فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
مهشاد ستودهی کوچولو🦄
که ۷ سالشه نمیدونم چرا هوش مصنوعی، اینقدر بزرگ نشونش داده😭😂.
عزیزا من خیلی حواسم بود، ولی اگر جایی دیدید از اسم امیر و درسا استفاده شده حتما بهم بگید😅.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
پارت سه رو بفرستم؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
#مروارید_سفید
#پارت_سوم
A.R.R
نفسی عمیق کشیده و قدم در کلاس گذاشتم....به وضوح متوجه
سکوت کلاس و نگاه های خیره روی خودم بودم، بدون توجه به آنها قدم هایم را تا کنار صندلی مورد نظر کشاندم و بدون معطلی روی آن جاگیر شدم....چشمهایم روی صورتهای بقیه چرخید...حس خوبی نداشتم.
A.R.R
همانطور که چشم روی دانشجویان میچرخاند طوری که اطرافیانش بشنوند گفت_ چرا همه زل زدید به من؟ اجنه منجنه که نیستم!
ارغوان با قدم هایی نامطمئن به سمتش قدم برداشت و روبهرویش ایستاد....تلفن همراهش را روبهروی او گرفته و آرام و شمرده شمرده گفت_هیچی نیست مروارید...یعنی ما بزرگش کردیم ولی میدونی، یکم برای ما عجیب بود که چنین چیزی رو ببینیم.
سپس بدون هیچ حرف دیگری، توسط چشم و ابرو هایش به گوشیاش اشاره کرده و آن را به دستان ظریف دختر سپرد.
گوشی را گرفته و به صفحهی آن چشم دوخت و ناگهان بدون هیچ اختیاری تلفن همراه از دستانش رها شد.
فقط دو اسم در سرش رژه رفتند بردیا،آرام
نفسش گرفت...دستش را بالا آورده و جایی روی قفسهی سینهاش کوبید...ارغوان نگران دست آزاد دختر را گرفت_وای یا خدا...خوبی؟...امیر آب بیار
بدون توجه به حرف های ارغوان و آبی که برادرش روبهرویش گرفته بود، سمت در کلاس رفته و از آن مکان خفقان آور خارج شد....تلفن همراهش را برداشته و با شمارهای که سالها در لیست مخاطبینش خاک میخورد و گمان میکرد که دیگر متعلق به صاحبش نباشد تماس گرفت.
برخلاف آنچه انتظار داشت تلفن با دومین بوق برداشته شد
_مروارید؟
_باید ببینمت بیا کافهی عمو هوشی، یادته که؟
_ها؟ آ..آره یادمه ول......
حوصلهی شنیدن حرفهایش را نداشت...تلفن را قطع کرده و باراد را با کوهی از سؤالات با صدای ممتد بوق تلفن تنها گذاشت.
بلافاصله بعد از اینکه تلفن را قطع کرد برای اولین تاکسیای که جلوی راهش بود دست تکان داده و سوار آن شد.
زمانی که پا در کافه گذاشت، پریشانی و تعجب بسیار باراد، توجهش را جلب کرد... به سمتش قدم تند کرد...تنش در نگاه پسر فریاد میزد و این از چشمان تیزبین مروارید دور نماند.
با پوزخندی آشکار صندلی را عقب داده و سپس روی آن جاگیر شد..باراد با تعجب به او نگاه میکرد و هیچچیز نمیگفت، نمیدانست چه چیزی باعث ملاقات دوبارهشان شده بود...تا جایی که به یاد داشت مروارید کینهی بسیار بزرگی از او و برادرش بردیا به دل گرفته بود...کینهای که به نظر نمیآمد کمرنگ شده باشد...برادرش بد زخمی به او زده بود، زخمی که حتی اگر دردش هم فراموش شود، جایش تا ابد باقی میماند. همین امر موجب ترس او بود، از واکنشات دختر و حرف هایی که میخواست بزند وحشت داشت... چرا این دختر خودش یک قرار ملاقات تشکیل داده بود؟
_سلام...تسلیت میگم...اگه اشتباه نکنم دیروز سالگردشون بود.
