فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
دقیقا توی همون پارتی که متوجه میشید ماجرای خیانت شایان چیه. متوجه میشید چرا از نیکو خوشتون نمیاد😂💔.
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
دقیقا توی همون پارتی که متوجه میشید ماجرای خیانت شایان چیه. متوجه میشید چرا از نیکو خوشتون نمیاد😂💔
اصلا اسپویل نبودااا... جدی گفتم😅
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
بچهها ایدههای خیلی خوبی داره به ذهنم میرسه.
مثلا هفتهای یه پارت چطوره؟😃
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_بیست A.R.R واکنشات مرواريد
#مروارید_سفید
#پارت_بیست_و_یکم
A.R.R
آن حس تحقیر آمیز، لانه کرده در چشمهای دختر، برایش ناشناخته بود.
_اوه، حق با توئه نبايدم به خاطر بیاری، با هرحال که چیز خاصی نبوده. فکر میکنم برای شما عادی باشه.
اخم هایش درهم تنیده شدند، واقعا نمیفهمید مروارید چه میگفت؟
_واقعا نمیفهمم داری درمورد چی حرف میزنی. من چه غلطی کرده بودم که خودم خبر ندارم؟
_خیلی خب... بایدم برات سخت باشه، به هرحال فکر نمیکردی هیچوقت من متوجه گند کاریات بشم. البته که خیلی وقته گذشته، دیگه اصلا برام مهم نیستن، نه خودت و نه چیزایی که بهت مربوط باشه، برام مهم نیست.
اعصابش بهم ریخته بود و برق نگاه مروارید که تضادی واضح با حرفهایش داشت بر افزایش آن دامن میزد.
به راحتی میتوانست تشخیص دهد که دختر روبهرویش داشت دروغ میگفت _که هنوز هم به او اهمیت میداد_ و انگشت هایی که درهم گره کرده و به شدت بهم فشارشان میداد تائیدی بر این موضوع بود. به هرحال خیالش راحت شده بود که دلزدگیای در این میان نبود.
_خب استاد، حرف دیگهای دارید؟
میدانست اگر اکنون از او توضیحاتی بیشتر میخواست تا بفهمد ماجرا چیست و سر از موضوع در بیاورد مروارید رم کرده و کل کافه را به آتش میکشید، با اخلاقش به خوبی آشنایی داشت. پس ذهنش را به سمت عکسها کشانده و سعی کرد این موضوع را به زمانی بعد موکول کند.
_خب... الان میخوای چیکار کنی؟ عکسارو میگم.
نتوانست پوزخندِ روی لب های مروارید را نادیده بگیرد و به دنبال او اخمهایش را درهم کشید.
_چیکار میتونم بکنم؟ باید منتظر باشم ببینم باراد میتونه کاری بکنه یا نه؛ و باید تحقیر تو نگاه بقیه رو هم به دوش بخرم... البته ایندفعه تنها نیستم.
منتظر سؤالي از جانب شایان نماند. نمیدانست چرا اما دوست داشت یک جوری به او بفهماند که در بد منجلابی افتاده است.
_ به هر حال توی اون عکس های کوفتی با باراد، چهرهی باراد اصلا معلوم نبود، ولی الان، حتی یه بچهی دو ساله هم میتونه متوجه بشه کسی که توی عکس هاست همون استاد اخوان خودمونه.
#مروارید_سفید
#پارت_بیست_و_دوم
A.R.R
مدتی بود که کم و بیش سر کلاس هایم حاضر نمیشدم، حرف های اون مردک مانند کرونا در وجودم افتاده و قصد جانم را داشتند.
خوشحال بودم که دیگر چنین مکالماتی نخواهیم داشت.
به هر حال که، همین دفعه رو هم، به خاطر نیکو با او صحبت کردم.
نمیدانم چگونه نیکو راضی کرده شده بود؟ درهرحال که او جدیدا عجیب شده بود. دو سه روزی است که هرموقع حرفی از استاد اخوان و سخت گیری هایش میشود، نیکو به نحوی از جمعمان فرار کرده و نامحسوس به گوشهای پناه میبرد، ولی با تمام محافظه کاریهایش من و ریحانه باز هم متوجه رنگ پریدهاش میشویم.
A.R.R
امروز چند شنبه بود؟ نمیدانست. در اصل فکرش در حدی درگیر بود که جایی برای، به خاطر ماندن تاریخ برایش نمانده بود.
تقویم را روی صفحهی گوشیاش بالا آورد و به کلمهی "سهشنبه" خیره شد. پوفی از سر کلافگی کشید. بیشتر از این نمیتوانست سر کلاسهای استاد جايگزين اخوان غیبت کند، وگرنه امکان داشت این ترم را بیافتد. متوجه نمیشد که چرا این ترم تمام نمیشد؟ فقط خدا میدانست که اگر استاد ستوده به دانشگاه برنمیگشت و او مجبور به بیشتر تحمل کردن جایگزینش میشد، افکارش راجب به ترک تحصیل را عملی میکرد.
بار دیگر پایین مقنعهاش را کشیده و پس از اطمینان از صاف بودنش از در خانه و سپس حیاط نقلی، خانهاش خارج شد.
صدای بوق ماشین برادر ریحانه توجهش را جلب کرد و به سمت آن طرف خیابان پا تند کرد.
در شاگرد را باز کرده و بلافاصه پس از بستن آن پنجره را پایین کشید تا ماشین گرفتگی به سراغش نیاید. یکی از اخلاقیات بد مروارید بود، حال و هوای ماشین های قدیمی با آن بوی کهنگیای که در اثر گرما تشدید میشد باعث حالت تهوعاش میشد. البته که تاحالا سوار ماشین های مدل بالا نشده بود تا بفهمد که چنین احساسی را در آن ماشین های لوکس و باکلاس هم خواهد داشت یا نه. گاهی حسرت میخورد که چرا تعارف های بیحد و مرز هیراد و فرهاد مبنی بر رساندنش به دانشگاه و یا خانه را رد میکرد و با سمجی، با تاکسی مقصدش را طی میکرد. در هرحال تصمیم گرفته بود که به آنها زحمت ندهد، قرار نبود به خاطر آن اینهمه مسافت طولانی را طی کرده و در نهایت وقتی او تعارف میکند که وارد خانه شوند چیز خاصی برای پذیرایی نداشته باشد. برایش مایع خجالت نبود، اما از وساس فرهاد خبر داشت و نمیخواست اورا در رودربایستی قرار دهد. هیراد هم که... واقعا پسر فوقالعادهای بود ولی مروارید با تمام وجودش راضی نبود که به خاطر او به زحمت بیافتد و الکی بنزین حدر بدهد.
با توقف ماشین بدون اینکه منتظر ریحانه، که راننده بود بماند، پیاده شده و با عجله به سمت کلاس رفت. نمیخواست در آن محیط حال بهمزنِ حیاط دانشگاه، که در آن هر کس هرچیز را که میدید باور میکرد و با نگاه هایی توأم با تحقیر و حیرت به او خیره میشد بماند.
کلاس مانند همیشه پر از هیاهو بوده و ایندفعه، پس از ورودش کلاس ساکت نشد. لبخندی ریز روی لبهایش نشست. کمی خوشحال شده بود از اینکه بچههای این کلاس شعور و فهمی بیشتر از بقیهی کلاس ها دارند.
روی صندلیای کنار ارغوان نشسته و منتظر آمدن استاد شد. خنده دار بود ولی حتی دقیق به یاد نداشت کلاس امروزش با چه استادی شروع میشد. شرفی؟ کوثریان؟ اخوان؟ اصلا به یاد نمیآورد. برایش مهم هم نبود، به هرحال الانها بود که متوجه شود. ذهنش دوباره به سمت شایان و حرفهایش کشیده شد.
با سقلمهی ریحانه که آنطرفش نشسته بود، روی صندلیاش نیمخیز شد. نفسش را حبس کرد. اصلا متوجه نشد که استادشان چه زمانی آمد و کی شروع به تدریس کرد.
صدای استادش، از پشت تريبون، دیگر آن زمزمهی آشنا در تفکراتش نبود، تبدیل به صدایی بلند و قاطع شده بود که در سکوت کلاس طنین میانداخت. نگاهش ناخوداگاه به سمتش کشیده شد. درحال توضیح دادن مطلبی بود، اما لحظهای سرش را بلند کرد و نگاهش با مروارید تلاقی کرد. یک ثانیه، شاید کمتر. اما گرمای نگاهش برای مروارید کافی بود تا حس کند تمام دیوار هایی که ساخته بود، شروع به لرزیدن کردهاند.
چیزی درونش به جوشش آمد. قلبش لرزیده بود؟ چه مسخره!.
اخم هایش را در هم کشیده و سعی کرد، روی تدریس استادش تمرکز کند.