eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
72 دنبال‌کننده
387 عکس
34 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. من؟ @Mooonpetall ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
عه، درست شد، میتونم عکس بفرستم.
A.R.R _ سحرا کوفتمون کردی سفرو به خدا _ نیکو جون کم غر بزن دیگه....توکه دیگه میدونی شرفی چه‌جوریه؟ ملودی میان بحث بین نیکو و سحرا پریده و می‌گوید. _نیکو ول کن سحرا رو دیگه آب از آب گذشت داریم برمیگردیم دیگه. _چی ؟ مروارید، کلافه از سوال نیکو، غر زد _اَی بابا توهم وقت گیر آوردیا نیکو حالا آب از آب، آب از سر، هرچی چه فرقی داره؟ مهم منظوره _دستتون درد نکنه مروارید خانم، داشتیم؟ طرف کاملیا در میای؟؟ صدای بلند و کلافه‌ی ریحانه تمامی نگاه ها را به سمت او کشاند. _بچه‌ها همه وسایلارو گذاشتید؟ چیزی جا نزاشتید که؟ راه بیوفتیم که دیگه به تاریکی نخوریم *** با توقف مینی‌بوس دانشگاه نگاهش را از پنجره گرفته و از در کوچکش خارج شد. به قدم‌هایش سرعت بخشیده و وارد فروشگاه دانشگاه شد. صدای بد و نابهنجاری که زنگوله‌ی بالای در شیشه‌ای فروشگاه ایجاد کرد، همه‌ی نگاه هارا به سمت خودش کشاند. لبخندی سرسری زده و به سمت قفسه‌ی کافئین ها رفت. بعد از برداشتن سرسری قهوه‌ها و پرداخت آنها با عجله به سمت در زنگوله دار قدم برداشت. وارد اتاق ۲۳۳۴ شده و با صدایی بلند اعلام کرد_سحر و ملودی‌ قهوه‌هاتون رو خریدم میزارمشون رو میز. و بعد از اینکه تائید هر دو نفر را گرفت از اتاق خوابگاه خارج شده و به سمت ساختمان دانشگاه به‌راه افتاد. سعی میکرد به نگاه‌های اطرافیانش بی‌توجه باشد اما هرچه بیشتر می‌گذشت افراد بیشتری نگاه متعجب و متحیرشان را به او میدوختند. مثل اینکه آن عکس‌ها هنوز هم سر زبان‌ها بودند. وارد کلاس شد که بلافاصله نیکو به سمتش هجوم آورده و او را از کلاس خارج کرد. همین که در کلاس را بست، استاد اخوان به آنها رسید. _خانم سپهلار؟ بفرمایید داخل. اخم های مروارید در هم تنید. چرا او را نادیده گرفت؟ نگاه نیکو مانند شمشیری برنده، به چشم های شایان خیره شد. به قدری از مرد روبه‌رویش متنفر بود که نتواند نگاهش را کنترل کند. مروارید که متوجه نگاهِ بدِ دوستش شد، دستش را گرفته و او را به خودش آورد. به جای نیکو جواب داد_ عذر می‌خوام استاد، الان میایم. نیکو لجبازی کرد_ نه استاد، مشکل خیلی بدی پیش اومده، البته که شما هم نباید ازش بی‌خبر باشید ولی بهتره از باقی استادا یا پچ‌پچ های دانشجو ها بفهمید. مروارید کلافه از لحن تند و تیز و حرف‌های نامحترمانه‌ی نیکو، اخمی کرده و به او تشری زد. شایان هم با اخم، سری تکان داده و وارد کلاس شد. سرش را به سمت نیکو چرخانده، و او تند تند شروع به توضیح دادن اتفاق رخ داده، کرد.
