eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
70 دنبال‌کننده
381 عکس
30 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. من؟ @AA_R_R ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
ریحانه سحابی🧡🌈
A.R.R دستان کوچک و خوش‌بویش را دور گردنم پیچ داد و هم‌زمان با قفل کردن هردو پایش دور کمرم با لحنی خواستی گفت_شایان میدونستی خیلی مهربونی؟ لبخندی زدم که سینا با خنده میان تعریف‌های منظور دار مهشاد پرید_ مهشاد خانوم من باباتما اینجوری پریدی بغل یه آقا...بستنی میخوای خب به خودم بگو دیگه چرا الکی از سر و کول این داییت آویزون میشی ؟ لبخندم را وسعت دادم و مهشاد همانطور که از بغلم پایین‌می‌آمد لب به اعتراض گشود _ من از سر و کول شایان آویزون شدم؟ اصلا خودش اول بغلم کرد. چشمانم را گرد کرده و قبل از پاسخی از جانب سینا دست به کار شدم_شایان چیه بی‌ادب؟ زمان ما رومون نمیشد تو چشمای ننه بابامون نگاه کنیم بعد تو پرو پرو وایستادی تو روم میگی شایان؟ زمان ما.... سینا همانطور که به سمت آشپزخانه می‌رفت، حرف من را قطع کرد_آهای آقا با دخترم درست صحبت کنا!!، اصلا عزیز دلم همون مثل میمون ازش آویزون شو. مهشاد بدون توجه به حرف‌هایم، متعجب چشم‌هایش را گرد کرد_ اِ! شایان به من گفت میمون؟ شانه‌ای بالا انداختم که باعث شد تعادلش بهم خورده و از بغلم بر روی مبل پرید _ باباته بیشتر از من میشناستت در حالی قدم‌هایش را با حرص به زمین می‌کوبید، به سمت اتاق رفت. _یعنی واقعا که...اصلا حلال زاده به دایی‌ش میره. A.R.R خیره به طرز بانمک راه رفتن دختر بچه با کلافگی چشمانش را روی هم فشرده و به اتفاقات اخیر اندیشید. به تدریس علاقه‌ی چندان زیادی نداشت و از شلوغی و هیاهویی که دانشجویان در کلاس ایجاد میکردند بیزار بود. اگر رودربایستی‌اش با سینا نبود قطعا چنین‌درخواستی‌را قبول‌نمیکرد. *** از ورودی دانشگاه گذشته و وارد سالن شد، بعد از عرض ادب به مدیر و سایر اساتید هم‌پای باقی استاد ها به سمت کلاس مدنظرش راه افتاد... هنوز در را باز نکرده بود که سوالی در سرش رژه رفت " مروارید الان باید سال چندم دانشگاهش باشه؟" با کلافگی‌ای که تشدید شده بود، چشمانش را بهم فشرد تا افکار مزاحم مغزش دور شوند و سپس با قدم هایی محکم پا در کلاس گذاشت. از میزش به سمت تخته‌ی کلاس تغییر مسیر داد... ماژیکش را از داخل کیفش درآورده و روی تخته نوشت: شایان‌اخوان فوق‌ليسانس مدیریت استراتژیک پیشرفته. _خب...مثل اینکه قراره این ترم رو باهم بگذرونیم...من یه مدتی به جای استاد ستوده توی این دانشگاه تدریس میکنم. در ماژیک را بسته و روی میز گذاشت...کاغذی را از داخل کیفش درآورد و همانطور که آن را به دست پسری می‌داد، گفت_کاغذ رو دست به دست کنین اسماتونو بنویسن تا منم صحبت‌هامو کنم. نگاهش را کوتاه از روی دانشجویانی که با اشتیاق به چهره‌ی جوانش نگاه می‌کردند گذراند. _ دلم نمیخواد دیگه تکرار کنم پس خوب گوش کنین... طبق گفته‌های استاد ستوده و روشش حضور و غیاب می‌کنم.