشن شد.
دختر چند ثانیه همانجا بیحرکت ماند.
به آسانسور خیره شد و بعد به پلههایی که همین چند لحظهی پیش با هزاران هزار بدبختی از آنها بالا آمده بود نگاه کرد.
باورش نمیشد.
یعنی واقعاً برق درست همین الان باید میآمد؟
لبهایش را روی هم فشرد و زیر لب گفت
_نه... امکان نداره.
چند لحظه بعد، زمانی که مغزش ماجرا را کاملا آپلود کرده بود، با حرص دستی به موهایش که زیر مقنعهاش بودند کشید و با خود غر زد _من چرا اینقدر بدبختم آخه!!.
نفسش را با حرص بیرون داد و سرش را به دیوار تکیه داد.
انگار حتی برق هم تصمیم گرفته بود امروز دستش بیندازد. هنوز اینکه هیراد جواب تلفنش را نمیداد روی اعصابش بود.
آنقدر اعصابش خورد شده بود و به خستگیای که کشیده بود فکر میکرد که کاملا فراموش کرد، زمانی که زنگ در را زده بود، تا همان لحظه که به بدبختیاش میاندیشید، جوابی از آن سوی در دریافت نکرده بود.
کلافه در گلویش جیغی خفه کشید، و چند بار با مشتش به در کوبید.
اخم هایش را در هم کرده و منتظر ماند تا کسی در را باز کند. اما هیچ جوابی دریافت نکرد.
متوجه نمیشد، اگر شایان خانه نبود، آن پیرمردِ به اصطلاح پدرش چی؟. آن هم خانه نبود؟.
نمیدونم پارت ۵۶ رو هم بنویسم یا نه🦦.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
فکر کردی میزارم؟
😁😁 https://eitaa.com/Forgotten_seasons/2677
*سوگل
☆★☆★☆
نمیزاری؟😭. تو سال تحصیلی که اصصلا روم حساب نکنید😂. اگر بخوام اونموق پارت بدم، خیلی زحمت بکشم هر دو هفته یه مارت میدم😂. دیگه ببینید راضی هستید یا نه😂✨.
#ناشناس
ایشالا؟
*سوگل
☆★☆★☆
چی ایشالا؟. پارت رو میگی؟. ارسال کردم😅.
#ناشناس