eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
71 دنبال‌کننده
403 عکس
34 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
جواب پیام‌هاتون ( یه نفر کلا پیام داد البته ). توی لینکه، به دلیل سیاست امنیتی نتونستم عکس بگیرم💔.
قرار بود پیاما ناشناس ۱۰ تا شد پارت بدم. ولی باشه.
روی ۵۸ و ۵۹ گیر کردیم😂💔
۱۰ شب تقدیمی میزارم.
A.R.R همانطور که ساندویچ را گاز می‌زد، نیکو را مخاطب قرار داد_ شایانو دیدم. نمی‌خواستم باهاش حرف بزنما ولی به خاطر تو، زدم. نیکو لبخندی زد_ به نظرم حرف زدن باهاش خوب بوده نه؟، خودتو خالی نکردی؟ مروارید، بی توجه به ریحانه‌ای که گیج نگاهش را میان آن در می‌چرخانه، پوزخندی زد_ کجاش خوب بوده؟ فقط حرص آدمو در میاره، مرتیکه‌ی الاغ. ریحانه بالاخره به حرف درآمده و گفت_ ماجرا چیه؟ با اخوان حرف زدی؟ مروارید سرش را به بالا و پایین حرکت داد. ریحانه مجدد پرسید_ چی گفتید؟ مروارید گازی دیگر به ساندویچ زده، و هنگامی که آن را قورت می‌داد، با دهانی پر گفت_ اول درمورد عکسا حرف زدیم، میگه نمی‌دونسته، به نظر منم نمی‌دونست. از چشماش معلوم بود. لبخند محو ریحانه و نیکو حرفش را قطع کرد _زهر مار... چی خنده داره؟ هرکی بود می‌فهمید هیچی نمیدونه ربطی به این نداره که... ریحانه با لبخندی مرموز گفت_ که چی؟ _ ربطی به این نداره که قبلا زیاد باهاش، رفت و آمد داشتم. ریحانه مجدد لبخندی زده و سرش را بالا انداخت_ آهاااا، باشه. مروارید خواست چیزی بگوید، که سکوت نیکو حواسش را به طرف او معطوف کرد. ریحانه هم متوجه شده بود. ولی نمی‌خواستند به رویش بیاورند که، هر وقت حرفی از شایان می‌شد، ساکت و آرام می‌شد. _خب فقط درمورد عکس حرف زدید؟ مروارید بی‌خیال شانه‌ای بالا انداخته و زمزمه کرد_ یکمم درباره‌ی گذشته. چشمان ریحانه گرد شد_ چی گفتید؟ _گفت چرا یهو گذاشتی رفتی. منم گفتم چون تو بهم خیانت کردی. حرفش که تمام شد، نیکو نفسی از سر آسودگی به بیرون فرستاد. ریحانه که متوجه صدای نفسش شد، لقمه‌اش در گلویش پریده و به سرفه افتاد. مروارید اما متوجه نشده بود. کمی بعد، ریحانه گفت_ خیانت؟ چرا بهش دروغ گفتی؟ اخم های مروارید پر رنگ شدند و صدایش عصبی_ دروغ نگفتم، فقط دلیل اصلیم رو نگفتم. ریحانه مجدد گفت_ خودتم می‌دونی که اگر مارال و خاله تصادف نمی‌کردن و اون اتفاقا پیش نمی‌اومد، فورا بهش میگفتی که حس میکنی داره بهت خیانت میکنه. پس این دلیل اصلیت نبوده، و قطعا شایان متوجهش میشه، چون اونم درست مثل تو، به اندازه‌ی کافی روت شناخت داره. مروارید چشمانش را در چاله چرخاند_ در هر حال شرم هم بره دلیل واقعی رو بهش نمیگم. _چرا چون می‌خوای ناراحتش نکنی؟ نیکو بود که با لحنی تند سوال می‌کرد. لحنش آنقدر زننده و عصبی بود، که به مروارید اجازه ندهد، به جواب سوالش فکر کند. _چیزی شده نیکو؟ _هیچی نیست، اعصابم بهم ریختش فقط. باور نکردند ولی به اجبار سری تکان دادند. مروارید بالافاصله بلند شده و به سمت سرویس بهداشتی در آن نزدیکی رفت. زمانی که از ریحانه و نیکو دور می‌شد، ریحانه زمزمه کرد_ نگاش کن چقدر ضایع داره از جواب دادن طفره میره.
توی دوتا گوشی متفاوت تعداد ممبر ها فرق داره😂💔. الان از تو گوشی خودم، ۵۸ نفریم. گوشی مامانم زده ۵۹ تا😂💔. ایتا دمت گرم واقعا🤣.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_بیست_و_سوم A.R.R همان
اهم.... کویر نکنید ناشناس رو.... بیاد، حدس بزنید که دلیل اصلی مروارید چی بوده؟، توی متن پارت های قبلی بهش اشاره شده. ببینم چه میکنید😂. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
آخجووونننن... حدودا دو سه پارت دیگه فرهاد و هیراد وارد داستان می‌شن😭😭✨✨.... بسی خوشحال شدم
شبتون بخیر باشه عزیزانم🥱✨🫂...
سلامم✨✨‌...
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
سلامم✨✨‌...
اصلا تا الان خواب نبو- اهم... چیزه؛ خوب خوابیدید؟😅.