فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
اصلا برایش مهم نبود دلیل انتقالی گرفتن نیکو، پس بی توجه سؤالی که ذهنش را درگیر کرده بود را به زبان آ
#مروارید_سفید
#پارت_بیست_و_چهارم
A.R.R
شایان
اخم نشسته در میان دو ابرویم را کمرنگ کرده و کمی به حرفهای آماده شدهام فکر کردم. پس از دریافتِ اطمینانِ کامل، از سوی حرفهای برنامهریزی شدهام. تماسی با باراد برقرار کردم.
_الو؟
_سلام.
استرس وجودم را پر کرد، احساس میکردم فراموش کردهاست چه چیز هایی باید میگفتم تا باراد را قانع به کمک کنم.
باراد را میشناختم و به او اعتماد داشتم.
باراد آنقدر قابل اعتماد و مهربان بود که حتی با وجود تمامی رخداد های گذشته مروارید هنوز هم او را قبول داشت و اگر باراد، به مروارید میگفت شایان به تو خیانت نکرده است، مروارید شاید با کمی چک و چونه، اما بالاخره حرفش را باور میکرد.
و اکنون باراد تنها کسی بود که در این موقع میتوانستم به او تکیه کنم.
دیگر حتی به نیکویی که مروارید با چشم بسته در پرتگاه به دنبالش میرود هم اعتمادی نداشتم.
_جونم داداش؟
_ببینیم همو؟
پس از ارسال آدرس مکان مورد نظر برایش، در ماشین نشته و در انتظار باراد، مجدد حرفهایم را ترتیب بندی کردم.
A.R.R
_خب، چه کار مهمی داشتی که زنگم زدی؟
لبخندی به لحن بامزهی هیراد زد
_در مورد مروارید.
نگذاشت پسری که کنارش، به در ماشین تکیه داده بود، عکسالعملی نشان دهد و بلافاصه پس از این حرفش، بدون اینکه بخواهد توضیحات بیشتری را توضیح دهد، شروع کرد به پرسیدن سوالاتش.
_میدونی چرا از بردیا کینه داره؟
باراد میدانست که به زبان آوردن نام دختری که روزی شایان دلباختهاش بود چقدر برایش سخت است، پس چیزی نگفته و جواب سوال عجیب و شاید کمی بیربطش را داد.
_خب، فکر میکنه... یعنی بردیا رو مقصر مرگ خاله مریم و مارال میدونه.
_ميدونی چرا همش از من دوری میکرد؟
_دقیقا چرا این سوالا رو میپرسی؟
سکوت شایان او را مجاب کرد که پاسخ این سوالش را هم بدهد.
_مروارید معتقد بود که اگه تو جلوی بردیا رو میگرفتی و باهاش حرف میزدی تا با مارال آشتی کنه، هرگز اتفاقی برای خاله و مارال نمیافتاد.
سر شایان تکان خفیفی خورد که نشان از راضی بودن از پاسخ های درست باراد بود.
_حالا میدونی چی باعث شد که اون دوری های کم و بیشش، تبدیل بشن به تنفر و جمع کردن بند و بساطش از کرمانشاه؟
ابرو های درهم تنیده شده باراد و مکث طولانی مدتش، لحظهای این تفکر را در سر شایان پراند که: نکند باراد هم از سوءتفاهم های ایجاد شده برای مروارید باخبر بوده است؟ با توجه به شناختی که نسبت به باراد داشت، اگر او از چیزی خبر داشت، برای اینکه شایان متوجه آن نشود باید میگفت: مروارید تحمل نداشت جایی بمونه که مارال و مامانش بودن.
اینگونه امکان داشت که واقعا وارد بازی ذهنی باراد شده و بازیچهاش شود. اما جملهی زیر لبی پسر کنار دستش و لحن مشکوکش او را به این باور رساند که باراد بخش مهمی از ماجارا را نمیداند و خود را لعنت کرد که به او شک کرده بود. هرچند که در این وضعیت و روشن شدن نیمی از چراغ های حقیقت برایش، حتی به مروارید هم شک داشت؛ که نکند این بازی هارا درآورده و بهانهای موجه برای ترک کردن شایان تراشیده بود؟ مجدد به خود و افکار مسخره و مسمومش لعنتی فرستاده و سرش را به قصد دور شدن باقی افکار فاسدش تکان داد و مجدد جملهی زیر لبی باراد افکارش را به سمت خود کشاند.
_ نمیدونم بردیا که هميشه جواب سر بالا میداد و خود مروارید هم که کلا گم و گور شده بود، ولی فکر میکنم به خاطر اون تصادف و اتفاقای بعدش و اینکه تو هم ازش دوری میکردی کلا اعصابشو بهم ریخته بود.
چشمانش را بهم فشار داده و همانطور که دندان هایش را بهم میسابید زیر لب تکرار کرد:"بردیا که همیشه جواب سر بالا میداد" و شکش به دوست گرمابه و گلستانش بیشتر شد.
اینم آخرین پارت امروز
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
فَصلهایفَراموششُده|A.R.R
سلامم... صبحتون بخیر✨...
نه به دیروز نه به امروز😅