غیبت هاتون بخواد بالای سه‌چهار بار باشه دیگه‌حق ندارید بیاید توی‌کلاسم، خوب به درس گوش کنین که بعدا به مشکل نخورین...سرعت عمل هم برام خیلی مهمه... و اینکه از بین سه جلسه‌ای که در هفته باهاتون کلاس دارم همیشه در آخرین روز یعنی سه‌شنبه از مباحثی که در هفته تدریس شده کوییز گرفته میشه..فعلا همین، امیدوارم باهم کنار بیایم...سوالی هست؟ جوابی دریافت نکرده و به جایش پچ‌پچ های خفیفی بودند که سکوت را میشکست. _خب...من اسامی رو می‌خونم تا بیشتر باهم آشناشیم. مدتی گذشت و پس از گرفتن لیست از آخرین دانشجو، نگاهی گذرا به اسامی انداخت. اندکی از زمان کلاس را برای معرفی و آشنایی بیشتر اختصاص داد. هرچه بیشتر می‌گذشت شایان هم بیشتر علاقه‌مند به گفت‌و گو با بچه‌های شوخ و خونگرم آن کلاس می‌شد... اینکه الکی سر و صدایی تولید نمی‌کردند، برایش خوشایند بود. _کسی امروز غیبت داشته؟ _ دو سه نفر استاد متفکر سری تکان داد و همانطور که در فکر تهیه‌ی لیستی از اسامی دانشجوها بود؛ اعلام سکوت کرد تا بتواند تدریسش را شروع کند.
مهشاد ستوده‌ی کوچولو🦄
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
مهشاد ستوده‌ی کوچولو🦄
که ۷ سالشه نمیدونم چرا هوش مصنوعی، اینقدر بزرگ نشونش داده😭😂.
سینا ستوده😸
عزیزا من خیلی حواسم بود، ولی اگر جایی دیدید از اسم امیر و درسا استفاده شده حتما بهم بگید😅. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
پارت سه، دو بخش میشه😕. تا حد توانم چیزای اضافی رو حذف کردم ولی بازم زیاده😅. متاسفم، ولی توی دوتا پیام بخونید💔😁
A.R.R نفسی عمیق کشیده و قدم در کلاس گذاشتم....به وضوح متوجه سکوت کلاس و نگاه های خیره روی خودم بودم، بدون توجه به آنها قدم هایم را تا کنار صندلی مورد نظر کشاندم و بدون معطلی روی آن جاگیر شدم....چشم‌هایم روی صورت‌های بقیه چرخید...حس خوبی نداشتم. A.R.R همانطور که چشم روی دانشجویان میچرخاند طوری که اطرافیانش بشنوند گفت_ چرا همه زل زدید به من؟ اجنه منجنه که نیستم! ارغوان با قدم هایی نامطمئن به سمتش قدم برداشت و روبه‌رویش ایستاد....تلفن همراه‌ش را روبه‌روی او گرفته و آرام و شمرده شمرده گفت_هیچی نیست مروارید...یعنی ما بزرگش کردیم ولی میدونی، یکم برای ما عجیب بود که چنین چیزی رو ببینیم. سپس بدون هیچ حرف دیگری، توسط چشم و ابرو هایش به گوشی‌اش اشاره کرده و آن را به دستان ظریف دختر سپرد. گوشی را گرفته و به صفحه‌ی آن چشم دوخت و ناگهان بدون هیچ اختیاری تلفن همراه از دستانش رها شد. فقط دو اسم در سرش رژه رفتند بردیا،آرام نفسش گرفت...دستش را بالا آورده و جایی روی قفسه‌ی سینه‌اش کوبید...ارغوان نگران دست آزاد دختر را گرفت_وای یا خدا...خوبی؟...امیر آب بیار بدون توجه به حرف های ارغوان و آبی که برادرش روبه‌رویش گرفته بود، سمت در کلاس رفته و از آن مکان خفقان آور خارج شد....تلفن همراهش را برداشته و با شماره‌ای که سال‌ها در لیست مخاطبینش خاک می‌خورد و گمان میکرد که دیگر متعلق به صاحبش نباشد تماس گرفت. برخلاف آنچه انتظار داشت تلفن با دومین بوق برداشته شد _مروارید؟ _باید ببینمت بیا کافه‌ی عمو هوشی، یادته که؟ _ها؟ آ..آره یادمه ول...... حوصله‌ی شنیدن حرف‌هایش را نداشت...تلفن را قطع کرده و باراد را با کوهی از سؤالات با صدای ممتد بوق تلفن تنها گذاشت. بلافاصله بعد از اینکه تلفن را قطع کرد برای اولین تاکسی‌ای که جلوی راهش بود دست تکان داده و سوار آن شد. زمانی که پا در کافه گذاشت، پریشانی و تعجب بسیار باراد، توجهش را جلب کرد... به سمتش قدم تند کرد...تنش در نگاه پسر فریاد میزد و این از چشمان تیزبین مروارید دور نماند. با پوزخندی آشکار صندلی را عقب داده و سپس روی آن جاگیر شد..باراد با تعجب به او نگاه میکرد و هیچ‌چیز نمی‌گفت، نمی‌دانست چه چیزی باعث ملاقات دوباره‌شان شده بود...تا جایی که به یاد داشت مروارید کینه‌ی بسیار بزرگی از او و برادرش بردیا به دل گرفته بود...کینه‌ای که به نظر نمی‌آمد کمرنگ شده باشد...برادرش بد زخمی به او زده بود، زخمی که حتی اگر دردش هم فراموش شود، جایش تا ابد باقی میماند. همین امر موجب ترس او بود، از واکنشات دختر و حرف هایی که میخواست بزند وحشت داشت... چرا این دختر خودش یک قرار ملاقات تشکیل داده بود؟ _سلام...تسلیت میگم...اگه اشتباه نکنم دیروز سالگردشون بود. لحظه‌ای نگاه مروارید نرم، شد. غمگین شده بود. حتی باراد هم سالگرد مادر و خواهرش را به یاد داشت، اما دوستانش... _چرا اینکارو کرده؟ پسر هیچ‌چیز نگفت، فقط با نگاهی متعجب تر از قبل به مروارید خیره شد. _کی چیکار کرده؟ دندان قروچه‌ای کرد. _داداش جونت، چرا اون عکسارو پخش کرده؟ لحن تند و بدون پرده‌ی مروارید برایش ناشناخته بود... چگونه باور کند دختری که روبه‌رویش نشسته و با تنفر و گستاخی در چشم هایش زل زده، همان دخترک خجالتی گذشته است؟ _مروارید من... من واقعا نمیفهمم از چی حرف میزنی. _ میفهمی،خودتو زدی به نفهمی...دارم بهت میگم چرا داداشت اون عکس‌هارو تو فضای مجازی پخش کرده...من به‌درک آبروی تو که داداششی نمیره؟ بلافاصله پس از پایان حرفش گوشی‌اش را که از قبل صفحه‌اش را روی آن عکس‌ها را تنظیم کرده بود روشن کرده و به دست باراد سپرد. باراد ابتدا با تعجب و سپس با اخمی غلیظ به عکس زل زد. مدتی گذشت تا به یاد آورد عکس مقابلش در فضای مجازی پخش شده... اخمی کرده و با دقت بیشتر به عکس‌ها زل زد. عکس ادیت خورده بود و این را قطعا فقط خودش و مروارید متوجه شده بودند...این عکس برای سال‌ها پیش بود اما ادیت به قدری تمیز بود که قطعا همه، فکر می‌کردند برای همین سال است. _بردیا چنین کاری نکرده مطمئنم...اصلا عکسارو پاک کرد...یادت نمیاد مارال چه بلایی سر من و بردیا آورد؟ جلوی چشمای خودم پاکشون کرد. اندکی قانع شد. بردیا واقعا آن عکس هارا پاک کرده بود. _پس...نمی‌خوای بگی که آرام این کارو کرده؟ اخم های باراد درهم کشیده شد، فکر کرد که شاید، سعی داشت شخصی آرام نام را به خاطر بیاورد. اما تصوارتش اشتباه بود چون باراد بلافاصله با اطمینان لب گشود_یادم نمیاد عکسارو برای کسی فرستاده باشه..اصلا اگر یه درصد عکسارو داشته باشه چرا باید بعد این همه سال بی خبری بیاد چنین کاری کنه؟ شاید تا الان حتی مارو یادش هم نباشه