eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
225 دنبال‌کننده
553 عکس
47 ویدیو
2 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. @Namnamman 👈🏻امری چیزی بود در خدمتم ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام! 😊 فرصت همکاری با آکادمی آکام رو از دست نده! 💎 دنبال ادمین‌های جدید و بااستعداد هستیم. اگر دوست داری بدونی شرایط همکاری با ما چطوریه، همین الان پیام بده تا تمام جزئیات رو برات بفرستیم. 📩 @SHAKERINIAA ☆★☆★☆ ناشناس
https://eitaa.com/Forgotten_seasons/4322 چت چی پی تی افغانیه🤣🤣🤣🤣🤣 ☆★☆★☆ آره😂 راستی، یه چیزی بگم بهتون. بچه‌ها کلمه‌ی افغان با افغانستان خییلی فرق داره. کلمه‌ی افغان برای افراد افغانستانی واحد پولشون حساب میشه. مثل ریال که واحد پول ما هست. احتمالا خیلی هاتون فرقشون رو نمیدونستید. الانم این حرفم رو فقط یه حرف جهت بالا رفتن اطلاع عمومیتون در نظر بگیرید. اینکه به آدم های افغانستانی بگیم افغانی، مثل این میمونه که به ما به جای اینکه بگن ایرانی، بگن ریالی😂💔
فوم شستشو صورت خوبه؟ و اینکه قبلا صورتت رو با چی می شستی؟ ☆★☆★☆ آره... برای من که واقعا خوب بود. البته بستگی به اون مارکی که استفاده میکنی هم داره. قبلا با صابون میشستم😭😂 ( البته صابون مخصوص شست‌وشوی صورت، و گاهی صابون مخصوص کودکان )
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
مروارید_سفید #پارت_هفتاد_و_یکم A.R.R با
مروارید_سفید A.R.R سوار اسنپی که گرفته بود شده و منتظر ماند تا مرد هم بنشیند. اما هرچقدر منتظر ماند کسی سوار ماشین نشد. صدای راننده هم درآمده بود. مروارید عذر خواهی کوتاهی کرده و از راننده خواست کمی بیشتر صبر کند... سپس بلافاصه از ماشین پیاده شده و به پدرش که هلک‌وهلک در آن طرف خیابان قدم می‌زد نگاه کرد. پوفی عصبی و کلافه کشیده و مجدد سوار ماشین شد. _جناب لطفا اول برید پیش اون آقایی که دارن راه میرن و بعد به مصطفی اشاره کرد. راننده که پیر مرد بامزه‌ای با موهاش کم‌پشت سفید و ریش های فر خورده بود، با اخم سری تکان داده و در اولین دوربرگردان پیچید. راننده ابتدا سرعتش را با سرعت راه رفتن مردی که در پیاده‌رو بود یکی کرده و سپس ایستاد. دختر هم سریع از ماشین پیاده شده و دست مردی که بی‌توجه به صدا کردن‌های مروارید راه می‌رفت را گرفت و او را به سمت خودش برگرداند. مروارید، ابتدا نفسی گرفته و با لحنی کنترل شده گفت_ لطفا سوار شو چشم‌های مرد گشاد شدند_نمیخوام دختر نفسی عمیق را وارد ریه‌هایش کرده و سپس با فوت آن را خارج کرد. اگر هیراد از او نخواسته بود که تا زمانی که یک جای مناسب برای پدرشان پیدا نکردند، مراقبش باشد، حتما بی‌خیالش شده و و بدون کوچک‌ترین توجهی به پیر‌مرد روبه‌رویش سوار ماشین شده و به خانه‌اش می‌رفت. سعی کرد از راه احترام وارد شود_ بی‌خیال بابا... چهارسال گذشته. می‌خوای به‌جای حرف زدن با دختر بداخلاقت که الان رضایت به خوش‌رویی داده، بری مواد مصرف کنی؟! خیلی‌خب... شاید نمیشد اسمش را احترام گذاشت. اما برای مرواریدی که نمی‌توانست بهتر از این با پیرمرد بی‌عرضه‌ی روبه‌رویش حرف بزند، واقعا با احترام صحبت کردن بود.