A.R.R سرش را میان دو دستش گرفته و تمامی اتفاقات اخیر را از نظر گذراند. گمان میکرد ماجرای عکس‌ها، از یاد رفته بود که اکنون اینگونه.... سرش را فشرده وسعی کرد با صدای بلندش خودش را تخلیه کند _وای وای وااای... وای نیکو دیگه مغزم نمیکشه...چرا همه‌چی اینجوری شده؟ اون از اومدن یهویی اون مرتیکه اون از عکسای باراد و الانم که... مقاومت‌ برایش سخت بود و بغضش کار را طاقت‌فرسا می‌کرد... درد عجیبی تمامی سلول های بدنش را به بازی گرفته بود... دیگر صدایش کاهش یافته بود_ شایان نیست... مطمئنم، پای آبروی خودش هم درمیونه، خیر سرش اومده شده استاد دانشگاه مثلا؛ عکسای باغم که باراد خودش دانشجوی همین دانشگاهه... کیه؟. چشمانش را به نگاه خیره‌ی نیکو به نقطه‌ای نامعلوم دوخت _نیکو؟! سرش را تکانی داد، گویی می‌خواست افکار مزاحم ذهنش را از خود دور کند_ ها؟...بله؟ _به نظرت؟...با شایان حرف بزنم؟ سکوتی سخت میانشان را پر کرد...بعد از این اتفاق نیکو هم تردید داشت، به جای پاسخ به سوال مروارید گفت _به‌نظرت برای اذیت کردن تو که نمیاد آبروی خودش رو به بازی بگیره؟. جوابش فقط شد تکان دادن سر مروارید، که پاسخ منفی را به سراغ داشت. _حرف بزن باهاش... ولی رو بهش نده نباید بزاری فکر کنه که بخشیدیش، یا گذشته رو فراموش کردی... یه جورایی از زیر زبونش هم بکش ببین میدونه کی عکسارو پخش کرده یا نه... ببین مروارید الان اوضاع یکم زیادی وخیم شده... یعنی، منظورم اینکه نمیشه جلوی دهن مردم و گرفت. مخصوصا که هیچکس انتظار اینکه چنین عکسایی از تویی که دست شیطون و تو مقابله با پسرا از پشت بستی و نداره... خب؟ این یکی بحث آبرو، برای تو خیلی خیلی جدیه... نباید کم بیاری. دیگر حرفی میانشان رد و بدل نشد... هرکدام فکر هایی کشنده و سرسام‌آور را در ذهن های خود پرورش میداند. پس از مدتی سکوت، در کلاس را زده و بلافاصله وارد آن شدند، شایان هم بی هیچ حرفی تدریسش را ادامه داد. *** همانطور که به سمت خانه‌اش راه می‌افتاد، تلفن همراهش را درآورده و با شماره‌ای که از نیکو گرفته بود، تماس‌گرفت. کمی طول کشید تا مخاطبش تلفن را جواب دهد _بفرمایید؟ _باید ببینمت...بیا کافه گوزنِ نزدیک دانشگاه، ساعت سه و تلفن را قطع کرد... مطمئنن نبود که او را شناخته باشد...وارد صفحه‌ی پیامک ها شده و تنها یک کلمه نوشت " مرواریدم " دست در کیفش برد، که ناگهان در آهنی‌زنگ زده‌ی روبه‌رویش باز شده و ابتدا کاملیا و سپس باقی بچه‌ها از پشت سرش با تیپ‌هایی عجیب و دور از انتظار با ژست هایی خاص از چهار چوب آهنین در خارج شدند با ابرو هایی بالا رفته به شلوار بگ ارتشی ریحانه و کلاه کپی که برعکس روی سرش گذاشته بود خیره شد. با لبخندی متعجب به تی‌شرت‌های سه‌ربعشان با طرح‌های عجیب و متفاوت حک شده‌ی رویشان، اشاره کرد. تک‌خنده‌ای کرده و بالاخره به حرف آمد _ این چه وضعشه؟ سارینا اولین کسی بود که از قالب جدی و ژست خنده‌دارش خارج شده و با شور و شوقی عجیب و کودکانه شروع به توضیح کرد _ میخوایم بریم اون جشنه که تو تلویزیون تبلیغ کرده بودن دیگه... تو هم برو سریع آماده شو بیا منتظرت میمونیم. _ جشن؟ ملودی نیشخندی زد _ نگو نمیدونی که باورم نمیشه...