شبتون بخیر خوشگلام✨🫂.
من که واقعا خسته شدم امروز🤧، خیلی روز پر کاری بود😝.
بچهها نمیتونم عکس بگیرم از پیاماتون.
فکر کنم به خاطر اینه که محدود کردم چنل رو.
جواب هاتون رو از توی لینک بخونید.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
بچهها نمیتونم عکس بگیرم از پیاماتون. فکر کنم به خاطر اینه که محدود کردم چنل رو. جواب هاتون رو از ت
و اون کسی که گفت چرا فکر میکنی دخترم، خواستم جوابم رو پاک کنم، پیام شما هم پاک شد😂💔.
جوابم این بود : سوالت سخت بود🤣، پسر که نیستی؟ آخه کدوم پسری اینقدر با احساس ابراز دلتنگی میکنه؟😂، و از همه مهمتر کدوم، بندهخدایی ( مذکر ) دلش برام تنگ میشه؟😂.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
کونجکاو شودم🙈😂
بچهها مخاطبم آخرین کسی بود که توی این عکس پیام داد.
گفته بود، چرا فکر میکنی دخترم؟😭😂
#مروارید_سفید
#پارت_شانزدهم
A.R.R
_ سحرا کوفتمون کردی سفرو به خدا
_ نیکو جون کم غر بزن دیگه....توکه دیگه میدونی شرفی چهجوریه؟
ملودی میان بحث بین نیکو و سحرا پریده و میگوید.
_نیکو ول کن سحرا رو دیگه آب از آب گذشت داریم برمیگردیم دیگه.
_چی ؟
مروارید، کلافه از سوال نیکو، غر زد
_اَی بابا توهم وقت گیر آوردیا نیکو حالا آب از آب، آب از سر، هرچی چه فرقی داره؟ مهم منظوره
_دستتون درد نکنه مروارید خانم، داشتیم؟ طرف کاملیا در میای؟؟
صدای بلند و کلافهی ریحانه تمامی نگاه ها را به سمت او کشاند.
_بچهها همه وسایلارو گذاشتید؟ چیزی جا نزاشتید که؟ راه بیوفتیم که دیگه به تاریکی نخوریم
***
با توقف مینیبوس دانشگاه نگاهش را از پنجره گرفته و از در کوچکش خارج شد.
به قدمهایش سرعت بخشیده و وارد فروشگاه دانشگاه شد.
صدای بد و نابهنجاری که زنگولهی بالای در شیشهای فروشگاه ایجاد کرد، همهی نگاه هارا به سمت خودش کشاند.
لبخندی سرسری زده و به سمت قفسهی کافئین ها رفت.
بعد از برداشتن سرسری قهوهها و پرداخت آنها با عجله به سمت در زنگوله دار قدم برداشت.
وارد اتاق ۲۳۳۴ شده و با صدایی بلند اعلام کرد_سحر و ملودی قهوههاتون رو خریدم میزارمشون رو میز.
و بعد از اینکه تائید هر دو نفر را گرفت از اتاق خوابگاه خارج شده و به سمت ساختمان دانشگاه بهراه افتاد.
سعی میکرد به نگاههای اطرافیانش بیتوجه باشد اما هرچه بیشتر میگذشت افراد بیشتری نگاه متعجب و متحیرشان را به او میدوختند.
مثل اینکه آن عکسها هنوز هم سر زبانها بودند.
وارد کلاس شد که بلافاصله نیکو به سمتش هجوم آورده و او را از کلاس خارج کرد.
همین که در کلاس را بست، استاد اخوان به آنها رسید.
_خانم سپهلار؟ بفرمایید داخل.
اخم های مروارید در هم تنید. چرا او را نادیده گرفت؟
نگاه نیکو مانند شمشیری برنده، به چشم های شایان خیره شد. به قدری از مرد روبهرویش متنفر بود که نتواند نگاهش را کنترل کند.
مروارید که متوجه نگاهِ بدِ دوستش شد، دستش را گرفته و او را به خودش آورد.
به جای نیکو جواب داد_ عذر میخوام استاد، الان میایم.
نیکو لجبازی کرد_ نه استاد، مشکل خیلی بدی پیش اومده، البته که شما هم نباید ازش بیخبر باشید ولی بهتره از باقی استادا یا پچپچ های دانشجو ها بفهمید.
مروارید کلافه از لحن تند و تیز و حرفهای نامحترمانهی نیکو، اخمی کرده و به او تشری زد.
شایان هم با اخم، سری تکان داده و وارد کلاس شد.
سرش را به سمت نیکو چرخانده، و او تند تند شروع به توضیح دادن اتفاق رخ داده، کرد.