eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
72 دنبال‌کننده
387 عکس
34 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. من؟ @Mooonpetall ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام روژین جونم! 😍 خیلی خوشحالم که همسایه شدیم و راستش خیلی دلم می‌خواد با هم همکاری‌های باحال داشته باشیم؛ امیدوارم این همسایگی فرصتی بشه تا با هم کلی چالش‌های خوب و بامزه برای بچه‌ها بسازیم و کلی انرژی مثبت بهشون بدیم. 🌱 به امید روز های خوب و پر از اتفاقات قشنگ کنار بچه ها ......💖❤️》✨✨
جواب پیام هاتون توی لینکه😉✨
برم پارت بنویسم؟😭. واقعا حسش نیست😁. هر وقت نوشتم می‌فرستم🫂.
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وی در حال فیلم دیدن *خیلی گیج کننده‌ست، دو قسمت اول رو تقریبا از هیچی سر در نمی‌آوردن😅
A.R.R شایان یک مرحله...تنها یک مرحله باقی مانده بود تا بتوانم آن قسمت سخت و طاقت‌فرسای بازی‌ام را به پایان برسانم که با موزیک تلفن-که در آن موقع دل‌خراش‌ترین و زجرآور ترین آوای جهان برایم به حساب می‌آمد و صفحه‌ی سفیدی که باعث شده بود تقریبا نصف صفحه‌ی بازی از دیدم خارج شود- بازی از مرحله‌ی خود پریده و تنها شماره‌ای‌ رند در میان دیدم بود که در آن لحظه میل عجیبی برای به قتل رساندن صاحبش در وجودم به جوشش درآمد. A.R.R کلافه تلفن را گوشه‌ای پرتاب کرد که لحظه‌ای ذهنش، شماره‌ای که تنها چند ثانیه دیدگانش را فرا گرفته بود را، جلوی چشمانش پدیدار کرد. شماره را شناخته بود... تنها با یک نگاه کوچک شماره تلفن مروارید را به خاطر آورد. با سرعت به سمت تلفنش خیز برداشته و قبل از اینکه قطع شود تلفن را جواب داد. سعی کردن نفس های پی‌درپی‌اش و هیجانی که ناگهانی در وجودش رخنه کرده بود او را لو ندهد و با لحنی سرد تر از حالت معمول سوالی که به نظر خودش چرت می‌آمد را مطرح کرد _ بفرمایید؟ حداقل، اینگونه مروارید متوجه میشد که شماره‌اش را پاک کرده و او را به‌خاطر ندارد... جوابی دریافت نکرد و همین، باعث شد که از لحن سرد و بی‌تفاوتش پشیمان شود؛ که با صدای بی‌تفاوت‌تر و آمیخته به تنفر مروارید خود را لعنت فرستاد که برای ثانیه‌ای هم که شده فکر کرد که مروارید ناراحت خواهد شد. _باید ببینمت...بیا کافه گوزنِ نزدیک دانشگاه، ساعت سه. فرصت نکرد چیزی بگویید، تماس برقرار شده قطع و پیامکی برایش ارسال شده بود " مرواریدم " پوزخندی گوشه‌ی لبش را پر کرد... یک لحظه به شک افتاد، پوزخند بود یا لبخند؟ کلافه شد... سرش را تکان داده و با ذوقی که خودش هم متوجه‌اش نبود، رفت تا آماده شود. به ساعت نگاهی انداخت، یک بود، زمان زیادی برای آماده شدن داشت و از طرفی نمی‌خواست جوری جلوه دهد که انگار مشتاق دیدار با او است پس بیخیال شده و خود را روی کاناپه‌ی خانه‌اش رها کرد. طبق عادت دیرینه‌اش شروع کرد به فکر و غرغر کردن با خود، با صدایی تقریبا بلند. _ فکر کرده کیه که ول میکنه میره بعد تازه بعد سه چهار سال یاد من افتاده. من خرم که دلم براش تنگ شده بود، چی داری بلغور میکنی با خودت مرتیکه‌ی نفهم؟ اَییی، آخه اصلا مگه لیاقت داره؟. یعنی دلیلی داشته که ترکم کرده؟ " شاید...شاید ازت خسته شده بوده " تفکر بی‌موقعه‌اش روانش را به بازی گرفت؛ از روی کاناپه پرید و همچو دیوانه‌ها با خود تکرار کرد. _ نه...نه چرا باید ازت خسته میشد آخه؟ نه بهش فکر نکن...اصلا یه تجربه بوده تموم شده رفته...عاشق و دلباخته که نبودی، به درک اصلا. ولی نتوانست آرام مانده و هیچ کاری نکند. در آن لحظه آنقدر ذهنش درگیر بود که حرف های مروارید در رابطه با اینکه، در گذشته کار هایی کرده، را فراموش کرده بود. کلافه به ثانیه شمار ساعتش نگاهی انداخت و کلافه پوفی کشید دقایق برایش کند میگذشت و هنوز زمان بسیاری تا سه مانده بود. تلفن‌همراهش را برداشته و خود را مشغول کرد تا شاید ثانیه‌ها برایش با سرعت بیشتری حرکت کنند * دقیق به خاطر نداشت که برای بار چندم روی دکمه‌ی try again ( تلاش دوباره ) میزد تا بازی‌اش را از اول شروع کند... روی صفحه‌ی بازی‌اش بود اما اصلا به خاطر نداشت که حتی یک بار هم سعی در بازی کردن کرده باشد... با کلافه‌گی‌ای که بیش از قبل شده بود تلفنش را روی میز شیشه‌ای کافه گذاشته و همچون اسپینر، تلفن را به بازی گرفت که با صدای کشیده شدن و عقب رفتن صندلی روبه‌رویش سرش را بالا گرفت. احساسات عجیبی به سمتش یورش آوردند که تعجبش از بقیه پیشی گرفته و اول از همه، خود را در چهره‌اش بروز داد، ابرو هایش بالا رفته و ابتدا به تیشرت و بعد به چهره‌ی آرایش شده و سپس به شلوار نیم‌بگ مروارید خیره شد... هرگز انتظار چنین تیپی را از او نداشت. تک سرفه‌ای کرد و سعی در جمع و جور کردن خود کرد. برگشتِ مروارید، برای آویزان کردن کوله‌ی کوچکش به پشت صندلی کافه برایش فرستی شد تا نفسی عمیق را وارد ریه‌هایش کرده و به سرعت رهایش کند _چیکارم داشتی؟ _خودت حرفی نداری بزنی؟ متعجب شد، انتظار نداشت، دختر از او چنین سوالی بکند. سعی کرد لبخندش را پنهان کرده و تمرکز کند _چرا، تسلیت میگم، اگه اشتباه نکنم چند وقت پیش سالگردشون بود. ایندفعه نوبت به دخترک خوش‌لباس روبه‌رویش رسیده بود، ولی او هیچ تلاشی برای پنهان کردن لبخندش نکرد..رفته‌رفته لبخند کوچکش تبدیل به قهقه‌ای شد...قهقه‌ای که از هر زاویه نگاهش میکردی و گوش به ندایش میسپردی، رنگ و بوی حسرت و غم بود و دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی......
برم آخرین پارت امروز رو بنویسم.
این لینک آخر منو راهی تیمارستان میکنه😭
ایتا هم روانیم میکنه. بابا همین الان فرستادم چجوری ۹۷۸ تا سین؟😭.