جشنواره‌ی عروسکی دیگه، امروز تازه روز دومشه، تا پنج روز هست. متعجب شده بود، واقعا دوستانش قصد داشتند به جشنواره عروسکی بروند؟... سعی کرد تعجبش را پنهان کند، که کوتاه خنده‌ای کرده و سرش را تکان کوتاهی داد. _ از دست شما، من نمیام برید فقط مراقب باشید بین اون بچه مچه ها گم نشید. و خنده کنان در سبز رنگ زنگ‌زده را پشت سرشان بست. نمی‌دانست چرا اما گوشه‌ی کوچکی از قلبش میخواست، که همراه دوستانش وارد جمع کودکانی که با شادی به عروسکان قول‌تشن نگاه میکردند، شود. دلش کمی شادی می‌خواست. نگاهی به ساعت انداخت، یک و نیم. قبل از اینکه پشیمان شود از مابین لباس های سارینا تی‌شرتی همانند لباس آنها برداشته و در نهایت با شلوار نیم بگ سدری رنگی تیپش را کامل کرد... روبه آینه به تصویر بی‌روحش خیره شد، صدایی درون ذهنش گفت_ بنده خدا این ریختی ببینتت که فرار میکنه که. اما به ثانیه‌ای نگذشت که با ضربه‌ی محکمی که با کف دو دستش به سرش وارد کرد آن صدا خفه شد_ بس کن تورو خدا مروارید . خواست کلیدش را برداشته و از خانه خارج شود که مجدد شیطان ذهنش به سراغش آمد_ الان بری این پسره رنگ و رو پریده ببینتت فکر میکنه که برات مهمه که این ریختی شدی، بعدشم تو الان داری میری پیش نیکو اینا زشته این شکلی بری آبروشون میره، بچه‌ها هم می‌ترسند. و در نهایت با مقداری کانسیلر و خط چشم و یک برق لب‌صورتی‌، کِرم درونش را خواباند.
دو پارت تا الان😉
سلام روژین جونم! 😍 خیلی خوشحالم که همسایه شدیم و راستش خیلی دلم می‌خواد با هم همکاری‌های باحال داشته باشیم؛ امیدوارم این همسایگی فرصتی بشه تا با هم کلی چالش‌های خوب و بامزه برای بچه‌ها بسازیم و کلی انرژی مثبت بهشون بدیم. 🌱 به امید روز های خوب و پر از اتفاقات قشنگ کنار بچه ها ......💖❤️》✨✨
جواب پیام هاتون توی لینکه😉✨
برم پارت بنویسم؟😭. واقعا حسش نیست😁. هر وقت نوشتم می‌فرستم🫂.
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وی در حال فیلم دیدن *خیلی گیج کننده‌ست، دو قسمت اول رو تقریبا از هیچی سر در نمی‌آوردن😅
A.R.R شایان یک مرحله...تنها یک مرحله باقی مانده بود تا بتوانم آن قسمت سخت و طاقت‌فرسای بازی‌ام را به پایان برسانم که با موزیک تلفن-که در آن موقع دل‌خراش‌ترین و زجرآور ترین آوای جهان برایم به حساب می‌آمد و صفحه‌ی سفیدی که باعث شده بود تقریبا نصف صفحه‌ی بازی از دیدم خارج شود- بازی از مرحله‌ی خود پریده و تنها شماره‌ای‌ رند در میان دیدم بود که در آن لحظه میل عجیبی برای به قتل رساندن صاحبش در وجودم به جوشش درآمد. A.R.R کلافه تلفن را گوشه‌ای پرتاب کرد که لحظه‌ای ذهنش، شماره‌ای که تنها چند ثانیه دیدگانش را فرا گرفته بود را، جلوی چشمانش پدیدار کرد. شماره را شناخته بود... تنها با یک نگاه کوچک شماره تلفن مروارید را به خاطر آورد. با سرعت به سمت تلفنش خیز برداشته و قبل از اینکه قطع شود تلفن را جواب داد. سعی کردن نفس های پی‌درپی‌اش و هیجانی که ناگهانی در وجودش رخنه کرده بود او را لو ندهد و با لحنی سرد تر از حالت معمول سوالی که به نظر خودش چرت می‌آمد را مطرح کرد _ بفرمایید؟ حداقل، اینگونه مروارید متوجه میشد که شماره‌اش را پاک کرده و او را به‌خاطر ندارد... جوابی دریافت نکرد و همین، باعث شد که از لحن سرد و بی‌تفاوتش پشیمان شود؛ که با صدای بی‌تفاوت‌تر و آمیخته به تنفر مروارید خود را لعنت فرستاد که برای ثانیه‌ای هم که شده فکر کرد که مروارید ناراحت خواهد شد. _باید ببینمت...