لحظهای نگاه مروارید نرم، شد. غمگین شده بود. حتی باراد هم سالگرد مادر و خواهرش را به یاد داشت، اما دوستانش...
_چرا اینکارو کرده؟
پسر هیچچیز نگفت، فقط با نگاهی متعجب تر از قبل به مروارید خیره شد.
_کی چیکار کرده؟
دندان قروچهای کرد.
_داداش جونت، چرا اون عکسارو پخش کرده؟
لحن تند و بدون پردهی مروارید برایش ناشناخته بود... چگونه باور کند دختری که روبهرویش نشسته و با تنفر و گستاخی در چشم هایش زل زده، همان دخترک خجالتی گذشته است؟
_مروارید من... من واقعا نمیفهمم از چی حرف میزنی.
_ میفهمی،خودتو زدی به نفهمی...دارم بهت میگم چرا داداشت اون
عکسهارو تو فضای مجازی پخش کرده...من بهدرک آبروی تو که داداششی نمیره؟
بلافاصله پس از پایان حرفش گوشیاش را که از قبل صفحهاش را
روی آن عکسها را تنظیم کرده بود روشن کرده و به دست باراد سپرد.
باراد ابتدا با تعجب و سپس با اخمی غلیظ به عکس زل زد.
مدتی گذشت تا به یاد آورد عکس مقابلش در فضای مجازی پخش شده... اخمی کرده و با دقت بیشتر به عکسها زل زد.
عکس ادیت خورده بود و این را قطعا فقط خودش و مروارید متوجه شده بودند...این عکس برای سالها پیش بود اما ادیت به قدری تمیز بود که قطعا همه، فکر میکردند برای همین سال است.
_بردیا چنین کاری نکرده مطمئنم...اصلا عکسارو پاک کرد...یادت نمیاد مارال چه بلایی سر من و بردیا آورد؟ جلوی چشمای خودم پاکشون کرد.
اندکی قانع شد. بردیا واقعا آن عکس هارا پاک کرده بود.
_پس...نمیخوای بگی که آرام این کارو کرده؟
اخم های باراد درهم کشیده شد، فکر کرد که شاید، سعی داشت شخصی آرام نام را به خاطر بیاورد. اما تصوارتش اشتباه بود چون باراد بلافاصله با اطمینان لب گشود_یادم نمیاد عکسارو برای کسی فرستاده باشه..اصلا اگر یه درصد عکسارو داشته باشه چرا باید بعد این همه سال بی خبری بیاد چنین کاری کنه؟ شاید تا الان حتی مارو یادش هم نباشه
اخم های مروارید همانند باراد درهم تنیده شد...حرفهایش منطقی بود
_الان هرکس از آشناهامون این عکس و ببینه آبرومون به فنا رفته....چیکار میخوای بکنی؟ دست رو دست میزاری؟
_باهات در تماس باشم؟
با توجه به برخورد اول، انتظار مخالفت و تندخویی را داشت اما دختر فقط سری تکان داده و گوشیاش را از دستان باراد کشید. بدون هیچ حرف دیگری و حتی خداحافظی کردن با چنگ زدن کیفش از روی میز به سمت خروجی کافهای که صاحبش هوشنگ نام داشت و مدتها قبل آنها او را عمو هوشی صدا میزدند، به راه افتاد.
چه عکسایی؟🤔... ماجرا چیه؟ اینا کی هستن؟🧐😂.
توی سه تا چهار پارت آینده، تقریبا همهچی براتون روشن میشه.
منتظر نظراتتون هستم🤗
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
توی پارت اول، به فرهاد و هیراد. و توی این پارت به بردیا و مارال و آرام، اشاره شد.
ولی وقتی نقششون پررنگتر بشه عکسهاشون رو میفرستم😺💛.