eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
73 دنبال‌کننده
403 عکس
34 ویدیو
0 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
چقدر حرف زدم😅.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_بیست_و_سوم A.R.R همان
A.R.R یک‌شنبه گذشته، روز تدریس شایان اخوان در هفته‌ی گذشته. دو روز قبل از اینکه، مروارید و هم خانه‌هایشان به مسافرت بروند. پس از به پایان رساندن تدریسش زیر نگاه سنگین اکثر دانشجویان روی صندلی چرخ دارش نشسته و به دانشجویان خیره شد که با این حرکتش تمامی نگاه‌ها به پایین کشیده شد...نمی‌دانست چرا ثمین ستوده زود تر از سفرش باز نمی‌گشت؟ پوف کلافه‌ای کشیده و پایان کلاس را اعلام کرد. نگاهش را بین دانشجویان کشیده و پس از مدتی نیکو را پیدا کرد... توجه نیکو هم که به سمت او کشیده شد، با چشم ابتدا به در کلاس نگاهی انداخته و سپس ابرویی بالا انداخت، که یعنی از کلاس خارج نشو. اخم های دختر درهم تنیده شد، نمی‌خواست با او هم‌کلام شود. اما کنجکاوی پایان ناپذیرش مانع از آن می‌شد که مخالفت کرده و با سماجت از کلاس خارج شود. کمی سرعتش را در جمع کردن وسایلش کم کرده و در گوش یکی از دختر‌های کلاس که نامش را از یاد برده بود، چیزی گفته و او بدون کوچک‌ترین مقاومتی و حتی نیم نگاهی به استادش از کلاس خارج شد. نیکو با ترید قدمی به سمتش برداشته و روبه رویش، جلوی میز ایستاد. نمی‌دانست چرا اما استرسی شدید در وجودش پخش شده بود. نمی‌دانست شایان با او چه کار داشت؟ حتی حدس هم نمیزد. _بله استاد؟ ناگهان چشمان کنجکاو و شاید مشتاق شایان، شد نگاهی سرد و تو خالی. _چهار سال پیش دقیقا چه اتفاقی افتاد؟چی شده که مروارید فکر میکنه بهش خیانت کردم؟ انتظار می‌رفت که با این حرف نیکو عصبی شده و بگوید "خودت میدونی چه گندی بالا آوردی" یا چیزی در این مایه‌ها، ولی پس از به پایان رسیدن حرف شایان، دست‌های دختر شروع به لرزش کرده و رنگ از رخسارش پرید. اخم‌های شایان از این واکنش درهم کشیده شد، نباید عصبی میشد؟ ترسش برای چه بود؟ تصمیم گرفت این رفتار را نادیده گرفته و پس از فهمیدن ماجرا تمامی پازل ها را کنار هم گذاشته تا از رفتار عجیب بردیا و نیکو، و شاید هم عکس‌ها، سر در بیاورد. _خب... می‌شنوم. نیکو کمی نفس گرفت تا به خودش بیاید و بعد از مدتی کوتاه شروع به صحبت کرد_ تو چه موجود پستی هستی... خوش‌گذرونیات و کردی الان که تازه مروارید و دیدی میخوای خودتو تبرئه کنی که مثلا رفیق بدبخت من حلالت کنه؟ بزار خیالتو راحت کنم، مرواریدم ازت بگذره من نمیگذرم...مگه الکیه؟ خیانت کردی و تازه دو قورت و نیمتم باقیه؟ مرد روبه‌رویش کلافه شده بود از اینکه دختر داشت با لحن تندش واکنشات دقایق پیشش را لاپوشانی می‌کرد. با کف دو دستش عصبی به روی میز زده و از روی صندلی بلند شد. دو دستش را پایه‌ای برای بدنش کرده و وزن خود را روی آنها انداخت که سبب جدی‌نشان داده تر شدنش می‌شد. _کم چرت و پرت تحویلم بده... آره دو قورت و نیمم باقیه، فقط تو عین آدم بگو چه غلطی کردم که مروارید ول کرده رفته. نیکو شرایط را جدی‌تر دید که تصمیم گرفت تمام اتفاقات گذشته را از دید مروارید برایش بازگو کند و زیر لب گفت_خیلی پروئی...الان من بگم چیکار کرده بودی که خودت فقط بیشتر خجالت زده میشی بدبخت. _نیکو! سرزنش صدایش، دختر را مجاب کرد تا فقط درمورد گذشته بگوید و تمام. _حدودا یه هفته قبل از مرگ مارال و خاله مریم بود که با مروارید رفته بودیم بیرون یکم هوا بخوریم. اگر اشتباه نکنم اون زمان مروارید اینا کوچه‌ی آرزو زندگی می‌کردن. شايان مجدد سر جایش نشسته و برای تائید حرف‌هایش سرش را تکان داد. _با چشمای خودمون دیدیم که داشتی با یه دختر می‌خندیدی و دستش رو گرفته بودی. اخم‌های شایان درهم شد، ذهنش مدت کوتاهی به سمت ماجراهایی از گذشته رفتند. چنین صحنه‌ای را به خاطر نمی‌آورد. دست دختری را گرفته و با او خوش و بش می‌کرد؟ اما سکوت کرده و به نیکو چشم دوخت. _هوف... مروارید احمقم فقط از اون خیابون دور شد و رفت تا بعدا باهات حرف بزنه. عاشق بود دیگه. عشق احمقش کرده بود. با این حرف نیکو چیزی در درون شایان به غلیان درآمد. صمیمی‌ترین دوست مروارید تائید کرده بود او عاشقش بوده و چه چیز دیگری جز این می‌خواست؟ در هر حال، همانقدر که دختر دیگری را به خاطر نمی‌آورد، یادش هم نمی‌آمد که مروارید درمورد چنین موضوعی با او صحبت کرده باشد. _چرا باهام حرف نزد؟ _بعضیا برگشته بودن تهران و زمانی که برگشتن کرمانشاه مارال و خاله تصادف کرده بودن. اخم های تازه باز شده‌ی شایان، مجدد در هم تنیدند. _خب؟ _خب و کوفت، دیگه نتونست تحمل کنه کلا از کرمانشاه اومد تهران، منم که خونه و زندگیم تهران بود گفتم چرا هی برم بیام مثل مروارید انتقالی گرفتم و اومدم اینجا.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
#مروارید_سفید #پارت_بیست_و_سوم A.R.R همان
اصلا برایش مهم نبود دلیل انتقالی گرفتن نیکو، پس بی توجه سؤالی که ذهنش را درگیر کرده بود را به زبان آورد _مروارید از اونجایی که منو با دختره دیده بودید رفت ، ولی تو هم رفتی؟ اصلا نموندی ببینی چیکار می‌کنم؟ یا بخوای بیشتر اطلاعات داشته باشی؟ مجدد رنگ دختر پرید...پوزخندی زد، اکنون دوتا از معما‌هایش حل شده بودند. پس نیکو متوجه سوءتفاهم پیش آمده برای خودش و مروارید شده بود که آن گونه میلرزید...ولی چرا چیزی به مروارید نگفت؟ و یک سؤال به باقی سؤالاتش اضافه شد. نگاه نافذش را که سعی در پنهان کردن غم و حیرت نهفته در آن بود، به دختر دوخت. هنوز هم یاد نمی‌آورد که با دختری رفت و آمد کرده باشد. ولی اگر مروارید چنین چیزی را با چشم های خودش دیده بود، پس حتما سوءتفاهمی در میان بوده. _خیلی خب... دیگه میتونی بری. _به مروارید که... _باید باهاش حرف بزنم. مکثش کمی طولانی شد. _راضیش کن باهام حرف بزنه. _باشه... فقط به مروارید... _برو بیرون. لحن تندش، لرزش تن دختر را بیشتر و خروجش را به دنبال داشت. حیرت کرده بود از شنیدن اتفاقاتی که در گذشته افتاده بود. چه فکر میکرد و چه شد؟. تصمیم گرفت اکنون که کمی از احساسات منفی درونی‌اش کاهش یافته بود، ابتدا به دنبال منتشر کننده‌ی عکس ها برود و صحبت با مروارید را به زمان بعدی موکول کند‌
واوو.... چقدر طولانی شد😭😭💔
من برای این پارت‌ها آهنگ می‌خواستم بفرستممم😭😭😭😂💔.
بزارید بقیش رو توضیح بدم. شایان هم مطمئن بوده که مروارید خیانت نکرده. برای همین اینقدر با اطمینان به نیکو اون حرفا رو گفت. حالا اینکه چه اتفاقی افتاده که نیکو متوجه شده همش یه سوءتفاهم بوده؟ اون رو بعدا می‌فهمید.
حسوده‌ی چیه؟🤣💔.... همش تقصیر کیبورده‌هاااا. حسود عقده‌ای