بیا کافه گوزنِ نزدیک دانشگاه، ساعت سه. فرصت نکرد چیزی بگویید، تماس برقرار شده قطع و پیامکی برایش ارسال شده بود " مرواریدم " پوزخندی گوشه‌ی لبش را پر کرد... یک لحظه به شک افتاد، پوزخند بود یا لبخند؟ کلافه شد... سرش را تکان داده و با ذوقی که خودش هم متوجه‌اش نبود، رفت تا آماده شود. به ساعت نگاهی انداخت، یک بود، زمان زیادی برای آماده شدن داشت و از طرفی نمی‌خواست جوری جلوه دهد که انگار مشتاق دیدار با او است پس بیخیال شده و خود را روی کاناپه‌ی خانه‌اش رها کرد. طبق عادت دیرینه‌اش شروع کرد به فکر و غرغر کردن با خود، با صدایی تقریبا بلند. _ فکر کرده کیه که ول میکنه میره بعد تازه بعد سه چهار سال یاد من افتاده. من خرم که دلم براش تنگ شده بود، چی داری بلغور میکنی با خودت مرتیکه‌ی نفهم؟ اَییی، آخه اصلا مگه لیاقت داره؟. یعنی دلیلی داشته که ترکم کرده؟ " شاید...شاید ازت خسته شده بوده " تفکر بی‌موقعه‌اش روانش را به بازی گرفت؛ از روی کاناپه پرید و همچو دیوانه‌ها با خود تکرار کرد. _ نه...نه چرا باید ازت خسته میشد آخه؟ نه بهش فکر نکن...اصلا یه تجربه بوده تموم شده رفته...عاشق و دلباخته که نبودی، به درک اصلا. ولی نتوانست آرام مانده و هیچ کاری نکند. در آن لحظه آنقدر ذهنش درگیر بود که حرف های مروارید در رابطه با اینکه، در گذشته کار هایی کرده، را فراموش کرده بود. کلافه به ثانیه شمار ساعتش نگاهی انداخت و کلافه پوفی کشید دقایق برایش کند میگذشت و هنوز زمان بسیاری تا سه مانده بود. تلفن‌همراهش را برداشته و خود را مشغول کرد تا شاید ثانیه‌ها برایش با سرعت بیشتری حرکت کنند * دقیق به خاطر نداشت که برای بار چندم روی دکمه‌ی try again ( تلاش دوباره ) میزد تا بازی‌اش را از اول شروع کند... روی صفحه‌ی بازی‌اش بود اما اصلا به خاطر نداشت که حتی یک بار هم سعی در بازی کردن کرده باشد... با کلافه‌گی‌ای که بیش از قبل شده بود تلفنش را روی میز شیشه‌ای کافه گذاشته و همچون اسپینر، تلفن را به بازی گرفت که با صدای کشیده شدن و عقب رفتن صندلی روبه‌رویش سرش را بالا گرفت. احساسات عجیبی به سمتش یورش آوردند که تعجبش از بقیه پیشی گرفته و اول از همه، خود را در چهره‌اش بروز داد، ابرو هایش بالا رفته و ابتدا به تیشرت و بعد به چهره‌ی آرایش شده و سپس به شلوار نیم‌بگ مروارید خیره شد... هرگز انتظار چنین تیپی را از او نداشت. تک سرفه‌ای کرد و سعی در جمع و جور کردن خود کرد. برگشتِ مروارید، برای آویزان کردن کوله‌ی کوچکش به پشت صندلی کافه برایش فرستی شد تا نفسی عمیق را وارد ریه‌هایش کرده و به سرعت رهایش کند _چیکارم داشتی؟ _خودت حرفی نداری بزنی؟ متعجب شد، انتظار نداشت، دختر از او چنین سوالی بکند. سعی کرد لبخندش را پنهان کرده و تمرکز کند _چرا، تسلیت میگم، اگه اشتباه نکنم چند وقت پیش سالگردشون بود. ایندفعه نوبت به دخترک خوش‌لباس روبه‌رویش رسیده بود، ولی او هیچ تلاشی برای پنهان کردن لبخندش نکرد..رفته‌رفته لبخند کوچکش تبدیل به قهقه‌ای شد...قهقه‌ای که از هر زاویه نگاهش میکردی و گوش به ندایش میسپردی، رنگ و بوی حسرت و غم بود و دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی......