eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
233 دنبال‌کننده
555 عکس
50 ویدیو
2 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. @Namnamman 👈🏻بنده در خدمتتونم ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
خواننده مورد علاقت کیه ☆★☆★☆ جدیدا از ریحانا خوشم اومده🦦✨😂
عه. جمعه شده😂 الان یکی از اون ۵ پارت رو میفرستم🦦✨
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
مروارید_سفید #پارت_هفتاد_و_سوم A.R.R مص
مروارید_سفید A.R.R دختر که دید پدرش کوتاه آمده است شروع به پرسیدن کرد_ از کی ایرانی؟ مرد شانه‌ای بالا انداخت_ یه... سه چهار ماهی میشه. _تو این مدت تو همون آشغالدونی میموندی؟ _مهمه؟ مروارید اخم هایش را درهم کشیده و با نگاهی خشمگین توأم با کلافگی به پدرش خیره ماند. _خیلی خب.. آره. مروارید، زیر لب ایش کلافه‌ای گفته و بلند شد تا یک قهوه‌ی دیگر برای خودش سفارش دهد. مجدد تلفن همراهش را چک کرد. آخرین پیامی که نیکو فرستاده بود این بود. "بدو بیا ریحان منتظرته" نمی‌خواست سین بزند. پس بیخیال شده و تلفن را توی جیب شلوارش گذاشت. داشت پول دو قهوه‌ای که برای خودش و کیک و آبمیوه‌ای که برای پدرش خریده بود را حساب می‌کرد که تلفن در جیبش شروع به لرزش کرد. ابتدا فکر کرد یکی از هم‌خانه‌ای هایش دارد زنگ میزند؛ خواست بی‌تفاوت باشد که با فکر هیراد، تلفن را سریع از جیبش درآورد. درست حدس زده بود. پسره‌ی الدنگ بالاخره علائم حیاتی از خودش نشان داده بود. اخمی کرده و با آرامش و لحن مهربانی که فقط هیراد میزان ترسناک بودنش را درک می‌کرد، تلفن را جواب داد. _جونم داداش؟
گیلیگیلیگلیلی😂✨️✨️🎀
اینقدر غرق کتاب خوندن شدم یادم رفت شب بخیر بگم🤭😂
عه‌وا... باز یادم رفت😭😂😅
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/Forgotten_seasons/4655 همش رو بفرست هم ما رو هم‌خودتو خلاس کن ☆★☆★☆ چشم😂
https://eitaa.com/Forgotten_seasons/4655 همش رو کی میفرستی؟ ☆★☆★☆ راستیتش گوشی‌ای رو که توش رمان رو نوشته بودم پیدا نمیکنم، دیشب گذاشته بودم بالا سرم ولی الان نیست😭😂 پیداش کنم کامل میفرستم.